
مینیمالهای پانویسجهت شرکت در کلاسهاادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام:https://www.instagram.com/Panevisنقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.محمدجعفر مصفا:@Mossaffadotcomجیدو کریشنامورتی:@Krishnamurtiنیکول لپرا:@NicoleLePera
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 73 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 55 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
A Doberman Grabbed His Leg, Extract from the second student discussion at Rishi Valley, 1978. خاطرهٔ دربارهٔ حرف زدن با حیوان @Krishnamurtiموضوعات: سخن گفتن با حیوانات، حرف زدن با حیوان، خاطرۀ کریشنامورتی دربارهٔ سگ دوبرمن، خاطره دربارهٔ مار در روستایی نزدیک اردستان، اتوریته، خودباختگی، متل ساختن، تجلیل و ستایش، ارادت، قلابی بودنِ غلظتِ رفتار@PanevisDotCom
A Doberman Grabbed His Leg, Extract from the second student discussion at Rishi Valley, 1978.خاطرهٔ دربارهٔ حرف زدن با حیوان@Krishnamurti
توضیحی دربارهٔ اعلامیهٔ گروههای طبیعتگردی طی الأرض ما در حد جابجایی با اسنپ است.@PanevisDotCom
«موجودی با چهرهای اسطورهای که سوار بر لاکپشتی نشسته و با آن کلاه یا تاج عجیب و دست برافراشتهاش، انگار در حال اجرای یک آیین یا فرمانی مقدس است. حتی نقشهای روی لاک لاکپشت هم با دقت و ظرافت زیادی تراشیده شدهاند.در بسیاری از فرهنگهای باستانی، لاکپشت نماد زمین، ثبات و بنیان جهان بوده؛ بنابراین شاید این پیکره فقط یک اثر هنری ساده نباشد و به یک آیین مذهبی، اسطورهای فراموششده یا حتی خدایی ناشناخته مربوط باشد. شاید زمانی در معبدی قرار داشته و مردم در برابرش مراسمی برگزار میکردهاند. امروز معنای واقعی آن را نمیدانیم، اما همین اشیای کوچک هنوز میتوانند گوشهای از جهان ذهنی انسانهای هزاران سال پیش را برای ما زنده کنند؛ گویی از دل سکوت موزه، پیامی از جهانی دور و فراموششده به گوشمان میرسانند.»با اسطوره و انواع اسطورهها آشنا شوید. دنیایی بسیار بسیار وسیع دارد. و نگاه شما را به قصهها، به حتی خرافات، به افسانههای عامیانه، به اشیای قدیمی تغییر میدهد.شاید در آینده بخشی را هم در گروه «فیلم و رمانخوانی» به آشنایی با اسطورهها اختصاص دهیم.@PanevisDotCom
قابلمهپارتییک رسمِ خوب که مدتی است راه افتاده و من برای نخستینبار آن را در شهرِ پرتِ استرالیا، بین دوستانم دیدم و رواجش را مشاهده کردم، چیزی است که اسمش را گذاشتهاند «قابلمهپارتی».ماجرا از این قرار است که در شرایطِ اقتصادیِ امروز، با اینکه دوست داریم دورِ هم جمع شویم و دیدار و معاشرت داشته باشیم، دیگر نمیشود به سبکِ سنتی و قدیمی، یک نفر میزبانِ همه باشد و تمامِ هزینههای مهمانی را بر عهده بگیرد.بنابراین، هر کس غذای خودش و خانوادهاش را ــ همان غذایی که قرار است آن روز یا شب در خانه بخورند ــ در قابلمهٔ خودش به مجلس میآورد. آنجا غذاها را روی سفره میگذارند و همه دورِ هم مینشینند و از غذاهای یکدیگر میخورند.این رسم، رسمِ بسیار پسندیده و خوبی است. از طرفی، نشانهٔ این هم هست که ما انسانها چقدر انعطافپذیریم و در برابرِ شرایطِ سخت، چگونه میتوانیم راههای تازه و خوبی برای ادامهٔ زندگی و حفظِ روابطِ اجتماعیمان پیدا کنیم.البته این را هم باید در نظر داشته باشیم که «هویت» ــ و شاید بهتر باشد بگوییم میلِ ما به هویتسازی و برتریجویی ــ میتواند هر چیزِ خوبی را خراب کند.