📘از «همسرانِ فرعون» تا «أُمَّهَاتُ الْمُؤْمِنِینَ»— استثناگراییِ حاکم، انضباطِ زنان و «تدفین اجتماعی»(۱۳)✍🏻#ر_نجفی🔷«داوود ـ بتشبع» و «محمد ـ زینب»: میل، قدرت و مسئولیت اخلاقی (۱۰)🔻 و این دگرگونی از نظر اخلاق سیاسی اهمیت بسیار زیادی دارد. در روایت سموئیل، پیام روشن است:📌 قدرت، مصونیت اخلاقی نمیآورد؛ بلکه میتواند زمینهساز فسادها و گناهان عظیم و حیرتآور شود، حتی در انسانِ مؤمن و برگزیده. و برگزیدهبودن، صاحب قدرت را از سقوط و پاسخگویی معاف نمیکند.🔻بلکه حتی میتوان گفت:هرچه قدرت بیشتر، امکانِ فساد بیشتر؛ و هرچه جایگاه مقدستر، ضرورتِ پاسخگویی بیشتر.🔻اما هنگامی که خطاهای بزرگ صاحب قدرت از روایت سانسور و حذف شوند، مخاطب دیگر با این پرسش مواجه نمیشود که:❓«چگونه ممکن است یک انسانِ مؤمن، برگزیده و صاحب مقام، به فساد قدرت گرفتار شود؟»🔻در عوض، تصویری شکل میگیرد که در آن انسانهای برجستهٔ دینی و شاهان برگزیده و بزرگِ یک قوم، عمدتاً در یک تیپ اخلاقی واحد و انتزاعی قرار میگیرند: 😇 کامل و بینقص و بی هیچ رذیلتی، مؤمنِ محض، مطیعِ محض، حکیم کامل، اهل انابه و در نهایت برخوردار از تأیید و مغفرتِ کاملِ الهی، و بینیاز از نصیحت و عتاب و خطابهای تندِ دیگران، بدونِ مجازاتهای جدی و سنگین برای خطاهای بزرگِ خود!🔻در چنین بازنماییای، زندگی ویژه، شخصیت ویژه، کشمکشهای واقعی، خطاهای بزرگ، سقوط و پیامدهای تاریخیِ اعمال شخصیتها بخش مهمی از خود را از دست میدهد.📌 در نتیجه، بهجای اینکه مخاطب از خلال شکست و سقوط انسانهای بزرگ بیاموزد که هیچ مقام انسانی مصون از فساد نیست، با الگوهایی ایدهآلیستی و انتزاعی و کمابیش یکدست مواجه میشود.🔻بنابراین، حذف روایت داوود فقط باعث نشده است مسلمانان کمتر دربارهٔ داوود بدانند؛ بلکه باعث شده است نوع دیگری از داوود را بشناسند. این حذف، صرفاً یک خلأ اطلاعاتی ایجاد نکرده؛ بازنمایی اخلاقیِ شخصیت را تغییر داده است.🔻و این نکته حتی در تاریخ تفسیر یهود نیز محل کشمکش بوده است. خودِ روایت سموئیل، داوود را در برابر نقد قدرت قرار میدهد و ناتان را بهعنوان صدای اخلاقیِ در برابر پادشاه مینشاند؛ اما در بخشی از سنت ربانی، بهویژه در تلمود، تلاش چشمگیری برای تخفیف یا بازتفسیر گناه داوود دیده میشود؛ تا جایی که در شبات ۵۶الف آمده است: «هرکس بگوید داوود گناه کرد، خطا کرده است!»📌 این تفاوت معنادار است: در یک سوی سنت، قدرتِ پادشاه در معرض افشا و داوری قرار میگیرد؛ در سوی دیگر، شأنِ قدسیِ پادشاه میتواند به بازتفسیرِ خودِ خطا بینجامد. بنابراین مسئله فقط این نیست که «داوود گناه کرد یا نکرد»؛ بلکه این است که:❓روایت و سنت تفسیری با خطای صاحب قدرت چه میکنند: آن را آشکار و اخلاقاً مسئلهمند میکنند، یا میکوشند آن را چنان بازتفسیر کنند که شأن صاحب قدرت محفوظ بماند؟🔺در خوانش معاصر یهودی، کفهٔ ترازو آشکارا به سوی خوانش انتقادی سنگینتر است: داستان بتشبع و اوریا نه صرفاً بهعنوان لغزش شخصی داوود، بلکه بهعنوان نقدی صریح بر سوءاستفادهٔ پادشاه از قدرت و ضرورت پاسخگویی حاکم خوانده میشود.