به خودت، باورت و زندگی ات عشق بورز ...گاهی به خودت احترام بگذار،یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکا…
انتشار: 2026/08/21 10:42 UTCدریافت: 2026/08/21 23:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:15 UTC
به خودت، باورت و زندگی ات عشق بورز ...گاهی به خودت احترام بگذار،یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانهیک دانه شیرینی هم بگذار کنارش!همراه یک آهنگ دلنشین ،و به خودت بگو:بفرمایید..چایتان سرد نشود !به خودت، باورت و زندگی ات عشق بورزسن و سالت مشکل عشق نیست؛زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کندمگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آنرا از یاد برده باشی!برای خودت دعا کن که آرام باشی، صبور باشیزمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد!گاهی مساله های به ظاهر بزرگ و پیچیده توانایی و هوش زیادی نمی خواهدفقط کمی زمان می خواهد تا آرام تر شویو پیش از آنکه کسی را دوست داشته باشیخودت را دوست بدارتا همچنان باشیدر لحظه هایی که کسی برای تو نیست ..🦋⊰⃟𖠇࿐♥️👇کانالهای بیشتر┅────t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
پستهای تلگرام — روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
چیزایی که تو رابطه خیلی مهمه؛ برای پارتنرت هم بفرست : . قرار نیست ۲۴ ساعته صحبت کنیم. اگه سرت شلوغه فقط منو در جریان بزار. هیچوقت احساساتت رو از من پنهان نکن. من اینجام که بهت گوش بدم و آرومت کنم. هیچوقت با عصبانیت از هم نمیخوابیم.. شب بخیر تحت هر شرایطی گفته بشه. اگه خیانت ببینم همه چی تموم میشه. هیچوقت به هم دروغ نمیگیم. اگه یه بحثی رو ادامه ندادم معنیش این نیست که اهمیت نمیدم. ترجیح میدم جفتمون آروم شیم بعد صحبت کنیم به جای اینکه داد و بیداد کنیم و به هیچ جا نرسیم. هرگز تو شرایط سخت تنهات نمیزارم مهم نیست که چقدر داغون شده باشیم با هم درستش میکنیم. نگران این نباش که به سلیقه و علایقت اهمیت نمیدم•| t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
💰هر ماه حقوق میگیری، اما حس میکنی قدرت خریدت کمتر شده؟وقتی ارزش پولت کم میشه، بیخبر موندن از اقتصاد خودش یه ضرره!📌 اخبار مهم دلار، طلا و اقتصاد🎓 آموزش رایگان از صفر💵 آشنایی با مسیرهای کسب درآمد دلاری@fx_khanjaniلازم نیست تریدر باشی؛ فقط کافیه آگاهتر باشی.‼️این بار زودتر باخبر شو 👇@fx_khanjani
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_دوم مادرم تک دختر بود که عزیز پدر و مادرش بود چون مادر بزرگم تک زا بود و دیگه بچه ای بدنیا نیاوردعموی مادرم کدخدای دهی نزدیک شهر بود و پدرم یک نظامی عالی رتبه نمیدونم میدونی یا نه ایران بعد قاجار با دردسر صاحب یه…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_سوماما تا شاه نگاهی به صف سربازها کرده بود یکی از سربازها دست و پاشو گم میکنه و از ترس خودشو خیس میکنهشاه که از این افتضاح عصبانی شده بود پدرمو صدا میکنه پدرم بخیال خودش فکر میکرد که میتونه با یه معذرت خواهی این افتضاح و جمع کنه اما شاه درجا حکم زندان پدرم و میده و سرباز و تبعید میکنه و بدون هیچ حرف دیگه ای میره همان روز از مرکز دنبال پدرم میان و پدرم و به زندان میبرن.