
ما پارسیزبانان به زبان پارسی بِنازیم و بِبالیم و گردنبِاَفرازیم.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 3 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/04 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
جُست-و-جُو در تاریکینوشته: دکتر فربود شکوهی (جلوه)گوینده: بانو آسیه حیدری شاهیسَراییتهیهکننده: آقای بهرام رحمانینَسک: سیراب از سَرابباز-نویسی: ج.نصرداستان «جُست-و-جو در تاریکی» ششمین داستان از نَسک «سیراب از سَراب» نوشته دکتر فربود شکوهی است.
داستانِ 1: کوزة شکسته و بادِ دادنوشته : دکتر فربود شکوهیکتاب : باد دادبخشِ دومباد، با وزشِ تازهای بر چهرة مرد نشست و بانگی از میانِ آن بر-خاست که چون نغمة کهنی در دلِ بیابان بپیچید: «بخشش، یعنی دیدنِ این تَرَکها است. این کاستی نیست، وَنکه مانندِ رَوزنههایی برایِ رَوانشدگیِ آبِ زندگانی است و نیز آگاهی از این آموزاک که «خود»، کوزة شکستهای است؛ امّا «خویش»، چشمه است که در پسِ آن بجوشد». مرد، کوزه را بر-داشت و در گرمایِ سفال، خُنَکایِ رهاییِ ژرفی را حس کرد و با لبخند، به سُویِ کران گام بر-داشت و بِدانست که بادِ داد در همین شکستگیها بِوَزَد و هیچکوزهای برایِ داد-و-بخشش دیر نیست.پایان@Pehrest
داستانِ 1: کوزة شکسته و بادِ دادنوشته : دکتر فربود شکوهیکتاب : باد دادبخش نخستدر کویر، جایی که شنهایِ داغ، زیرِ پایِ مردِ سرگردان میخشکیدند و بویِ عرقِ تنهایی، با رایحة افقِ دور در همآمیخته بود، ناگهان، بادی وَزید که نه از جنسِ گرما بود و نه از جنسِ سرما؛ بادی که بویِ بارانِ دور و نمِ چشمههایِ گمشده را با خود میبرد. مرد -با چشمانی که از تشنگی میسوخت- به سُویِ آن باد گام بر-داشت و در میانِ تپههایِ شنی، کوزة سفالینی یافت که تَرَکِ ژرفی بر پهلو داشت و بهآرامی، از لایِ آن، آب بر شنها میچکید و سبزة نازکی در کنارِ آن رویِسته بود. مرد زانو زد و با انگشت، تَرَکِ کوزه را لمس کرد و در زبریِ سفال، نَرمیِ یک خاطرة کهن را حس کرد و چُنین با خود زمزمه کرد: «این کوزه، روزی، آبِ زندگانی را در خود داشت؛ امّا سالها پیش، من با خشم آن را شکستم و اکنون، در این کویر، چکه-چکه جبران میشود». ادامه ...@Pehrest