با خودم میسوزم و پروانهای در کار نیست!هیچکس مثل من از پروانهها بیزار نیست!عشق تردیدی میان رفتن و جا ماندن استشوق مردن دارم و دستم طناب دار نیست!آنقدر دلتنگ بارانم که گاهی دلخورم،از کویر خشک چشمانم که خونین بار نیست!در سکوتم بغض فریاد است! اما سالهاست،هیچ حرفی بر لبم غیر از پُک سیگار نیست!بخت و قسمت هم مرا بازیچهی خود کردهانداین یکی در خواب ناز است! آن یکی بیدار نیست!از خودم دورم! خودم را در خودم گم کرده امما دو تا حال پریشان را کسی غمخوار نیست!بی گمان! بین دو تا دیوانهی بیتاب هم،هیچ چیزی بدتر از بیرحمی دیوار نیست!@nabtarin_tex