خانوم جان فوری برمیگرده ده و عموی مادرم و با خودش میاره شهرمادرم با یه بچه به بغل و یکی هم تو شکمش به هر دری میزنه و دست به دامن هر کسی که بتونه میشه تا پدرم و نجات بده بعد کلی این در و اون در زدن بلاخره عموی مادرم چند نفر آدم با نفوذ پیدا میکنه که با یه رشوه چرب پدرم و آزاد کنن و بعد برای رد گم کنی بگن که تو یه شهر دیگه زندانی شده مادرم با کمک عموش تو سه روز خونه رو زیر قیمت فروخت و پدرم و آزاد کرد بعد این اتفاق تلخ ما مجبور شدیم با خانوم جان به ده بریم و تو خونه اونا زندگی کنیم خونه خانوم جان بزرگ بود جز پیشکارشون ابراهیم کسی اونجا زندگی نمیکردابراهیم از وقتی که آقاجان قهوه خونه داشت باهاش کار می کرد بعدم که قهوه خونه تعطیل شد اورد خونه و اتاق اخری تو حیاط و بهش دادن ابراهیم مرد چشم و دل پاکی بود که با جون و دل به آقاجان کمک میکردحالا پدرم با اون همه ادعا و غرور مجبور شده بود بیاد خونه پدر زنش ساکن بشه بعد هفت ماه برادرم سعید تو یه شب گرم تابستونی بدنیا اومدواقعا همه چی به وقت خودش قشنگه پدرم هیچ دل و دماغی نداشت حتی بدنیا اومدن پسرش هم اونو سر حال نیاوردپدرم چند باری شبها برای مادرم گریه کرده بود و گفته بود ای کاش دنبالم نمی اومدی و میزاشتی همونجا تو زندان میمیردم خدا لعنت کنه اون سرباز و که کل زندگیمو تو یه چشم بهم زدن به باد داد مدتی همینطور ادامه داشت و ما سر بار خانوم جان و آقاجونم بودیم خدابیامرز عموی مادرم خیلی هوامونو داشت و چند باری هم عمه به دور از چشم شوهرش پول یا طلایی به مادرم میرسوند پدرم از دیدن این اوضاع روزی هزار بار آرزوی مرگ میکرد دوسال همینطور گذشت و مادرم تو اون اوضاع داغون دوباره حامله شد مادرم هرکاری کرد تا بچه سقط بشه اما خواست خدا این بود خواهرم ملک ناز بدنیا بیاد.اون سالها اوضاع کشور خیلی آشفته بود و متفقین یکی یکی شهرهای ایران و اشغال میکردن و به سمت پایتخت پیشرفت میکردن و با رسیدنشون به پایتخت و استعفای شاه و سپردن کشور به پسرش پدرم کمی دلش آروم گرفت مادرم میگفت الان حس اینو داره که شاه جواب کاری که با اون کرده رو پس داده دلیلش هر چی بود کم کم پدرم خودشو از زندانی که به دور خودش ساخته بود آزاد کردبا وجود قحطی و اوضاع داغون مردم پدرم دست رو زانوش گذاشت و بلند شدانگار روح تازه ای به زندگیمون بخشیده باشن اون سالها معماری برای ساخت مدرسه تو ده به روستامون اومد و عموی مادرم که امین و معتمد مردم روستا بود پدرم و با معمار آشنا کرد و این شروع موفقیت و پیشرفت برای پدرم شدپدرم با سواد و با تجربه بود و با حسن بیانی که داشت از ارباب هم برای ساخت مدرسه کمک گرفت و همه اینها کمک بزرگی به معمار بودپدرم بیشتر اوقات به حسابهای مالی رسیدگی میکرد و مسئول خرید مصالح و انتقالشون به روستا بودکم کم پدرم با هوش زیادی که داشت تو این کار اوستا شد هر چند با کارشکنی معمار ساخت مدرسه طول کشید اما پدرم همراه معمار کار تعمیر خونه ها رو انجام میداد هفت سال دیگه هم ما خونه خانم جانم زندگی کردیم و برادرم نادر هم به جمع ما اضافه شدپدرم کم کم با پولی که جمع کرده بود خونه ای نزدیک خونه خانوم جان خریداون خونه یکی املاک قدیمی ارباب بود و بعد پسند مادرم پدرم با اشتیاق به سلیقه مادرم خونه رو تعمیر و بازسازی کرددلش میخواست تموم محبتها و صبوری مادرم و با این خونه جبران کنه.