پستهای تلگرام @mohammadamin906
انتشار: 2026/07/31 19:51 UTCدریافت: 2026/08/22 02:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:45 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — محمدِ امین
سلام سلام بر وبچ اون نمایشنامهخوانیای که دو ماه پیش برگزار کردیم یه تکاجرای دیگه تمدید شد برای روز شنبه ۷ شهریورنقش خود من توش خیلی زیاد نیس ولی کل کار باکیفیته و ارزش دیدن و شنیدن دارهاگه دوست داشتین و بیاین ببینینمون خوشحال خواهم شداین لینک تهیه بلیته و به هر حال دوستتون خواهم داشت🤗😁tiwall.com/p/dorough14
حکمت چهل و سوم:.لائوتسه سه هزار سال پیش گفته:《کارت را بکن و رهایش کن》.و من الان اینطوری میبینمش: 《جبر را به دیدگاهت ببر نه به رفتارت》.و راز "رهایی" در آن نهفته است
.تیتر: مجاری بشاش(!).هفت سالم بود. کلاس اول دبستان بودم. اواخر دهه شصت کذایی. دبستان "فرخی" میرفتم که توی یه ساختمان خیلی قدیمی بود. انتهای یه بنبست باریک که با یه دالان باریکتر شروع میشد. بعد به حیاط مدرسه میرسید و در انتها هم کلاسها قرار داشتند. از این دبستان، تروماهای زیادی برام باقی مونده که حالا شاید بعدا چند تاش را براتون تعریف کردم ولی عجالتا همین را بگویم که سرویسهای بهداشتی مدرسه در همون دالان ابتدایی قرار داشت و بر خلاف اسمش به غایت "غیربهداشتی" بود. از همان دالان که رد میشدم نفسم را حبس میکردم که بویش به دماغم نخورد. یک مکان نمورِ تاریکِ ترسناکِ متعفن با سنگهای توالت قدیمی مخروطی شکل که انتهایش به مرکز کره زمین وصل بود و برای یه آدم بالغ هم خطرناک بود چه برسه به بچههای کوچولوی دبستانی.خلاصه این وضعیت تراژیک باعث میشد که من هیچوقت نخوام در مدرسه، دستشویی بروم و خودم را برای رسیدن به توالت عزیزِ(!) خونه نگه میداشتم که خب برای بچه و حتی برای آدم بالغ هم کار سالمی نیست.مدرسه تا خانه راه طولانیای نبود و حدود پانزده دقیقه پیاده طول میکشید. یه بار که به دلیل خوردن مایعات زیاد این نگه داشتن طولانی شده بود بعد از تعطیل شدن مدرسه شروع به دویدن به سمت خانه کردم ولی تلاشهایم برای نگه داشتن آن حجم از سیالات در مثانه کوچک آن موقعم در نهایت ناموفق بود و در میانه راه، جایی تیر از کمان ماهیچههای اسفنگتری مجاری اداریام در رفت و شلوارم را مرطوب کرد.خیلی خجالت میکشیدم و بر سرعتم افزودم که زودتر به خانه برسم. از طرفی و نمیدانم به چه دلیلی فکر میکردم که مورد عتاب و خطاب مامان قرار خواهم گرفت. با استرس به خانه رسیدم و مامان تا چشمهای نگران من را دید آغوشش را باز کرد و گفت: فدای سرت عزیزم هیچ اشکالی نداره.اینقدر این برخورد، خوب تو ذهنم ثبت شده که حالا هم بعد از بیش از سی سال از اون موقع هر وقت یادش میافتم لبخند رو لبم میشینه
تیتر: شما کدام داستان را پسند کردید؟.ما داستانِ آدمهایی را که توی زندگیشان به یارشان خیانت کردند بعد خیانتشان لو رفته و زندگیشان سیاه و تباه شده است، زیاد شنیدیم.ما داستانِ قاتلهایی را که بعد از ارتکاب جنایت بالاخره لو رفتند و به چنگال عدالت گرفتار شدند، زیاد شنیدیم.ما داستان دروغهایی را که گفته شده، بعد لو رفته و مشکلات زیادی برای گویندهاش به وجود آورده، زیاد شنیدیم.اما در آن طرف سکه بدانید و آگاه باشید که.خیانتهای زیادی انجام میشود که هیچوقت صدایش درنمیآید و شخص خائن سالهای سال با یارِ موردِ خیانتواقعشدهاش به خوبی و خوشی(!) زندگی میکند.قتلهای زیادی اتفاق میافتد که هیچ وقت، قاتل پیدا نمیشود و آن قاتل، سالهای سال به خوبی و خوشی(!) و در کمال احترام در این دنیا به زیستش ادامه میدهد.دروغهای بسیاری گفته میشود و هیچوقت راز گویندهشان برملا نمیشود و شخص دروغگو از منافع آن دروغ به خوبی و خوشی(!) بهره میبرد.داستانهای سری دوم هیچ وقت روایت نمیشوند گرچه احتمالا به لحاظ آماری تعدادشان بسیار بسیار بیشتر از داستانهای دسته اول است