🔻و همینجاست که داستان داوود میتواند به پرسشی گستردهتر دربارهٔ رابطهٔ قدرت دینی و امکان نقد قدرت منتهی شود:❓اگر در روایت سموئیل، خداوند از طریق ناتانِ نبی، پادشاه را در برابر آینهٔ اعمال خود قرار میدهد، آیا در روایتهای بعدی نیز صاحبان قدرت دینی با همان صراحت در برابر چنین آینهای قرار میگیرند؟🔻از همین نقطه، گذار به داستان زید، زینب و محمد شکل میگیرد:❓آیا صاحب قدرت دینی در برابر همان آینهای قرار میگیرد که ناتان (پیامبرِ یهود) پیش روی داوود گذاشت، یا اینبار روایت و انتساب به امر الهی، بهجای افشای قدرت، به سازوکاری برای بازتعریف و مشروعیتبخشی به رفتار صاحب قدرت تبدیل میشود؟🔻این پرسش، در حقیقت ادامهٔ طبیعی همان مسئلهای است که داستان داوود پیش روی ما میگذارد:❓آیا روایت دینی، قدرت را در معرض داوری قرار میدهد، یا میتواند شرایطی ایجاد کند که صاحب قدرت از داوری مصون بماند؟(ادامه دارد)➖➖➖🌾 @Naqdagin
📘از «همسرانِ فرعون» تا «أُمَّهَاتُ الْمُؤْمِنِینَ»— استثناگراییِ حاکم، انضباطِ زنان و «تدفین اجتماعی»(۳۱)✍🏻#ر_نجفی🔶 تناقضِ محرمیت در ماجرای زید (۱/۲)— از محرمیتِ خواهرِ رضاعی و دخترِ همسر تا نامحرمیتِ همسرِ پسرخوانده🔸این حجم از موشکافیِ منابع دینی دربارهٔ عشق ممنوعۀ محمد به همسر زید: زینب (حدود ۳۰ پست)، صرفاً برای بازسازی یک ماجرای تاریخی یا داوری دربارهٔ رابطۀ شخصیِ محمد و زینب نبود؛ بلکه میخواستیم از خلال این مورد مشخص، منطق و سازوکاری را که احکام قرآن دربارهٔ زنان، خانواده، ازدواج و محرمیت را شکل میدهد از زوایای مختلف مورد واکاوی قرار دهیم؛ سازوکاری که در ادامه، به جایگاه ویژهٔ همسران محمد به عنوان «أُمَّهَاتُ الْمُؤْمِنِينَ» و ممنوعیت ازدواج با آنان پس از مرگ او میرسد، و بدونِ فهمِ انتقادی این منطق، بسادگی گرفتارِ توجیهگریهای رایجِ و سادهانگارانۀ متکلمین، چون نمونۀ محمد موسوی عقیقی میشویم.🔸آیهٔ ۳۳:۳۷ خودِ ازدواج با زینب را در قالب رفع یک «حرج» عمومی برای مؤمنان صورتبندی میکند، و چند آیه بعد، همین مجموعهٔ احکام به حریم و وضعیت ویژهٔ همسران پیامبر میرسد.🔸بنابراین، اکنون پرسش فقط این نیست که چرا زید دیگر «پسر» محمد محسوب نمیشد؛ بلکه باید یک قدم عقبتر برویم و ببینیم قرآن اساساً چه چیزی را خانواده، چه چیزی را رابطهٔ خانوادگی و چه چیزی را منشأ محرمیت میداند. ❓آیا در پس این احکام، یک منطق اخلاقیِ روشن و یکدست دربارهٔ خانواده و روابط انسانی وجود دارد، یا با نظامی از تعاریف و مرزهای حقوقی مواجهیم که در نقاط مختلف، به شکل متفاوتی ترسیم میشوند؟ 🔻برای آزمودن این پرسش، مناسبترین نقطهٔ بعدی آیهای است که در آن خودِ قرآن مجموعهای از روابط خونی و غیرخونی را در کنار یکدیگر به عنوان منشأ حرمت ازدواج قرار میدهد؛ از جمله رضاع، دختران همسر و تعبیر بحثبرانگیز «فِي حُجُورِكُمْ». مسئلۀ زید وقتی پیچیدهتر میشود که آن را در کنار آیهٔ ۲۳ سورهٔ نساء قرار دهیم. این آیه مجموعهای از روابط را برمیشمارد که میان آنها حرمت ازدواج ایجاد میشود:«مادرانتان، دخترانتان، خواهرانتان، ... مادرانی که به شما شیر دادهاند و خواهران رضاعیتان، مادران همسرانتان و دختران همسرانتان که در دامان شما هستند، از همسرانی که با آنان همبستر شدهاید؛ ... و همسران پسرانتان که از صلب شما هستند...»