#داستان_شب ☯️ در شهری قدیمی، نعلبندی بود که همه او را استاد میدانستند. 🏡امیری نعلبند را برای رسیدگی به اسبهایش خواست. 🐎نعلبند را به خانه امیر بردند و اسبها را از مقابلش گذراندند.در آن میان نعلبند صدایی شنید و گفت:«همان اسب را نگه دار.» 🛑وقتی سُم اسب را بالا گرفتند، معلوم شد یکی از میخهای نعل شل شده است. 🔩امیر پرسید:«میگویند تو در کار خود استادی؛ حال بگو چرا همیشه نعل معیوب صدا میدهد؟» 🤔پیرمرد تبسمی کرد و گفت:«چون نعلی که همه میخهایش سر جایش است، محکم به سُم نشسته و بیصدا کار خودش را میکند. اما همین که یک میخ کم شود، شروع میکند به سروصدا. 🔊آدمها هم همینطورند.آن که واقعاً داناست، کمتر از دانش خود سخن میگوید. 🤫آن که واقعاً ثروتمند است، کمتر ثروتش را به رخ میکشد. 💰آن که واقعاً شریف است، کمتر از شرافت خود حرف میزند.اما هر جا دیدی کسی مدام فضیلت خود را فریاد میزند، خوب گوش کن؛ شاید آنجا یک میخ کم باشد.» 🧐امیر به صدای نعل لقشده گوش داد و با خود اندیشید که بعضی صداها، نشانهٔ قدرت نیستند؛ نشانهٔ کمبودند. 🌟از آن روز میان مردم افتاد که:«نعلی که صدا میدهد، یک میخ کم دارد.» 🔨@MER30TV 👈💯
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_هفتم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️آمدن افراسیاب به دیدار اسب ها و کشتن رستم اکوان دیو راافراسیاب از تعجب بسیار با شتابی همچون باد برای دیدن اسب ها آمد. او با خود باده و رامشگران و پهلوانان را آورده بود تا اندیشه اش را از دل بزداید. به جایی رسید که چوپان گله ی اسب ها را هر سال در آن دشت و کنار آن چشمه رها می کرد. وقتی نزدیک آن مرغزار شد، از اسب ها و چوپان نشانی نیافت. پی در پی فریاد و خروش از دشت می آمد و اسب ها از کنار هم می گذشتند. تا اینکه گرد و غبار پای رخش از دور بر پهلوانان پدیدار شد. وقتی چوپان به نزدیک شاه توران رسید، هر چه دیده بود برایش گفت: "رستم به تنهایی گله را از دشت برد و بسیاری از ما را کشت و آنگاه از اینجا گذشت." در میان ترکان گفت و گویی برخاست و گفتند: "حال که آن جنگجو به تنهایی به جنگ آمده باید همه سلاح بپوشیم که این کار برایمان آسان شد. آیا آن چنان خوار و زبون شده ایم که یک تن ما را به خون بکشد؟ این ننگ بر ما می ماند و نمی توان این کار را این چنین رها کرد"افراسیاب به همراه چهار پیل و سپاهیان به دنبال رستم افتادند. وقتی به او نزدیک شدند، رستم کمان را از بازو بیرون آورد و باشتاب به سوی آنها تاخت و همچون بارانی که از ابر فرو ریزد، بر آنها تیر بارید و گاه نیز با شمشیر حمله می کرد. وقتی شصت مرد دلاور را برزمین افکند، همچون شیر با گرز حمله کرد و چهل نامدار دیگر را هم کشت. افراسیاب غمگین شد و پشت به او کرد. رستم چهار پیل سفید را از او گرفت و سپاهیان از دنیا ناامید شدند. رستم نامدار تا دو فرسنگ پشت سر خود، کلاه خودها را همچون ابر بهار چاک چاک کرد. وقتی برگشت هر چه از پیل و آذوقه و گله به دستش رسید، همه را برداشت. وقتی شتابان به آن چشمه بازگشت، دل جنگجویش دوباره ساز جنگ کرد. دوباره اکوان دیو به او بازخورد و گفت: "آیا هنوز از جنگ با من سیر نشده ای؟ از دریا و جنگ با نهنگ رستی و مانند پلنگی غران به دشت آمدی؟ حال دوباره همان روزگار را خواهی دید و از این پس دیگر طالب جنگ نخواهی بود."وقتی رستم حرف های دیو را شنید، مانند شیری غران خروش برآورد و کمندش را از فتراک باز کرد و آن را انداخت و کمر دیو را به بند آورد و آن را بر زین پیچید و گرز گرانش را همچون پتک آهنگران بلند کرد و آن را چنان بر سر آن دیو زد که با یک ضربه مغز سرش را پریشان کرد. آنگاه از اسب پایین آمد و خنجر آبگونش را کشید و سر جنگجوی دیو را برید و خداوند را ستایش کرد؛ زیرا در جنگ پیروزی خود را از او یافته بود.تو مر دیو را مردم بد شناسکسی کو ندارد ز یزدان سپاسهر آن کو گذشت از ره مردمیز دیوان شمر مشمر از آدمیخردگر بدین گفته ها نگرودمگر نیک معنی اش می نشنودگوان پهلوانی بود زورمندبه بازو ستبر و به بالا بلندگوان خوان و اکوان دیوش مخوانابر پهلوانی بگردان زبانچه گویی تو ای خواجه سالخورد چشیده زگیتی بسی گرم و سردکه داند که چندین نشیب و فرازبه پیش آرد این روزگار دراز؟همی بشکند گردن پیل مست؟تگ روزگار از درازی که هستدرو سور چند است و چندی نبرد؟که داند کزین گنبد تیز گردبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯
🎵🔸تو زیباترین آرزوی منی...❤️🎤#احسان_خواجه_امیری 🎵✍🏼#روزبه_بمانیبرام هیچ حسی شبیه تو نیستکنار تو درگیر آرامشمهمین ازتمام جهان کافیههمین که کنارت نفس میکشمبرام هیچ حسی شبیه تو نیستتو پایان هر جست و جوی منیتماشای تو عین آرامشهتوزیباترین آرزوی منی...@MER30TV 👈💯