چشم بسته، سرود خواندنو به سمت اعماق دویدنبا پرچمی که آزادگی را تمنا میکرداما از جنس سرسپردگی بود..…
انتشار: 2026/05/08 05:57 UTCدریافت: 2026/08/22 00:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:51 UTC
چشم بسته، سرود خواندنو به سمت اعماق دویدنبا پرچمی که آزادگی را تمنا میکرداما از جنس سرسپردگی بود...سقوطتقصیر ما نبودخاصیت ما بود...@rAheomid
پستهای تلگرام — امیدگاه
کار خودشان است شب:می خواهند در تاریکی پنهانت کنند تا عشق راه گم کند و در بیراهه ای هولناک بمیرد..خوش خیال ها نمی دانند که برق چشم هایت چراغ های راه را تا صبح روشن نگاه می دارد...کار خودشان است پاییز:می خواهند ابرها بپوشانندت تا جوانه ها مایوس شوند و برگ ها،خشکیده و زرد طعمه ی حریق رفتگری.....نادانند دیگر و از زیتون و سرو هیچ نمی دانند.....مردم ساده اند و بی خبراما من این را به نقل از یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود می گویم:توفان و سیلاب همین چند روز پیش هم کار خودشان بودمی خواستند عطرت را از خیابان های اصلی شهر پاک کنند...بیچاره ها فکرش را هم نمی کردند که دورترین کوچه ها هم اینطور بویت را بگیرندو در هر نهر و جویباری عطر تو جاری شود.....T.me/marjomaki
با دست چپ پروب سونو را روی زانوی چپش فشار دادم و با دست دست راست سوزن را وارد کردم… صدای نالهاش بلند شد و با لهجهی خوزستانی گفت که چه درد بدی دارد دکتر…معذرت خواستم و گفتم حجم خون داخل زانو زیاد است و باید تخلیه شود…با لهجهی خورستانیاش پرسیده بود که چرا باید تخلیه شود و گفته بودم چون اگر این حجم خون باقی بماند هم باعث درد و محدودیت حرکت میشود و هم غضروف و بافتهای دیگر را تخریب میکند و مفصل خشک و خراب میشود… آهی هم که کشیده بود لهجهی خوزستانی داشت.حتی سکوتش هم خوزستانی بود…حالا داشتم نسخهی دارویی و دستور بازتوانی را مینوشتم و نگاه خوزستانیاش آرامتر شده بود…آه بلند دیگری کشیده بود که بوی سیگار داشت و اسید معده… و گفته بود:خون که از زخم بیرون بریزد اینقدر درد ندارد.فوق فوقش آدم را میکشد یا بیحال میکند… بعد مدتی هم جایش پر میشود… خاصه خونی که از زخم دشمن و وسط دعوا از تن آدم جدا شود… دکتر خدا شاهد است که آنهمه ترکش و زخم عراقیها آنقدر سوزش و درد نداشت که این زانوی وامانده… خانه خرابیها و مرگهای خانواده و فامیل و همسایه دیدیم که نپرس… اما این یکی عجیب دردی داشت…آمده بود کرج که به نوهها سر بزند و دچار موبایل قاپی و ضربه به سینه و زانو شده بود و زخمی و پریشان…حالا داشت با خودش حرف میزد و لهجهاش غریب بود:همین است که خونریزی داخل زانو آدم را بیچاره میکند و خونریزی مغزی آدم را به کوما میبرد…چند ماه است که اینهمه خون توی جان این مملکت ریخته… باید هم دردش ساکت نشود… باید هم آدمها را از هوش و حواس بیاندازد… لباسش سیاه بود و موهایش سپید ِسپید…T.me/rAheomid
از هفته ها قبل توی گروه پیرمردهای همکلاسی بر سر حمایت یا عدم حمایت از تیم فوتبال بگو مگو بود.از همان بگومگوهای دیگر جاهای فضای مجازی.گیرم با غلظت و شدت کمتر و آرامتر.سالها دوستی و فرتوتی مانع از به هم پریدنهای فحش آلود مرسوم این روزها میشد.تا آخرهای بازی با مصر هم همین بود اما درست بعد از آن گل آفساید جو عوض شد.اولش شادمانی بود و بق بقو و بعد حسرت شد و فحش به داور و دوربین وار… شبیه آن مسلمان نومسیحی که تا روشن شدن دوبارهی چراغها را دید صلواتی از ته دل فرستاد…قصه همان است.آخوندی که رای به حرام بودن قند داد و بعد به مصلحتی و به غسلی در چای حلالش کرد هنوز هم همان است.تنها جامه دیگر کرده است…کاش نیوزیلند را برده بودیم.کاش این دوربین وار اینقدر نامهربان نبود با ماکاش تیر دروازهی حریف اینطور مقاومت نمیکرد…حیف شد…@rAheomid