مثلاً همین رسمِ «قابلمهپارتی» ممکن است به چشموهمچشمی بیانجامد. ممکن است در دفعاتِ بعد که آدمها دورِ هم جمع میشوند، بهجای اینکه هدفشان صرفاً باهمبودن و لذتبردن از معاشرت باشد، هر کس به این فکر کند که چه غذای بهتری درست کند و چه چیزی به سفره بیاورد تا از دیگران کم نیاورد یا از دیگران بهتر باشد.کمکم ممکن است این ماجرا تبدیل شود به نوعی رقابت؛ اینکه چه کسی غذای بهتر، گرانتر، خاصتر یا چشمگیرتری آورده است. و این همان چیزی است که میتواند صمیمیت و سادگیِ یک مهمانی و لذتِ سادهٔ دورِ هم جمع شدن را از بین ببرد.پس «قابلمهپارتی» میتواند رسمِ بسیار زیبایی باشد؛ به شرطی که همان چیزی باقی بماند که برایش شکل گرفته است: باهمبودن.لذا حواسمان باشد که حتی رسمهای خوب و خلاقانه هم اگر واردِ بازیِ هویت ـ یعنی مقایسه ـ شوند، میتوانند درست در نقطهٔ مقابلِ هدفِ اولیهٔ خود قرار بگیرند. و این، یکی از آسیبهایی است که باید در «قابلمهپارتی» هم مراقبش باشیم. لذا هر چه سادهتر، بهتر.@PanevisDotCom
از آداب طبیعتگردی+ ویدیوی اول+ ویدیوی دوم+ ویدیوی سوم@PanevisDotCom
هر کس اظهار ارادت و صمیمیت در دوستیِ با شما کرد، برای امتحان هم که شده از او چیزی بخواهید که بابتش به زحمتی، به هزینهای، بیُفتد.به این صورت، واقعیتِ میزانِ ارادت و اظهارِ دوستیاش، یا قلابی بودنش دستتان میآید.@PanevisDotCom
دربارهٔ آموزش @PanevisDotCom
برای تماشای ویدیوی مذکور(کارگردانی کیارستمی) بطور کامل، به اینجــا مراجعه کنید.موضوعات:گزیدهویدئویی از روش کارگردانی عباس کیارستمی، ضربه زدن و حرکت گوی، پشت صحنۀ فیلم ۱۰، حرکت در لحظه، زنده بودن کار، إعمال نکردن فکر و عقیده در کار، عدم برنامهریزی در تهیۀ فیلم، spontaneous بودن، خودجوش بودن، حرکتهای هویت فکری، حرکت از پیش تعیینشده، حرکت حسابشده، ترس، شناخت، آگاهیزندگی بداهه است.@Panevisdotcom
گوی و چوگانخوشتر آن باشد که سر دلبرانگفته آید در حدیث دیگران ویدیوی فوق، که البته اصلش طولانیتر است، را میدیدم. بیتی که آقای کیارستمی از مولوی میخواند بسیار قابل تأمل است. رویکردی محوری در زندگیست. البته او در زمینهٔ تخصصش از این بیت بهره میبرد اما اصلش برای کلیت زندگیست. ذهن مایل است همه چیز از قبل برنامهریزیشده باشد و طبق برنامهای که میریزد و دلخواهش است پیش برود. از همین موضوع، «تمایل به حاشیه امن» و «امنیتطلبی» را میشناسیم. زندگی آنطور که ذهن میخواهد پیش نمیرود. آنطور پیش میرود که میرود! «همانم که هستم» یعنی همین. حرکت صورت میگیرد و مانند گوی غلتان حرکت میکنی، تحت این حرکت پیش میروی. مهم این است که بلد باشی چطور زندگی را تحت ارادهٔ این حرکت پیش ببری. و این ظرافت میطلبد. بر بیت مذکور بیشتر تأمل کنیم:گوی منی و میدویدر چوگان حکم مندر پی تو همیدومگر چه که میدوانمت@Panevisdotcom
جمال صبح دم از غنچه نیلوفرین شببر آری چون شکوفه تا شکفتن با گل آموزیجبین چشمه پرچین می کنی تا از نسیم صبحپریشیدن به زلف بید و سرو و سنبل آموزیصبا گویی کشد بازیکنان چادرنماز گلکه تا نالیدن و شورافکنی با بلبل آموزیچرا طوطی طبع من نیاموزد شکرخایی؟چه پیدایی! که در پشت هزاران پرده پنهانیچه پنهانی؟ که از پشت هزاران پرده پیدایینگویم که از پس آیینه طوطیوار دارندمکه ما گویای خاموشیم و تو خاموش گویاییتو آن نایی جادودَم که در ما میدمی چون نیخطا گفتم که ما خواب و خیالیم و تو خود ماییتو هم چنگی و هم چنگی؛ تو هم نایی و هم ناییمهدی اخوان ثالث@PanevisDotCom
