من آمدهاماز میان تپههای پر مهجایی که ریشهی درختانخواب سنگین مردگان رادر دل خاک میکشند من زنمتکهای از حریر شب وتکهای از آینهی شکستهی دیروزآمدهاماز سرزمینیکه غبار جادهاشبا زبان خزهحرف میزند وکفش سکوت در میان برگهای پوسیدهرد خاک میکشدپنجره را باز که میکنیبوی بارانی میآیدکه از سالهای دوربند نیامده است ✍ #لیلاعبدی@navayemastaneh
Don’t care for those who are ignoring you , care for those who are ignoring others for you .به ادمایی که تورو نادیده میگیرن ، اهمیت نده، به اونایی اهمیت بده که برای تو بقیه رو نادیده میگیرن 👌@navayemastaneh
🖇 وای بر آن روزی که چیزی _حتي عشق_ عادت مان شود. عادت همه چیز را ویران می کند_از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه ی جوشان را. عاشق، کم است. سخن عاشقانه فراوان. عسل بانوی من! روزگاری ست _چه بد!_ که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست، و آوازِ عاشقانه خواندن، دلیلِ عاشق بودن. خلوص، حالیا قصهای ست فرسوده؛ و عشق را تنها شاید طبیبانی هرزه در دکّان هایشان، به شنیع ترین شکل ممکن تجربه کنند. من و تو، عسل، زمانی به کشفِ عشق رسیدهایم که کودکانِ بی خیالِ بازیگوش هم، سرود های عاشقانه را یاد گرفتهاند که عاشقانه زمزمه کنند_با چشمانی مملو از صداقتِ صوریِ عشق. آن ها حتي "غمِ عشق" را عیناً تقلید می کنند. عزیزِ من! غمِ عشق را. باور نمی کنی؟ در روزگار ما، کسانی را می بینی مغموم، پریشان، زلف آشفته، خوی کرده، بیکاره، سر در گریبان، با چشمانِ خمار، عینِ عینِ عاشقان قدیمیِ قصّه ها_بی آن که عطرِ عشق را، یک بار، از دور هم استشمام کرده باشند. عسل! نامههای عاشقانه ی پرشور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است؛ چرا که عشق را محک نمی توان زد، و هیچ معیاری در کار نیست. دوام...دوام بانوی من! عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق "شدن" مسئلهای نیست؛ عاشق " ماندن" مسئلهی ماست: بقایِ عشق، نه بروزِ عشق.هر نوجوانی هم گرفتار هیجاناتِ عاشقانه می شود؛ اما آیا عاشق هم می مانَد؟ عشق، به اعتبارِ مقدارِ دوامش، عشق است نه شدتِ ظهورش..✍ #نادر_ابراهيمي📗 #يك_عاشقانه_آرام🎙#بانو_پریوشچه_بخواهیم چه_نخواهیم باید_از_کوچه_های_زندگی_عبورکنیمگاهی_تلخ_گاهی_شیرینعبورها_میسازند_کوچه_های_زندگی_ما_را زندگیتان_همواره_شیرین_باد@arameshkhiyaall@navayemastaneh
.«جانان »🧚🧚دمیده صبحِ روشن در شبستانرها از قصههای تلخِ هجراندلی خالی نمانَد از مِهرِ جاناننه اشکی در نگاه و نه به مژگاننسیمی کاش خیزد از گلستانبَرَد این غصه را تا مرزِ پایانشبی زیبا شود چون فصلِ بارانکه چشمم بیند آن ماهِ درخشانچو خورشیدت درآید شاد و خندانشود هر غصهی تلخی به پایان✍️ #صبا_رز@navayemastaneh@az09mashgheshgh
صبح شد دلم در کوچه باغ آرزو قدم زددر میان گلهای سرخ، عطر تو پیچیدمن مشتاقانه دوستت دارمی روی زبان جاری ساختمتو نسیم شدی و گونههایم را نوازش کردی"#ثریا_شجاعی_اصلسلام _ صبح بخیر....@soraya_shojaei@navayemastaneh