مادرم رفیق روزهای سختی پدرم بود و با اینکه تو ناز و نعمت بزرگ شده بود اما جا نزد و دست از پشتیبانی پدرم برنداشت به قول خانوم جان این طوفان هست که فرق ناخدای ماهر با ناخدای ناوارد رو مشخص میکنه.کم کم خونه نزدیک آماده شدن بود و مادرم تو تدارک چیدن خونه روزگار براش شیرین شده بود عین عسلدیگه چی میخواست بچه هاش سالم کنارش پدر و مادرش بالا سرش و شوهرش هم قبراق بالا سر زندگیش از خوشحالی رو پا بند نبود.با کمک خانوم جان هر چی رختخواب داشتیم ریخته بودن وسط حیاط و تمیز کرده بودن فرشها رو شسته بودن خلاصه همه چی آماده یه خونه نو و جدید بود.پدرم غرور و اقتدارش و بدست آورده بود و به آرامش رسیده بود تقریبا همه کارها تموم بود و مادرم اخرین قالیچه رو هم اماده شستن کرده بودخانوم جان گفت بدری این قالی که تمیزه نیاز به شستن نداره اما مادرم بهونه کرد که فکر میکنم نادر نجسش کردهادامه دارد ❤️
🤯🤯🤖 عصر جدید درآمد شروع شده…🚨 هوش مصنوعی فقط برای سرگرمی و ساخت عکس نیست…💰یاد بگیر باهاش درآمد بسازی!هوش مصنوعی داره بازار کار رو تغییر میده.تو این کانال کاملا رایگان بهت یاد میدیم چطوری از هوش مصنوعی پول در بیاریاونم بدون نیاز به تخصص✅اینده منتظرت نمیمونه!به جمع کسانی بپیوند که از تکنولوژی، فرصت میسازن.🔥🔥🔥👇t.me/+r1XCpLxwwA02MmI0
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_اول از اتاق بیرون اومدم و نگاهی به آفتاب کردم چشمهامو زد سرمو پایین انداختم دیگه وقتش بود تردید و کنار بزارم و کاری که مادربزرگم خواسته بود انجام بدم افسردگی و بیحالی مثل همیشه رو قلب و روحم چنگ انداخته بود ولی هر…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_دوممادرم تک دختر بود که عزیز پدر و مادرش بود چون مادر بزرگم تک زا بود و دیگه بچه ای بدنیا نیاوردعموی مادرم کدخدای دهی نزدیک شهر بود و پدرم یک نظامی عالی رتبه نمیدونم میدونی یا نه ایران بعد قاجار با دردسر صاحب یه ارتشی شده بوداون سالها سالهای جنگ و دعوا بین سه گروه ناهماهنگ تو ایران بود نیروهای آشوبگر و یاغی اونایی که وابسته به حکومت بودن و مشروطه خواهان وقتی ارتش تونست سر و سامانی به این اوضاع بده از جایگاه ویژه ای بین مردم برخوردار شد از شانس خوب پدرم و قبول شدنش تو مدرسه نظام تونست پله های ترقی رو زود بالا بره پدرم و عمه ام بچگی خیلی سختی داشتن و پدر و مادرشونو تو سن کم بخاطر وبا از دست داده بودن و دایی بد اخلاقشون اونا رو نگه داشته بود و به اجبار همین دایی پدرم وارد مدرسه نظام شد و عمه ام که اسمش ناهید بود با پسر همین دایی ازدواج میکند و بعد اون پدرم هم بفکر تشکیل خانواده میفته و به واسطه پدر مادرم که کدخدای ده بود با مادرم ازدواج میکنه پدرم موقع ازدواج با مادرم وضع خوبی داشت و بعد ازدواج مادرم و همراه خودش به شهر اورد و زندگی عاشقانه ای رو شروع کردن مرحوم مادرم زن بسیار زیبایی بودپیر زن که حالا میدونستم اسمش ناز بانو هست حرفش و قطع کرد و خندید و گفت به من نگاه نکن من به پدرم رفته ام و با انگشت به روی میز اشاره کرد و گفت ببین اونا پدر ومادرم هستن قاب چوبی کوچیکی رو برداشت و گرفت جلوم تصویر زیاد واضح نبودیک زن روی صندلی نشسته بود و چیزی توری سفید رنگ روی موهاش انداخته بود و موهاشم دور تا دورش ریخته بود و مردی قد بلند با لباس نظامی کنارش ایستاده بود و دستش و روی شونه زن گذاشته بودبا اینکه متوجه قیافه اش نشدم گفتم بله واقعا زیبا بودن خدا رحمتشون کنه ناز بانو ادامه داد خانم جانم میگفت مادرت یه روز کامل درد کشید تا تو بدنیا اومدی.