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را؟غیبت نکردهای که شوم طالب حضورپنهان نگشتهای که هویدا کنم تو رابا صد هزار جلوه برون آمدی که منبا صد هزار دیده تماشا کنم تو رابالای خود در آینهٔ چشم من ببینتا با خبر ز عالم بالا کنم تو رامستانه کاش در حرم و دیر بگذریتا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو راخواهم شبی پرده ز رویت برافکنمخورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو راطوبی و سدره گر به قیامت به من دهندیکجا فدای قامت رعنا کنم تو رازیبا شود به کارگه عشق کار منهر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را@PanevisDotCom
کامنتی بر »این پست«.لاجرم استادِ استادان، صمدکارگاهش نیستی و لا بُوَد@PanevisDotCom
عباس کیارستمی در جلسهٔ پرسش و پاسخِ بعد از تماشای فیلمِ «خانهٔ دوست کجاست» در حاشیهٔ برگزاریِ نمایشگاهِ «درهای بدونِ کلید» در موزهٔ آقاخان. تورنتو، پاییز ۲۰۱۵کامنتی و تأویلی مرتبط با این ویدیو در ادامه...@PanevisDotCom
«داری نداری»نظر سوی دلافگاری نداریاگر داری، به من باری ندارینظر داری به من از بس تغافلچنان داری که پنداری نداریجفا گفتم نداری، داری اماوفا پنداشتم داری، نداریطبیب دردمندانی و رحمیبحال زار بیماری نداریتو را از خارخار من چه پرواکه در دل از کسی خاری نداریرقیبت همدمست و همنشین غیراز این ننگ و از آن عاری نداریبه بیرحمی شوی ترسم گرفتارکه رحمی بر گرفتاری نداریبرو قدری رفیق از کوی او دورکه اینجا قدر و مقداری نداریرفیق اصفهانی@PanevisDotCom
«چرا در طبیعت نرها به وضوح زیباتر از مادهها هستند؟»این سوال مدتها دغدغۀ ذهنم بوده است. در این ویدیو، ایشان، که ظاهراً دامپزشک هم هستند، پاسخی از دیدگاه طبیعی و فرگشتی(تکاملی) به این پرسش میدهد که شنیدنی و شایستۀ تأمل است.اما بعد. کسانی که مانند بنده دغدغۀ تطبیق دین با اینگونه مطالب و تبیینهای امروزی که بر اساس علم و دانشِ روز است را دارند، شاید برایشان جذاب باشد که بیاندیشند آیا واقعاً تضادی در این دو(علم و دین) وجود دارد یا نه. یعنی مثلاً علم به وضوح میگوید: «اینطور نیست که طبیعت یا فرگشت به مادهها گفته باشد که برو و نر زیباتر را انتخاب کن»، و دین میگوید «ای زنبور عسل، از کوهها و درختان و آنچه [مردم] میسازند، خانههایی برای خود بگیر و...» یا «ما به مادر موسی گفتیم او را شیر بده... او را به رود بیفکن...»، «ای آتش، سرد و سالم باش!»، «ای زمین، آب خود را فرو ببر؛ ای آسمان، بازایست!»، «ای آسمان و زمین، بیایید، خواه از روی میل و خواه از روی اکراه!»، «ای کوهها و ای پرندگان، با داود همآوا شوید!»، متوجه چالش هستید؟ دین به وضوح میگوید چیزی نادیدنی(خدا) پشت طبیعت است و دارد صحنهگردانی میکند. و علم میگوید اینطور نیست، بلکه فقط اسباب و عللی طبیعی و دیدنی در کار هستند.شما چه پاسخی به این چالش دارید؟ آیا یکی از این دو(علم و دین) اشتباه میکند؟ یا اینکه بیان و تبیین متفاوت است؟@PanevisDotCom
بید و بادگاهی یک فیلمهایی به تور آدم میخورد و چنان آدم را میگیرد که فکر میکند «چرا تا به حال این فیلم را ندیده بودم؟!». اما موضوع فقط این نیست که «چرا این فیلم را ندیده بودم»، این هم هست که «من تا به حال کجا بودهام؟!»! چه بسیار دفعاتی که فیلمی، کتابی، لحظاتی از زندگی، را دیدهام، اما نبودهام! غائب بودهام! چنان جاهای دیگری بودهام که اصلاً متوجه عمق آن لحظات، آن فیلم، آن کتاب، نبودهام.بنابراین فقط آن امر بیرونی مطرح نیست. بلکه کیفیت درونی تو مطرح است. تو کجایی؟ «داری با زندگیات چه میکنی»؟ آیا باران را میبینی؟!+ دربارهٔ این فیلم در گروه «فیلم و رمانخوانی» صحبت خواهیم کرد.@PanevisDotCom
انگشت سلیمانموضوعات: حافظ، فوت کوزهگری، قلق، گرفتن کار، دزدی، معنای زندگی گر انگشت سلیمانی نباشدچه خاصیت دهد نقش نگینی؟@PanevisDotCom