📌 در این فهرست، نکتهای قابل توجه وجود دارد: قرآن فقط روابط خونی را ملاک محرمیت قرار نمیدهد. رابطهٔ رضاع نیز، با وجود آنکه رابطهای غیرخونی است، میتواند آثار خانوادگی و حقوقی ایجاد کند:دایه ← مادر رضاعیکودکِ همشیر ← برادر یا خواهر رضاعی👈 یعنی یک رابطهٔ ایجادشده از طریق شیر میتواند آنقدر جدی تلقی شود که ازدواج میان افراد را برای همیشه ممنوع کند.👩👩👦👫سپس آیه دربارهٔ دختران همسر میگوید:«وَرَبَائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُم...»«و دختران همسرانتان که در دامان/حجر شما هستند...»🔻عبارت «فِي حُجُورِكُمْ» تصویری بسیار خانوادگی از رابطه ارائه میدهد: دختری که در محیط خانه و تحت سرپرستی شوهر دوم رشد کرده است.📌حتی اگر «در دامان شما بودن» را شرط تحقق حرمت ندانیم، حضور این تعبیر در آیه از نظر مفهومی جالب است؛ زیرا متن برای توصیف رابطهٔ مرد با دختر همسرش، از زبان خانه، پرورش و رابطهٔ خانوادگی استفاده میکند.❌ اما درست در همین آیه، وقتی به پسران میرسیم، ناگهان مرز دیگری ترسیم میشود:«و همسران پسرانتان که از صلب خودتاناند.»🔻اینجا تفاوت بسیار مهم است:✅ رابطۀ رضاعی، با اینکه غیرخونی است، میتواند محرمیت ایجاد کند.✅ رابطۀ خانوادگیِ دختر همسر، در صورت تحقق شرایط، میتواند محرمیت ایجاد کند.❌ اما رابطۀ فرزندخواندگی، بهخودیخود نسب و در نتیجه حرمتِ عروس را ایجاد نمیکند.🔺و همینجا پرسش زید اهمیت پیدا میکند. زید صرفا یک کودک بیگانه نبود که برای مدتی کوتاه در کنار محمد زندگی کرده باشد. او فرزندخواندهٔ محمد بود📍و چنان جایگاهی داشت که در دورهای با نام «زید بن محمد» شناخته میشد. قرآن بعدها صریحاً این انتساب را اصلاح کرد: و بدین ترتیب میان پدرخواندگی اجتماعی و پدر بودن نسبی فاصله گذاشت.🔻اما اینجا یک سؤال جالب شکل میگیرد:❓اگر رابطهای که از شیر ایجاد شده میتواند از نظر حقوقی به رابطهٔ مادر و خواهر تبدیل شود، و دختری که در محیط خانوادگی مرد رشد کرده در بحث محرمیت وارد میشود، چرا سالها رابطهٔ پدر و فرزندخوانده بودن، هیچ حرمت مشابهی برای همسر پسرخوانده ایجاد نمیکند؟🔻پاسخ رسمی روشن است: چون تبنّی نسب ایجاد نمیکند؛ زید از صلب محمد نبود.🔻اما نقد تاریخی میتواند یک قدم عقبتر برود:❓چرا همین بازتعریفِ حقوقیِ رابطۀ پدر و پسرخوانده، درست در بستری اهمیت پیدا میکند که محمد عاشق همسر سابق زید میشود؟(ادامه دارد)➖➖➖🌾 @Naqdagin