از وقتی دردهاش شروع شد عمه جانت گفت ببریمش مریض خانه اما من به پدرت گفتم بره سراغ قابله قابله که اومد عصبانی شد و گفت چخبرتونه هنوز که دردهای اصلیش شروع نشده شلوغش کردین من و عمه جانت افتادیم به دست و پاش تا قبول کرد بمونه اما بی تفاوت به ضجه های مادرت رو یه صندلی نشست و بافتنیشو بافت بلاخره مادرت نزدیک اذان صبح تو رو بدنیا اورد وعمه ات با احتیاط خبر دختر دار شدنت و به پدرت داد چون پدرت منتظر نوزاد پسر بود مثل همه مردها و زنهای قدیم که پسر رو به دختر ترجیح میدادن مادرت انقد سر دنیا اومدن تو زجر کشیده بود که تا ساعتها حاضر نبود تو رو ببینه اما بعد گرفتن گردنبند مرواریدچشم روشنی از پدرت خلقش عوض شد و تو رو بغل کرداون زمان رسم بود برای زائو ها حمام قرق میکردن و مهمون دعوت میکردن و با شربت و شیرینی از مهمونها پذیرایی میکردن حمام زایمان مادر من از همه زنهای زمان خودش مفصل تر بودپدرم پول داده بود حمام و چراغانی کرده بودن و حتی دایره و تنبک هم دیده بود تفریحات اون زمان هم همین چیزها بودزنها تو حموم زدن و رقصیدن و خوندن خلاصه بعد حموم دهم مادرم خانوم جان و عمه جان به خونه هاشون برگشتن و پدرمم برای اینکه مادرم دست تنها نباشه یه کلفت براش گرفته که اذیت نشه اون روزها بهترین روزهای زندگی پدر و مادرم بود و کم کم یادشون رفت که منتظر نوزاد پسر بودن اما زندگی اون چیزی نبود که فکرشو میکردن و انتظار داشتن.یک روز عصر پدرم اومد و خبر اومدن شاه به کلانتریشونو دادپدرم خیلی درگیر این ماجرا بود و تو این گیر و دار مامانم دوباره حامله میشه مادرم خبر بارداریش و نگفته بود تا به وقتش که بابا فراغت پیدا کرد بهش بگه پدرم خیلی خوشحال بود که قراره شاه و ببینه و خیلی امیدوار بود که این نقطه عطفی بشه تا پدرم ترفیع پیدا کنه و شاید هم پاش به در بار باز بشه برای همین روز و شب با سربازها تدارک استقبال از شاه و میدیدخانم جان تعریف میکرد پدرم برای این کار سه شبانه روز خونه نیومدو روزی هم که اومد فقط برای مرتب کردن سر و وضعش اومد و رفت عمه ناهید هم به همراه شوهر و تنها پسرش محمد اومدن خونمون تا اگه اجازه تماشا بدن همگی باهم بریم حتی خانم جان هم به زور بابا بزرگمو با خودش اورده بودبابا بزرگ درد کلیه داشت و همین باعث شده بود نحیف و لاغر باشه و توان جسمی ضعیفی داشت همه جمع بودن و منتظر بودن تا پدر سربازی رو بفرسته دنبالشون تا برن شاه و از نزدیک ببیننتا ظهر خبری نبود مادرم خیلی دلشوره داشت و میگفت محال هست علی تا این موقع منو بی خبر بزاره این دلشوره بی دلیل نبود و مادرم حق داشت وقتی شاه رسیده بود همه سربازها به صف شده بودن و مراسم بدون نقص انجام شده بود❤️
وقتی اجازه میدی که پارتنرت چند روز یا حتی کل روز ناراحت بمونه و هیچ تلاشی برای بهتر شدنش نمیکنی دیگه نمیتونی ادعا کنی که آدم امنشی و حالش واست مهمه !یه آدم اون لحظه ای که پارتنرش تلاش میکنه و میجنگه تا حتی یکمی حالشو بهتر کنه رو از یاد نمیبره ! حتی اگه حالش کاملا خوب نشه زمانی که حال پارتنرتون بده تمام نگاه و حواسش به اینه که شما چقدر تلاش میکنید تا حالش بهترشهاون " تلاش شماست که واسش ارزشمنده .•|