«چقدر دوستش دارم»موضوعات: دوست داشتن، عشق، عاشقی، رابطۀ عاطفی، دوستی، نیاز، احتیاج@PanevisDotCom
گروه طبیعتگردی تهران هم عضو جدید میپذیرد. علاقمندان به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند. فراموش نکنید که شرط مذکور را داشته باشید. @PanevisDotComهمچنین گروه طبیعتگردی مشهد نیز عضو جدید میپذیرد.علاقمندانِ اهل مشهد و حومهٔ مشهد نیز میتوانند با »ادمین طوبیٰ« هماهنگ کنند.@PanevisDotCom
گروه طبیعتگردی تهران هم عضو جدید میپذیرد. علاقمندان به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.فراموش نکنید که شرط مذکور را داشته باشید.@PanevisDotCom
گروههای طبیعتگردیِ حضوریگروه طبیعتگردیِ دوستانمان در شهر بهبهان، در حال پذیرش اعضای جدید است. دوستانی که مایل به عضویت هستند، میتوانند به «ادمین طوبیٰ» پیام دهند.همچنین، اگر خدا بخواهد، بهزودی دورهمیهایی در استرالیا، در شهرهای پرت، سیدنی، ملبورن و آدلاید، خواهیم داشت.دوستانی که شرایط عضویت را دارند، میتوانند برای پیوستن به این جمعها اقدام کنند.شرط عضویت: حضور در یکی از دورههای خودشناسیِ باشگاه مهمانکُش(مصفاخوانی، «مثنوی معنوی»، گعده، کریشنامورتیخوانی، درسِ حافظ، رمانخوانی).اگر عضو هیچیک از این دورهها نیستید، لطفاً پیام ندهید.@PanevisDotCom
گروه «رمانخوانی و فیلم» برای اعضای دورههای خودشناسی رایگان است.علاقمندان به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.@PanevisDotCom
دربارهٔ صبر@PanevisDotCom
خلوتگاه مهمانکُش برای نیمۀ دوم شهریور و نیز برای مهر ماه و آبان ماه پذیرای متقاضیان دورهٔ خلوتنشینی و چلهنشینی است.جهت دریافت اطلاعات و ثبت تاریخ مد نظرتان با »مدیــر« هماهنگ کنید.@mehmankosh
کرامت!ای دوست، دستِ حافظ تعویذِ چشمزخم استیا رب، ببینم آن را در گردنت حمایلامشب هنگامِ جلسهٔ کریشنامورتیخوانی بحث به طلسم و جادو و جادوگری کشیده شد و به کلمهٔ «تعویذ» برخوردیم که آقای مصفا در ترجمهٔ کتابِ «سکون و حرکت» بکار برده است.یادم به این بیتِ حافظ افتاد و کمی دربارهاش صحبت کردم. خودِ کلمۀ «تعویذ» یعنی "دعایی که بر کاغذ مینویسند و برای دفعِ چشمزخم و رفعِ بلا و آفت به گردن یا بازو میبندند". حالا ببینید چقدر زیبا حافظ این را بکار برده است:ای دوست، دستِ حافظ تعویذِ چشمزخم استیا رب، ببینم آن را در گردنت حمایلمیگوید: ای محبوبِ من، دستِ حافظ تعویذ است برای چشمزخم. یعنی دفعِ بلا میکند. الهی که این دفعکنندۀ بلا(یعنی دستِ منِ حافظ)، بر گردنت آویزان باشد تا از بلا دور باشی. خلاصهاش اینکه: الهی دستم بر گردنت باشد!ببینید چطور و با چه زبان و بیانی و چه تصویرسازیای، و چه بهرهگرفتنی از عقاید و باورها حرفش را میزند. آدم کیف میکند.یک بارِ دیگر بیت را بخوانید:ای دوست، دستِ حافظ تعویذِ چشمزخم استیا رب، ببینم آن را در گردنت حمایل@PanevisDotCom
روشنفکر، هنرمندجیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
هله!دربارهٔ هنر و نمایـشموسیقی و اهل آن@PanevisDotCom
آتشگردان و خلق مدام تمثیل پنکه که جیدو کریشنامورتی در مورد «من» میزند، تداعیکنندهٔ تمثیل «شاخ آتش» جلالالدین محمد است. کریشنامورتی تیغهٔ پنکه را یک فکر میگیرد که با حرکت تمام تیغهها اینطور بنظر میرسد که یک وجود پر و یکپارچه واقعیت دارد. حال آنکه این یک توهم است. فقط تک تیغهها واقعیت دارند. تک تیغههای در حال جنبیدن. به همین صورت، چیزی که ما به عنوان «من»، «خودم»، قائلیم عبارت از تک اندیشههایی است که اکنون در ذهن میجوشد. فقط چون ربطش میدهیم به اندیشههای دیگر، و یک خط فکری برای آن قائلیم، فکر میکنیم یک وجود واقعی و ثابت است. و آن را هم «من»(«خودم») میدانیم. اما تمثیل آتشگردان مولانا اگرچه بسیار شبیه تمثیل پنکهٔ کریشنامورتی است، اما در مورد «خلق مدام» است:شاخ آتش را بجنبانی بسازدر نظر آتش نماید بس درازآن ز تیزی مستمرشکل آمدهستچون شرر کش تیز جنبانی بدستاین درازی مدت از تیزی صنعمینماید سرعتانگیزی صنعکتاب «خلق مدام» اثر توشیهیکو ایزوتسو را بخوان، اگر علاقمندی. بامید خدا در این مورد در یکی از جلسات مفصل صحبت خواهد شد.@Panevisdotcom
