🌸این روزها مشغلههای روزمره، شکل منظم و آرامِ خانهداری قدیم را از بسیاری از خانهها گرفته است.یادم میآید وقتی بچه بودم، مادرم هر دوشنبه، سرِ ساعت، لباس میشست. لباسشویی را در حمام گذاشته بود؛ چون آن سالها حمامها بزرگتر بودند و معمولاً پیش از ورود به حمام، رختکنی تعبیه میشد. حالا که فکر میکنم، چه فکر جالبی بود؛ با حفظ حریم شخصی، لباسهایت را درمیآوردی و بعد از حمام، بیآنکه نگران سرما خوردن باشی، فرصت داشتی لباس تمیزت را بپوشی.من عاشق بوی تمیزی و بوی تایدی بودم که هفتهای یکبار در اتاقها میپیچید. وقتی مادرم پردههای نازک و توری را در لباسشویی غرق آب میکرد، من بوی اندک خاک نشسته بر پردهها را که حالا با رطوبت آمیخته بود، نفس میکشیدم.ظهرهای داغ تابستان، وقتی مادرم پردههای نیمهخیس را به چوب پردهها میآویخت تا بیچروک خشک شوند، دور از چشمش صورتم را که از گرما ملتهب و داغ بود، به پرده میچسباندم و از خنکای لذتبخش آن، تنم میلرزید.ما تا هفته بعد لباسهای تمیز داشتیم؛ و هفته بعد، روز از نو، روزی از نو...اما این روزها، هر فرصتی که پیدا شود، دکمه روشن شدن لباسشویی زده میشود و کل این فرایند به پایان میرسد. نه لذتی در آن هست، نه طعمی از آن دلخوشیهای کودکانه که بخواهی آرامآرام مزهشان کنی. هرچه هست، شبیه وظیفهای خودکار انجام میشود.چند شب پیش، نیمهشب، در تاریکی، سبد لباسهای شستهشده را به حیاط خلوت بردم تا روی بند پهن کنم. حتی به خودم زحمت ندادم چراغ را روشن کنم.اما هنگام پهن کردن سومین تیشرت، ناگهان از خودم پرسیدم:«چی شد که دیگر از تاریکی نمیترسم؟»من مگر همان دختربچهای نبودم که شبها از رفتن به حیاط میترسیدم، چون شنیده بودم چند شب قبل، چند خانه آنطرفتر، دزد آمده است؟اصلاً کی اینقدر شیردل شدم؟به تیشرت چهارم که رسیدم، با خودم گفتم:«از روزی که با سیاهیِ درون آدمها مواجه شدم.»از روزی که فهمیدم آدمهایی که میخندند، اما درونشان چیز دیگری میگذرد، گاهی از هر تاریکیِ شبانهای ترسناکترند.آخرین لباس را روی بند انداختم و به سمت روشناییِ داخل خانه برگشتم.حجم تاریکی را پشت سرم، در حیاط خلوت، رها کردم و دیگر به آن نگاه نکردم.نه از آن رو که دیگر از تاریکی نمیترسم؛بلکه چون بعد از شناختن تاریکیِ آدمها، فهمیدهام هیچ شبِ سیاهی، به اندازه بعضی آدمها تاریک نیست.#عادله_زمانی @meyguon