📘زید؛ از «آینۀ دقِّ» یک عشقِ ممنوع تا «شهیدِ روایت» (۱۰)🪒 «صادق و امین» زیر تیغِ زید و اسامه؛ روانشناسیِ میل پنهان، دروغ و بازسازیِ «محبوبیت» (۳/۳)🔻اینجا محبت در رفتار حفاظتی ظاهر میشود:محبت ← جلوگیری از ورود فرزند به خطر.🔻اما در روایت اُسامة:محبت ← دفاع از فرماندهی یک جوان در مأموریتی خطرناک.❓اگر محبت نسبت به زید و اُسامة واقعاً چنین عظیم بود، چرا در لحظهای که جان اُسامة در معرض خطری مشابه با «محبوبترین فرد نزد محمد: پدرش» قرار میگیرد، روایت بر محافظت از جان او تأکید نمیکند و به جای آن، از محبوبیت او و پدرش برای دفاع از فرماندهی استفاده میشود؟🔻اینجا سؤال دقیقتر میشود:❓آیا «محبوبترین» توصیفِ صادقانۀ یک احساس بود، یا ابزاری برای پنهانکردنِ یک توطئه؟ مشابه با آنچه قرآن گزارش داده: دعوت ظاهری به تقوا و نگهداشتنِ همسر با وجودِ میل پنهانی به طلاق زید و رسیدن به آغوشِ زینب؟🔻این مسئله در کنار روایت قرآن دربارۀ رؤیای بدر، پرسش بزرگتری ایجاد میکند. قرآن میگوید خدا دشمنان را در خواب به محمد کمتر از تعداد واقعی نشان داد:«آنگاه که خداوند آنان را در خوابت، اندک به تو نشان میداد.»یعنی وفق قرآن، تصویری که خداوند به پیامبر میدهد، مطابق با واقعیت خارجی ندارد. اگر محمد پیامبرِ خدای حقیقت، صدق و صفای محض است، اینجا یک سؤال بنیادی پیش میآید:❓چرا خدایی که حقیقت مطلق است باید برای هدایت پیامبرش از فریب استفاده کند؟🔻خدایی که دروغ میگوید؟!«دروغگو دشمن خداست» فقط یک تعبیر اخلاقی عامیانه نیست؛ مضمون آن در سنت بایبل نیز صریح است. در عهد جدید آمده:«خدا ... نمیتواند دروغ بگوید.» (عبرانیان ۶:۱۸)و در عهد عتیق:«جلال اسرائیل دروغ نمیگوید.» (اول سموئیل ۱۵:۲۹)🔺در این سنت، دروغگویی با ذات خدا ناسازگار است؛ خدا سرچشمه حقیقت است، نه فریب و دروغ. اما نکته جالب اینجاست که بخشی از قرآن نیز خدا را در جایگاه نهایتِ صدق قرار میدهد:«و چه کسی از خدا راستگوتر است؟» (نساء، ۸۷)و دوباره با تعبیری صریحتر:«و چه کسی از خدا در گفتار راستگوتر است؟» (نساء، ۱۲۲)🔺پس مسئله را میتوان کاملاً درون خود دستگاه قرآنی مطرح کرد: اگر خدا «راستگوترین» و کلام او عین «صدق» است، نسبت دادنِ ارائهٔ عامدانهٔ تصویری خلاف واقع به او، دروغی در قرآن است.🔺حالا این را کنار تصویر اسلامیِ محمد بگذاریم؛ پیامبری که مسلمانان او را صادق و امین میدانند و پیامآور خدایی معرفی میکنند که حقیقت مطلق و منبع صدق است. اما اگر روایت قرآن را همانطور که هست بپذیریم، تصویر عجیبی شکل میگیرد:خدا عمداً تصویری خلاف واقع از شمار دشمنان به پیامبرش نشان میدهد. پس مشکل فقط این نیست که:«آیا خدا دروغ گفته است؟»مسئله بنیادیتر است:اگر خدا حقیقت محض است، چرا باید برای هدایت پیامبرش به فریب متوسل شود؟و اگر پاسخ این باشد که:«خدا خلاف واقع نشان میدهد، اما چون مصلحت داشته، دروغ محسوب نمیشود»،❌ آنگاه مرز میان صدق و فریب دیگر آن مرز مطلقی نیست که از خدای حقیقت انتظار داریم. فریب، فقط وقتی به خدا نسبت داده شود، با تغییر نام میتواند به «مصلحت» تبدیل شود. 🔺راست این است که باید گفت چنین خدایی انعکاس شخصیت و اخلاقِ دروغمحورِ خودِ راویست.📍اگر راوی انسانی در روایتهای مختلف برای رسیدن به خواسته خود از پنهانکاری، فریب و دوگانگی میان گفتار و نیت ابایی نداشته باشد، آنگاه عجیب نیست که خدای ساختهشده در ذهن او نیز چنین خصوصیات حقیری پیدا کند.