تأملی بر حکمتِ «به خانهها از درهایشان وارد شوید.»@PanevisDotCom
خاطره و ذکر خیری از محمدجعفر مصفا@PanevisDotCom
دربارهٔ سکوتِ در جهتِ ارضای میلِ مقابلهموضوعات:نفرت، خشم، haterها، سکوت، «جواب ابلهان خاموشیست»، جنگ و ستیز، مقابله@PanevisDotCom
داستان «مسجدِ مهمانکُش» را همراه با تحلیلی امروزی در کانال خلوتگاه مهمانکُش بصورت سریالی منتشر میکنیم. هر شب یک بخش.به »آنجـا« مراجعه کنید.@mehmankosh
شما کجا هستید؟ حتماً شما هم نمونهٔ اینگونه تصاویر را دیدهاید که در تصویر کهکشانی پر از ستاره، نقطهای بسیار ریز و حتی غیرقابلدیدن را علامت زدهاند و نوشتهاند «شما اینجا هستید». بسیار خوب. اینگونه نگاه کردن به موضوع، این پیشفرض را در بر دارد که انسان را عبارت از این جسمش بداند. اینطور نیست؟ وقتی انسان خودش را(انسان بودنش را) همین جسم فیزیکی بداند، آنوقت اینگونه تصاویر و خرد و کوچک بودن «انسان»(با آن تعریف) معنی پیدا میکند. روشن است. فرد وقتی در دنیای شناخت خویش غوطه میرود چیزها در مورد خودش متوجه میشود و میشناسد، به وضوح درمییابد که او جسمش نیست. اینکه چیست را در اینجا به آن کاری نداریم. همین که متوجه میشود جسم نیست. و عظمت انسانی او به جسمش نیست، کوچکی یا بزرگی یا زیبایی و زشتی جسمی. انسان بودن انسان به کیفیت روانیئی است که در آن دارد زیست میکند. حقیقت، عبارت از صرف جسم نیست. در کلاسها بررسی کردهایم این موضوع را که مثلاً وقتی شما جلوی آینه میایستید، آیا تا به حال این سوال برایتان - حتی بصورت گذرا و لحظهای - مطرح نشده است که «این کیست؟»؟ این جسمی که در آینه دیده میشود کیست؟ و آیا اگر مثلاً این بدن چهرهای دیگر و اندامی متفاوت میداشت، آیا همین فرد میبود؟ اصطلاح «لامکان» که در عرفان مطرح است، چنانکه در جلسات توضیح مفصل داده شده، مربوط به درک همین موضوع است که انسان عبارت از صرف جسمش نیست. حقیقت انسانی فرد در دنیایی «بی چون» است و در حال زیستن. فکر، لفظ، انسان را متعین میکند به مکان و زمان. در حالی که ذات و فطرت انسان لامکان و لازمان است.( و میدانیم که زمان اصولاً وجود ندارد، فقط حرکت هست.) باری، جان کلام اینکه اینگونه تصاویر مذکور، انسان را موجودی مادی و محصور به مکانی که دارد زندگی میکند میداند. البته که حتی چنین نگاهی امید است که تبختر و تکبر توهمی انسان را از انسان بگیرد و مفید است، در عین حال، این حقیقت نیست. انسان به اندازهٔ آگاهی، شناخت و معرفتش است. و آگاهیاش تا به هر «جا» برود، او همانقدر است، که «هر که را افزون خبر، جانش فزون». تعریف عرفانی از انسان اینست که انسان، بواسطهٔ اینکه فطرتش امری معنوی است و از روح حق، پس قابل تعریف نیست، به حکم تسبیح. انسان نیز منزه از وصف است. شما هر تعریفی از خودتان داشته باشید، خودتان را متعین کردهاید و محصور. لذا کوچکی و بزرگی انسان و جایگاه او از جنس مکان نیست.این دراز و کوتهی مر جسم راستچه دراز و کوتاه آنجا که خداست؟!«شما» «کجا» «هست»اید؟!-ایضاً و ایضاً@Panevisdotcom
توضیح در ادامه 👇🏼@Panevisdotcomتوضیح در ادامه 👇🏼@Panevisdotcom
