نشین با من ، با من منشینتو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی منچه…
انتشار: 2026/08/04 17:01 UTCدریافت: 2026/08/15 03:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:10 UTC
نشین با من ، با من منشینتو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی منچه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست؟یا نگاه تو ، که پر عصمت و نازبر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟دردم این نیست ولیدردم این است که من بی تو دگراز جهان دورم و بی خویشتنمپوپکم ! آهوکم!تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منممگرم سوی تو راهی باشدچون فروغ نگهتورنه دیگر به چه کار آیم منبی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهتمنشین اما با من ، منشینتکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریرکه شراری شده امپوپکم ! آهوکم!گرگ هاری شده ام