🔻به بیان صریحتر:🤥 آدمی که قبحِ دروغ گفتن و فریب برایش بشکند، خدایی هم تصور میکند که دروغ میگوید؛ چون خدای ذهن او در نهایت چیزی جز تصویرِ بزرگشدهٔ شخصیت خود او نیست.🔺و این دقیقاً همان جاییست که داستان زید و زینب اهمیت پیدا میکند. اگر در آن داستان، زبان ظاهریِ تقوا با میل پنهانیِ راوی در تضاد قرار میگیرد، و در ماجرای بدر نیز خدای محمد به او تصویری خلاف واقع نشان میدهد، آنگاه مسئله دیگر فقط یک حدیث یا یک آیه نیست.🔻در داستان زید و زینب:در ظاهر: «همسرت را نگه دار و از خدا بترس.»در باطن: میل پنهانی به پایان ازدواج و رسیدن به زینب ــ مطابق تفسیری که سنت اسلامی از آن ارائه کرده است.🔻و سپس همان زیدِ درگیر در این ماجرا، در روایت دیگری تبدیل میشود به:زیدِ محبوب، شایسته و شهید🔻و پسرش:اسامه، محبوبترینِ پس از او.پس سؤال نهایی فقط این نیست که:«آیا محمد واقعاً زید را دوست داشت؟»بلکه:❓آیا «محبوبترین فرد» توصیف صادقانه یک احساس بود، یا بخشی از همان سازوکار روایی که یک رابطهٔ مسئلهدار را با زبان محبت و تقدس بازنویسی میکرد؟🔻و در سطحی عمیقتر:❓آیا در قرآن واقعا با خدای حقیقی روبهرو هستیم، یا با خدایی که شخصیت، اخلاق و شیوههای توجیه رفتارِ راویای دروغگو را به آسمان فرافکنی کرده است؟(ادامه دارد)➖➖➖🌾 @Naqdagin
📘زید؛ از «آینۀ دقِّ» یک عشقِ ممنوع تا «شهیدِ روایت» (۹)✍🏻#ر_نجفی🪒 «صادق و امین» زیر تیغِ زید و اسامه؛ روانشناسیِ میل پنهان، دروغ و بازسازیِ «محبوبیت» (۲/۳)🔻از زیدِ مسئلهدار تا «زیدِ محبوب»؛ بازسازی یک رابطه در روایت«زید از محبوبترین مردم نزد من بود.»🔻اینجا یک تناقض روایی شکل میگیرد. زیدی که در داستان زینببا میلِ ممنوعه و رسواییبرانگیزِ محمد به همسرِ جوانش، بحران ازدواج، طلاق و ازدواج محمد با زینبگره خورده، بعدها بعنوان یکی از محبوبترین افراد نزد محمد معرفی میشود. این لزوما ثابت نمیکند که ادعای محبت دروغ بوده است. اما پرسش ایجاد میکند:❓این «محبوبیت» دقیقاً چه کارکردی در روایت دارد؟🔻اگر یک رابطهٔ گذشته با رفتاری مسئلهدار گره خورده باشد، یکی از راههای بازسازی آن رابطه این است که با واژگانی مثبت بازتعریف شود:محبت، وفاداری، شایستگی، فضیلت.🔻زیدِ «قصهی عشقِ رسواییبرانگیزِ محمد» تبدیل میشود به:زیدِ محبوب.🔺و اینجا «محبوبیت» میتواند نقش ترمیم تصویر پیدا کند. به این معنا که روایت، یک رابطهٔ مسئلهدار را با زبان مثبت بازقاببندی میکند.🔻 مرگ زید؛ از انسان زنده تا شاهد رواییمرگ زید در مؤته، بهخودیخود و بهشکلی قطعی قصد پنهانی و توطئهای را ثابت نمیکند. انتصاب او میتواند واقعاً ناشی از اعتمادِ کورِ نظامی باشد (اگر محمد را واقعا در این حوزه، بدرجات «غیرمتبحر»، «مسئولیتناپذیر» و «بیتوجه به هشدار اهل رأی» تصور کنیم) و کشتهشدنش نیز میتواند صرفاً نتیجهٔ جنگ باشد. پس نباید از مرگ او نتیجهی شتابزده و قاطعانه گرفت که محمد عمداً او را به کشتن فرستاده است. 