ترجمهٔ جدید از مثنوی معنوی علاقمندان به ترجمهٔ انگلیسی آثار مولانا جلالالدین، رینولد الین نیکلسون و ترجمهٔ بسیار خوبش از مثنوی معنوی(۱۹۲۶ الی ۱۹۳۴) را میشناسند. این ترجمه سالهاست برای انگلیسیزبانان و حتی تعلیقات آن برای فارسیزبانان، که توسط آقای حسن لاهوتی به فارسی ترجمه شده، مورد توجه بوده. دکتر ابراهیم گمارد، که قبلاً ترجمهٔ کامل وی و دکتر روان فرهادی از رباعیات مولانا را معرفی کرده بودم و همچنین سایت پربار دار المثنوی وی را، در فروم سایت خود اخیراً خبر از بیرون آمدن جلد دوم ترجمهٔ مثنوی معنوی توسط دکتر آلن ویلیامز دادهاند، که برای علاقمندان حتی فارسیزبان نیز خبر خوبیست. آقای ویلیامز خبر از چاپ ترجمهٔ چهار دفتر دیگر، هر سال یک دفتر، نیز داده است. فایل ضمیمهٔ فوق، حاوی مصاحبهای محققانه با آلن ویلیامز است دربارهٔ ترجمهٔ مذکور ایشان از دفاتر اول و دوم. چنانچه علاقمند به خرید آنها هستید، از این لینک میتوانید اقدام کنید. همچنین، توصیهٔ بنده ترجمهٔ دوزبانهٔ دکتر گمارد(و دکتر روان فرهادی) از رباعیات مولاناست، با عنوان:The Quatrains of RumiTranslated byIbrâhîm W. Gamard@Panevisdotcom
چه بگویم؟!یک خاطره و تجربه@PanevisDotCom
دورهٔ خلوتنشینی چیست؟خلوت گرفتن از اصول سلوک است. در سنت تعالیم معنوی خلوتنشینی از دیرباز رسم بوده و هست. همچنین در این عصر نیز از آن با عناوینی مانند ریتریت retreat نام برده میشود. عزلت و عقب نشستن از زندگی پرعجلهٔ شهری.دوری گرفتن از زندگی روزمره و شهرنشینی در محلی آرام و در کنار باغ و حیوانات، قطع شدن از تمامی اخبار، اینترنت، گوشی مبایل، هرگونه ارتباط با بیرون از خلوتگاه، انجام ورزش، مراقبه(مدیتیشن)، عبادات و نیایش، رسیدگی به درختان باغ و پرندگان، همه از فعالیتهای دورهٔ خلوتنشینی هستند."خلوت عصاره سیر و سلوک عرفانی است.خلوت عارفانه، دوریگزیدن از خلق برای متوجه ساختن دل و جان به حضرت حق و سخنگفتن با او برای نیل به مقام قرب است. پس خلوت گزیدن از خلق برای قرب به حق است."در خلوتگاه مهمانکُش نیز علاوه بر اجرای اصول خلوتنشینی که کلیات آن ذکر شد، انجام تمرینات بخصوص همراه با نظارت مربی بر آنها انجام میگردد. و خلوتنشینها برنامهٔ روزانه دارند که باید به آن برنامه و آداب خلوتگزینی ملزم باشند.شرکت در دورهٔ خلوتنشینی آرامستان مهمانکُش در حال حاضر فقط برای اعضای دورههای خودشناسی میسر است. به دلیل آنکه فرد باید اصولی از خودشناسی و عرفان و سلوک را بداند تا بتواند وارد چله گرفتن و خلوتنشینی شود.باقی توضیحات در مورد آداب خلوتگزینی در ابتدای آن دوره به خود افراد داده میشود. این مختصر، کلیاتی بود تا آشنایی کلی با فضای چلهنشینی و خلوت صورت پذیرد.والسلام.کانال خلوتگاه مهمانکُش:@mehmankosh
آرامستان@PanevisDotCom
جلسهٔ لایوِ گفتگو دربارهٔ فیلمِ «چرا گریه نمیکنی؟» فردا، یکشنبه چهارم مرداد، ساعت هشت شب به وقت ایران برقرار است.علاقمندان به شرکت، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.(شرکت در گروه «رمانخوانی و فیلم» برای اعضای دورههای خودشناسی، کریشنامورتیخوانی، مصفاخوانی، گعده، مهمانکُش، و درسِ حافظ رایگان است.)@PanevisDotCom
ورزنهبیان یک تجربه از تماس دوستی قدیمی@PanevisDotCom