داشتم توی مغازهی روغنی و دودهزدهی شاپور فنرساز سیبکهای کهنه را با بنزین شستوشو میدادم و به سخنرانی پرشورش گوش میکردم...چهارده ساله بودم و طرح کاد مزخرفی بود که مجبورم میکرد هفتهای یک بار توی آن مغازه سیبک بشویم تا کار و دانش را با هم یاد بگیرم و سال شصت و دو بود و ولولهای بود و جنگ بود...هم در جبهه، هم در خیابان...شاپور فنرساز معتقد بود که سیاست همین است.سرت را بیانداز پایین و سیبکت را بشور و کاری به این چیزها نداشته باش.حقی وجود ندارد.حق با قویترهاست.برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی و ببو نباش... زور کسی به اینها نمیرسد چون هم پول دارند هم اسلحه و هم حمایت خیلی از مردم را...نگاه کن که چطور همین همکلاسهایت توی جنگ و خیابان کشته میشوند اما باز هم شعار جنگ جنگ میدهند... قدرت یعنی همین...دل من اما با حاجی گیاهی بود که یک دورانی هم توی خارج درس مهندسی خوانده بود اما ناگهان رها کرده بود و برگشته بود و فروشگاه لوازم خانگی داشت و آدم مرتب و تر و تمیز و اتو کشیدهای هم بود اما چون مغازهاش توالت نداشت مجبور بود گاهی به گوشهی مغازه بخزد و توی سطل ماست کهنه خودش را خلاص کند... حاجی گیاهخواه میگفت قاطی این بازیها نشوی ها.. همهاش الکیست.. همهشان سر و ته یک کرباسند.این مملکت باید بدست آدم حسابیها و درسخواندهها و عاقلها اداره بشود نه این شپشوها... بعد آروغش را که بوی الکل میداد در هوا رها میکرد و سلام و علیکی با استوار کچل میکرد و بلافاصله فحشی توی هوا ول میکرد.مغازه بوی شاش شنبلیلهای میداد و مشتری خاصی هم نداشت ولی جنسهای لوکس و گرانی داشت که آن روزها پول اغلب مردم به خریدنش نمیرسید... جعفر آقا هم نصیحتم میکرد که خیلی با این گیاهی شمر و بی خدا همصحبت نشوم چون آدم بی ایمان از سگ هم نجس تر است.البته خودش عرقخور قهاری بود و به اینها فحش میداد و اعتقاد داشت یک روز بالاخره شاه بر میگردد و فیلمهای گوگوش دوباره نمایش داده میشوند و مملکت حساب و کتاب و صاحب پیدا میکند... ولی خب... آدم بی اعتقاد از سگ هم نجستر است... خدا بیآمرز تا روز رفتن منتظر برگشتن شاه بود و باز شدن عرق فروشیها... و با وانت کهنهاش بار جابجا میکرد...شبها آخر وقت عزیز کوماندو سری به مغازهی پدر میزد.مرد قوی هیکلی بود و عینک کائوچویی میزد و بسیار دانشمند بود.هر شب ساعت ده، گزیدهی اخبار را برای من و پدر میگفت.آن وقتها که برنامهی شصت دقیقهی بی بی سی نبود و رادیو و تلویزیون پر بود از انجز انجز وعده، اخبار عزیز کوماندو موهبتی بود...شغل عزیز کوماندو معلوم نبود اما وضعش بد نبود.زمان شاه کمونیست بود و عرق میخورد و سرود میخواند.انقلاب که شد ناگهان کوماندو شد و رییس شد و با ژ ۳ دنبال ضد انقلاب میگشت... بعد ناگهان رفت توی کار ساختمان و از سیاست کناره گرفت و به شاه و کمونیست و اینها فحش میداد... گویا ورشکست هم شده بود ولی هر شب ساعت ده گزیدهی اخبار را برای من و پدر میگفت تا روشنمان کند...نه پدر روشن شد نه من سیبک شور فکوری... پدر تا دم رفتن برنج و لوبیا و پفک فروخت و تماشا کرد.من هم قرص نوشتم و آمپول زدم و حرفهای شاپور و جعفر و گیاهی و عزیز کوماندوها را شنیدم اما هیچوقت نتوانستم به هیچکدامشان گوش بدهم... تماشا کردم تا بگذرد... و تمام شود...T.me/rAheomid
به نقاشی مرد ریشوی پیر روی دیوار پشت سرش اشاره میکرد و میگفت:«فضولی» یعنی خاورمیانه...هم از عشق میگفت، هم از عرفان، هم از بغضهای هزاران ساله...هم ترکی مینوشت، هم فارسی و هم عربی...مگر خاورمیانه غیر از این سه تا و آن سه تاست؟...بعد سازش را بغل میکرد و آنقدر مینواخت و میخواند که پنجرهی چوبی کهنه، تاریک میشد...مرا سیر از جهان کردهنشد سیر از جفا آن یار؟به آتش زد جهان آهمنشد این کومه آتشباربه هر دردی دوا باشدبه هر زخمی شفا پاشدچرا رحمش به من نایدنمیداند مرا بیمار؟شب هجران بسوزم تنبریزد خون ز چشم منهمه بیدارم از شیوننشد بخت بدم بیدارتو سازی روی خود گلگون بریزد اشک من چون خونحبیب من، شده هامونسراسر هق هق رگبارنبودم من به تو مایلتو کردی عقل من زایلمرا آن طعنه زن غافلتو را چون دید شد ناکارفضولی رند و شیدا شدمیان خلق رسوا شدهر آن کو پرسد از این عشقنشد خسته از این تکرار؟@rAheomid
سالهاست که کمتر و بدتر، مرهم و تسکین این بودن است.اینکه باید خرسند باشی که زخمهایت کمتر است و به بد رضا باشی زیرا که بدتری در راه است...نوروز برای من همواره لب به لب از ایکاشهاست...ایکاش بغض آدمیان کمتر باشد و دلهاشان آرامترایکاش چشم روزگار اینقدر تنگ نباشد و دستهای آدمیان گشادهتر و نگاهشان گشودهتر باشد به آنچه که نامش زندگیستای کاش کاشی کاشانههامان پرنقشتر و خوش رنگتر از پیش بشود...نوروز، کاشانهبازاریست در دلم که از رونق باز نمیافتد...نوروزمان کم دلهرهترجمعهامان کم غایبترکلاممان کمگلایهتر بادای کاش بهار با خود شگفتانهای کوچک بیآورد:آرامش و نوازش...T.me/rAheomid