🔻اما پس از مرگ زید، اتفاق مهم دیگری رخ میدهد: زید از یک انسان زنده به یک سابقه تبدیل میشود؛ از یک شاهد زنده به یک شاهد روایی. تا وقتی زید زنده است، گذشته فقط یک داستان نیست؛ خودِ او آن گذشته را با حضورش حمل میکند. اما پس از مرگش، میتوان همان گذشته را با معنایی تازه بازسازی کرد:زیدِ فرماندهزیدِ شهیدزیدِ محبوبزیدِ پدر اُسامةو اینجاست که اُسامة وارد صحنه میشود.🔻 اُسامة؛ «تنها یادگار زید» و «محبوبترین» بعد او!در واپسین روزهای حیات محمد، در حالی که بنا بر گزارشهای روایی بیمار و در بستر مرگ بود، اُسامة ــ پسر زید ــ را به فرماندهی سپاهی منصوب کرد. درباره جوانی و صلاحیت او اعتراض شد؛ و حتی در برخی گزارشها آمده است که این اعتراض آنقدر اهمیت داشت که محمد با وجود بیماری، به دفاع از فرماندهی اُسامة پرداخت.❓همینجا یک پرسش غیرعادی شکل میگیرد: چرا در چنین شرایطی، در آستانه مرگ و در حالی که مسائل دیگری میتوانست برای او اولویت داشته باشد، دفاع از فرماندهی یک جوان برایش تا این اندازه مهم بود؟❓مسئله فقط انتصاب اُسامة نیست؛ مسئله این است که چرا محمد حاضر میشود در برابر نظر مخالفان بایستد و بر این انتصاب تأکید کند. اگر صرفاً مسئلهٔ صلاحیت نظامی بود، میتوان انتظار داشت دفاع او بر تجربه، دانش خاص، توانایی و سابقه نظامی اُسامة متمرکز شود. اما در روایت، استدلال دیگری برجسته میشود:«اگر در فرماندهی او طعن میکنید، پیشتر در فرماندهی پدرش نیز طعن کرده بودید...»و سپس زید و اُسامة هر دو در چارچوب محبوبیت شخصی نزد محمد قرار میگیرند.❓بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا اُسامة واقعا شایستگی فرماندهی داشت یا نه؛ بلکه این است:چرا تثبیت جایگاه اُسامة ــ و در پیوند با آن، یادآوری جایگاه زید ــ در واپسین روزهای حیات محمد به موضوعی چنین مهم تبدیل میشود؟اینجا یک نکته بسیار مهم است: برای دفاع از فرماندهی اُسامة، زید و محبوبیت او وارد استدلال میشوند؛ سپس محبوبیت خود اُسامة نیز مطرح میشود.اما محبوبیت، دلیل شایستگی نظامی نیست.اگر مسئله واقعا صلاحیت فرماندهی بود، باید از:توانایی، تجربه، سابقه، شجاعت و مهارت نظامیدفاع میشد. نه از اینکه:«او را دوست دارم.»📌 اگر محبت واقعی بود، جان اُسامة چه؟اینجا یک سؤال بسیار ناخوشایند شکل میگیرد.اگر زید واقعاً از محبوبترین مردم نزد محمد بود، و اُسامة نیز پس از او از محبوبترین مردم بود؛ اُسامة فقط یک فرمانده جوان نبود. او پسر و یادگار زید بود. بنابراین اگر محبت نسبت به زید و اسامه واقعاً چنین جایگاه عظیمی داشت، انتظار قابل فهم این است که همین محبت دربارهٔ اُسامة به حساسیتی فوقالعاده نسبت به جان او نیز منجر شود. یعنی منطقی شبیه این:☑️ «او پسر زید است؛ تنها یادگار زید است؛ جانش برایم عزیز است؛ نمیخواهم او را در معرض مرگ قرار دهم.»👆👇این دقیقا جاییست که مقایسه با علی جالب میشود. در روایتی دربارۀ صفین، وقتی حسن در معرض ورود به میدان قرار میگیرد، علی میگوید:«این جوان را از من بازدارید... من این دو، حسنین، را از مرگ دریغ میدارم، مبادا نسل رسول خدا بهوسیلهٔ آنان قطع شود.»(ادامه دارد)➖➖➖🌾 @Naqdagin