مصفاخوانی 91dخواندن و بررسیِ کتابِ «با پیرِ بلخ»اثرِ محمدجعفرِ مصفاجلسهٔ شانزدهمادامهٔ فصل ششمِ کتابِ «با پیرِ بلخ» تا ابتدای بخش پرسشپاسخِ فصلِ ششمموضوعات:حاکمیتِ هویتِ فکری، بیماری عَرَضی و القایی، جوهر و عَرَض، خاشاکِ اندیشههای تعبیری، برگشت به فطرت، آلت بیآلتی، وسیلۀ بیوسیلهگی، سیرِ باطنی، سمبلِ مگس و مرغِ اوج، کیفیتِ «بودن»، ترس از عدم، برونریشهگی، "إنّ اللّه لا ينظر إلى صوركم ولكن ينظر إلى قلوبكم"، مشاهدهٔ افکار، فکرِ دست دوم، سُخرهٔ اندیشه، قصۀ سه ماهی، کیفیتهای مختلف ذهن و وجود، مردابِ خودساخته، اشتغال به هویت در تمام عمر، مسیرِ عصبیِ ذهنساخته و عادت، خلافآمدِ عادت، استیصال، در ستایش ناامیدی، دلگرمی و پشتگرمیِ ذهنی به اعتباریات و تملکات، ناامید کردن، دوستی، اتوریته و خودباختگیتا صفحهٔ ۱۲۸ کتابِ «با پیرِ بلخ» خوانده شد. داخل فصل ششم(روز ششم).+ جهت شرکت در جلسات مصفاخوانی به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید.کانال محمدجعفر مصفا:@MossaffaDotCom
تکمله بر پست قبلدربارهٔ ارتباطات انسانی و گروه و دستهبندی کردن@PanevisDotCom
دربارهٔ ارتباطات انسانی و دوستیهاحد و مرزگذاری@PanevisDotCom
«سونیا فقط یک بار از اُوِه دربارهٔ ردِ سوختگیِ روی دستهایش پرسید. خودِ اُوِه هیچوقت دربارهٔ آن حرفی نمیزد. سونیا برای اینکه بفهمد اُوِه چگونه خانهٔ والدینش را از دست داده، ناچار شد پاسخهای کوتاه و از روی کمحرفِی او را، تکهتکه، کنار هم بگذارد؛ درست مثل کامل کردنِ یک پازل. و سرانجام فهمید آن جای سوختگیها از کجا آمدهاند.بعد از آن، هر بار که کسی از او میپرسید: «چرا اُوِه را انتخاب کردی؟» فقط یک جمله میگفت: «چون همهٔ مردها از آتش فرار میکنند، اما اُوِه به سمتِ آتش میرود.»📖رمانِ «مردی به نام اُوِه»نوشتهٔ فردریک بکمنترجمهٔ حسین تهرانینشر چشمهچاپ ۵۲صفحهٔ ۱۶۳+ این رمان در گروهِ رمانخوانی در حال خوانده شدن است. علاقمندان به پیوستن به گروهِ «فیلم و رمان» به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.گروهِ «فیلم و رمان» تفریحی فرهنگیست برای اعضای دورههای خودشناسی.@PanevisDotCom
موضوعات: تمثیل دوربین عکاسی، تصویر ذهنی، زندگی، واقعیت@PanevisDotCom
این هفته کلاس کریشنامورتیخوانی را تعطیل کردهایم، چرا که کتابِ «تعالیم کریشنامورتی» را تمام کردهایم. اگر خدا بخواهد، از هفتهٔ آینده کتابِ جدیدِ «سکون و حرکت» را قرار است شروع کنیم.کسلنی که دوست دارند از ابتدای کتاب همراهِ جمعِ کریشنامورتیخوانی شوند، با »ادمین طوبیٰ« هماهنگ کنند.@Krishnamurti
دو روز پیش دوستِ عزیزِ فرهیختهای تماشای فیلم «چرا گریه نمیکنی؟» را به بنده توصیه کرده و به ایشان گفتم که تا فردا تماشایش میکنم و نظرم را خواهم گفت.فیلم به کارگردانیِ علیرضا معتمدی است و قصۀ آن "روایت زندگی فردی به نام علی شهناز است که پدر و مادر خود را از دست داده و خود را موظف به مراقبت از برادرِ کوچکترش که به تازگی ازدواج کرده میداند. اما بنا بر اتفاق و حادثهای، برادرِ کوچک او نیز از دنیا میرود. علی شهناز حال در یأس و ناامیدی بر پیلهٔ تنهایی خود تمام احساسهای جهان را از خود دور کرده و به پوچیِ مطلق رسیده است.در این میان، مهمترین معضلِ او این است که گریه نمیکند! تمامیِ توصیهٔ همراهان از دوست و همکار او گرفته تا عمهاش و دختری که با او رابطهٔ عاطفی جدیدی را آغاز کرده است و "همزاد" او که شتربانی در یکی از نقاط کویریِ فلاتِ مرکزیِ کشور است؛ در مواجهه با او تمام هَمّ و غمشان را بر این گذاشتهاند که در نهایتِ امر او را به گریه کردن دعوت کنند و مدام از او میپرسند «چرا گریه نمیکنی؟»".فیلم بسیار خوشساخت، روان، پرصداقت و واقعگرا، و خلاصه اینکه تماشاییست.در گروه «فیلم و رمان» آن را برای تماشا و بحث و گفتگو گذاشتهایم و اگر خدا بخواهد، بهزودی در یک جلسهٔ لایوِ مخصوصِ این فیلم دربارهٔ آن با دوستان به بحث و گفتگو خواهیم پرداخت.تمهای اصلی آن، از یک نقطهنظر، «دورۀ سوگ»، «گریه»، «احساس پوچی» و «حالِ بد» است. مفصل در این مورد خواهم گفت.علاقمندان به شرکت در جلسهٔ لایوِ مخصوصِ این فیلم با »ادمین طوبیٰ« هماهنگ کنند.@PanevisDotCom
