ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتابنور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی#مولانای_جان @Molanaye_shams
انتشار: 2026/08/14 06:18 UTCدریافت: 2026/08/17 11:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 11:22 UTC
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتابنور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی#مولانای_جان @Molanaye_shams
پستهای تلگرام — MolanayeJan مولانای جان
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداریتو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی #مولانای_جان @Molanaye_shams
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرقنفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیاییبنگر به نور دیده که زند بر آسمانهابه کسی که نور دادش بنمای آشنایی#مولانای_جان @Molanaye_shams
من بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینمهر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانهجانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینیجان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستیوان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانهتو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِیزین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانهای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانهاز خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمددر هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانهچون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشدوز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانهگفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانهنیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دلنیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارمیک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدناین پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانهشمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه#مولانای_جان @Molanaye_shams
این زمین و سختیان پردهست و بساصل روزی از خدا دان هر نفسچون بکاری در زمین اصل کارتا بروید هر یکی را صد هزارگیرم اکنون تخم را گر کاشتیدر زمینی که سبب پنداشتیچون دو سه سال آن نروید چون کنیجز که در لابه و دعا کف در زنیدست بر سر میزنی پیش الهدست و سر بر دادن رزقش گواهتا بدانی اصلِ اصلِ رزق اوستتا همو را جوید آنکه رزقجوسترزق از وی جو مجو از زید و عمرومستی از وی جو مجو از بنگ و خمرتوانگری زو خواه نه از گنج و مالنصرت از وی خواه نه از عم و خالعاقبت زینها بخواهی ماندنهین کرا خواهی در آن دم خواندناین دم او را خوان و باقی را بمانتا تو باشی وارث ملک جهان#مولانای_جان @Molanaye_shams
تا دیده جمالِ او ، در خواب همی بینداز خواب و خیالِ او ، بیدار نخواهم شدهرچند که عطارم لیکن به مجاز است اینبی عطر سر زلفش عطار نخواهم شد#شیخ_عطار_نیشابوری @Molanaye_shams



