چشمهایش همه آن چیزی را که صدایش نمیتوانست، به من گفت. ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم؛ بیآنکه واژ…
انتشار: 2026/08/04 08:22 UTCدریافت: 2026/08/05 07:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 07:42 UTC
چشمهایش همه آن چیزی را که صدایش نمیتوانست، به من گفت. ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم؛ بیآنکه واژهای گفته باشیم.📕 صدای آرچر✍️ #میا_شریدن📕 @ppdfff
پستهای تلگرام — 📗 PDF 📗
مولانا را فقط نخوان… او را بشنو، حس کن و در کلماتش گم شو؛شاید در میان این قصهها، چیزی را پیدا کنی که مدتهاست روحت دنبالش میگردد… 🌙 اگر به دنبال معنای عمیقتری از زندگی و #حقیقت خداوندی هستی…اینجا با #مولانا، وارد دنیایی از عشق، عرفان و آگاهی شو. 🕊️قصه های عرفانی مثنوی مولوی👇♥️t.me/+zag8JUanEKw0NzFkhttps://t.me/+zag8J… حضرت مولانا 👆😍
📚 کتابخانه نیمهشب | مت هیگبین زندگی و مرگ، کتابخانهای هست که هر کتابش یک زندگی متفاوته؛ زندگیای که میتونستی داشته باشی اگه یه تصمیم دیگه گرفته بودی.نورا، شخصیت اصلی داستان، از زندگیش ناامیده و یه شانس عجیب پیدا میکنه تا زندگیهای دیگهش رو امتحان کنه… تا بالاخره بفهمه واقعاً دنبال چی میگرده.رمانی گرم و امیدبخش دربارهی پشیمونی، انتخاب، و ارزش زندگیای که داریم. 🌙#کتابخانه_نیمه_شب #معرفی_کتاب #کتابچه
.#فریدون_فرخزاد (۱۵ مهر ۱۳۱۵ − ۱۶ مرداد ۱۳۷۱) شاعر، ترانهسرا، خواننده، تهیهکننده، کارگردان و مجری تلویزیونی و رادیویی و مجری مراسم ایرانی ۱۵ مهر زادروز فریدون فرخزاد روحش شاد و یادش تا ابد ماندگار ...
ژنرال از او پرسید: چرا خودت را به دردسر میاندازی؟ چرا میخواهی بمیری؟و غریبه پاسخ داد:افتخاری از آن بالاتر نیست که کسیبه خاطر مملکتش بمیرد، عالی جناب!و او لبخند زنان، با دلسوزی جواب داد؛حماقت نکن پسرجان میهن یعنی زنده ماندن! هر چیزی را کسی، یا دارد یا ندارد،اما تنها یکی آن را دارد، که آن را دارد!پسرجان، مملکت این است!پاییز پدرسالار / گابریل گارسیا مارکز
تنها یک چیز است که از آن وحشت دارم، به اندازهی رنجهایی که میکشم ارزش نیابم.دفتر یادداشتها، فئودور داستایفسکی📕 @ppdfff
نوجوانی هفده ساله به نام «جولیت فرارس» بعد از سپری کردن 264 روز در زندان انفرادی، به سختی می تواند خاطره ای از ارتباط با یک انسان دیگر را به خاطر آورد. اما مدتی بعد، پسری در سلول او زندانی می شود و زندگی «جولیت» تغییر می کند. درست وقتی که «جولیت» احساس می کند که می تواند به «آدام» اعتماد کند، نگهبانان وارد سلول می شوند و آن ها را نزد فرمانده می برند. «جولیت» درمی یابد که «آدام» در واقع یک سرباز در خدمت حکومتی به نام «اسقرار مجدد» است: رژیمی دیکتاتوری که می خواهد از «جولیت» استفاده کند چون لمس هر چیزی توسط او می تواند مرگبار باشد. «جولیت» می خواهد از هر کسی که می تواند به او آسیب برساند یا از هر کسی که ممکن است توسط او صدمه ببیند، فرسنگ ها فاصله بگیرد—اگرچه او عمیقا امیدوار است که به طریقی، «آدام» جزو هیچ کدام از این دو دسته نباشد.📕 خردم کن✍️ #طاهره_مافی📕 @ppdfff