خاطرهای دیگر را برایتان تعریف کنم. حدود سالِ ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ بود. آن زمان در سیدنی زندگی میکردم و با کسی که اهلِ آمریکای جنوبی بود، دوستی داشتم. او علاقهٔ بسیار زیادی به موسیقیِ بلوز-جاز داشت.یک روز از من دعوت کرد که برای شنیدنِ اجرای یک گروهِ کوچکِ بلوز-جاز به یکی از محلههای سیدنی که میشناخت برویم. رفتیم.سالنِ اجرا بسیار کوچک و صمیمی بود؛ گنجایش جمعیتِ زیادی هم نداشت. پر شده بود. بیشترِ حاضران همراهِ همسر یا شریکِ عاطفیشان آمده بودند و فضای گرم و آرامی بر سالن حاکم بود.اجرا شروع شد و موسیقیای بسیار زیبا، دلنشین و آرام جریان یافت. بلوزـجاز را احتمالاً بشناسید، فضای ویژهای دارد. معمولاً سازهای ساکسیفون، پیانو، درام و ترومپت در آن استفاده میشود. حالوهوای خاصی داشت و همهچیز لذتبخش و آرام بود. و البته حالِ آن موقعِ این شنونده هم بیتأثیر نبود.باری، در ردیفِ دوم، دو نفر نشسته بودند که مدام با تلفنِ همراهشان مشغول بودند. ناگهان تلفنِ یکی از آنها زنگ خورد. سریع از جایش بلند شد، از سالن بیرون رفت، ظاهراً به تماسش پاسخ داد و چند دقیقه بعد برگشت. رهبرِ گروه به روی خودش نیاورد.اما چند دقیقه بعد، هنوز قطعهٔ موسیقی تمام نشده بود که همان فرد تلفنش دوباره زنگ خورد!(خاموش که هیچ، سایلنت هم نکرده بود!) باز هم از جایش بلند شد، از سالن بیرون رفت و پس از پایانِ تماس برگشت. این بار رهبرِ گروه نگاهی به او انداخت و فقط پوزخندِ کوتاهی زد.بارِ سوم دیگر تلفنش زنگ نخورد؛ چون هندزفری را در گوشش گذاشته بود، دستش را کنارِ دهانش میگرفت و با میکروفونِ هندزفری، همانجا داخلِ سالن، روی صندلیاش، با صدای کم، به حالتِ پچپچ کردن، مشغولِ صحبت شد!ناگهان رهبرِ گروه نواختن را متوقف کرد. میکروفون را جلوی دهانش آورد و گفت:«راستش فکر میکردم بیادبی باشد که به مهمانانِ عزیزمان یادآوری کنیم که شما برای گوش دادن به این موسیقی اینجا آمدهاید و بهتر است تلفنهای همراهتان را خاموش کنید یا کنار بگذارید. ظاهراً بعضی از دوستان علاقهای به این موسیقی ندارند و با این وجود، به این جمع آمدهاند. اجازه میخواهم که ما اجرا را متوقف کنیم تا این دوستان بتوانند به کارهای مهمترشان برسند.»و واقعاً هم دیگر اجرا را ادامه نداد تا تکلیف بیعلاقگی آنها روشن شود. و شد.@PanevisDotCom
نقل یکی دو خاطرهکاملاً بیارتباط با خودشناسی و عرفان @PanevisDotCom
«من ز مکر خشم دیدم چیزها» یکی از روشهای ارضای میلِ خشم این است که بطور نیمهعامدانه حرفهای کسی را طوری برداشت کنید که آن برداشت قابلیتِ ایراد گرفتن داشته باشد و لذا بتوانید بهانه و وسیلۀ خشم ورزیدن در اختیار داشته باشید. یعنی بطورِ نیمهآگاهانه طوری…در تکملۀ »این مطلب«.@PanevisDotCom
«من ز مکر خشم دیدم چیزها»یکی از روشهای ارضای میلِ خشم این است که بطور نیمهعامدانه حرفهای کسی را طوری برداشت کنید که آن برداشت قابلیتِ ایراد گرفتن داشته باشد و لذا بتوانید بهانه و وسیلۀ خشم ورزیدن در اختیار داشته باشید.یعنی بطورِ نیمهآگاهانه طوری سخن کسی را فهم میکنید که منظورِ واقعی او نیست، بلکه فهم و برداشت خودتان است. و آن فهم و برداشتِ خودتان را جای واقعیتِ سخن او میگیرید. و سپس نسبت به برداشتِ خودتان(که فکر میکنید یا ادعا میکنید که سخن او است)، اعتراض و ایراد وارد میکنید.چه میکند میلِ ارضای خشم!@PanevisDotCom