پت و مت دنیای واقعی😅😂😂@MER30TV 👈💯
انتشار: 2026/08/15 05:32 UTCدریافت: 2026/08/15 17:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 17:50 UTC
پت و مت دنیای واقعی😅😂😂@MER30TV 👈💯
پستهای تلگرام — مرسی تی وی🌿🌺
شبتون به خیر💫✨💫@MER30TV 👈💯
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_هفتم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️آمدن افراسیاب به دیدار اسب ها و کشتن رستم اکوان دیو راافراسیاب از تعجب بسیار با شتابی همچون باد برای دیدن اسب ها آمد. او با خود باده و رامشگران و پهلوانان را آورده بود تا اندیشه اش را از دل بزداید. به جایی رسید که چوپان گله ی اسب ها را هر سال در آن دشت و کنار آن چشمه رها می کرد. وقتی نزدیک آن مرغزار شد، از اسب ها و چوپان نشانی نیافت. پی در پی فریاد و خروش از دشت می آمد و اسب ها از کنار هم می گذشتند. تا اینکه گرد و غبار پای رخش از دور بر پهلوانان پدیدار شد. وقتی چوپان به نزدیک شاه توران رسید، هر چه دیده بود برایش گفت: "رستم به تنهایی گله را از دشت برد و بسیاری از ما را کشت و آنگاه از اینجا گذشت." در میان ترکان گفت و گویی برخاست و گفتند: "حال که آن جنگجو به تنهایی به جنگ آمده باید همه سلاح بپوشیم که این کار برایمان آسان شد. آیا آن چنان خوار و زبون شده ایم که یک تن ما را به خون بکشد؟ این ننگ بر ما می ماند و نمی توان این کار را این چنین رها کرد"افراسیاب به همراه چهار پیل و سپاهیان به دنبال رستم افتادند. وقتی به او نزدیک شدند، رستم کمان را از بازو بیرون آورد و باشتاب به سوی آنها تاخت و همچون بارانی که از ابر فرو ریزد، بر آنها تیر بارید و گاه نیز با شمشیر حمله می کرد. وقتی شصت مرد دلاور را برزمین افکند، همچون شیر با گرز حمله کرد و چهل نامدار دیگر را هم کشت. افراسیاب غمگین شد و پشت به او کرد. رستم چهار پیل سفید را از او گرفت و سپاهیان از دنیا ناامید شدند. رستم نامدار تا دو فرسنگ پشت سر خود، کلاه خودها را همچون ابر بهار چاک چاک کرد. وقتی برگشت هر چه از پیل و آذوقه و گله به دستش رسید، همه را برداشت. وقتی شتابان به آن چشمه بازگشت، دل جنگجویش دوباره ساز جنگ کرد. دوباره اکوان دیو به او بازخورد و گفت: "آیا هنوز از جنگ با من سیر نشده ای؟ از دریا و جنگ با نهنگ رستی و مانند پلنگی غران به دشت آمدی؟ حال دوباره همان روزگار را خواهی دید و از این پس دیگر طالب جنگ نخواهی بود."وقتی رستم حرف های دیو را شنید، مانند شیری غران خروش برآورد و کمندش را از فتراک باز کرد و آن را انداخت و کمر دیو را به بند آورد و آن را بر زین پیچید و گرز گرانش را همچون پتک آهنگران بلند کرد و آن را چنان بر سر آن دیو زد که با یک ضربه مغز سرش را پریشان کرد. آنگاه از اسب پایین آمد و خنجر آبگونش را کشید و سر جنگجوی دیو را برید و خداوند را ستایش کرد؛ زیرا در جنگ پیروزی خود را از او یافته بود.تو مر دیو را مردم بد شناسکسی کو ندارد ز یزدان سپاسهر آن کو گذشت از ره مردمیز دیوان شمر مشمر از آدمیخردگر بدین گفته ها نگرودمگر نیک معنی اش می نشنودگوان پهلوانی بود زورمندبه بازو ستبر و به بالا بلندگوان خوان و اکوان دیوش مخوانابر پهلوانی بگردان زبانچه گویی تو ای خواجه سالخورد چشیده زگیتی بسی گرم و سردکه داند که چندین نشیب و فرازبه پیش آرد این روزگار دراز؟همی بشکند گردن پیل مست؟تگ روزگار از درازی که هستدرو سور چند است و چندی نبرد؟که داند کزین گنبد تیز گردبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯
#قصه_کودکانه یه قصه شیرین😍برای کودک دلبند شما🥰هر شب ساعت 20:30 در کانال مرسی تی وی😊🌸🍃@MER30TV 👈💯
🎵🔸تو زیباترین آرزوی منی...❤️🎤#احسان_خواجه_امیری 🎵✍🏼#روزبه_بمانیبرام هیچ حسی شبیه تو نیستکنار تو درگیر آرامشمهمین ازتمام جهان کافیههمین که کنارت نفس میکشمبرام هیچ حسی شبیه تو نیستتو پایان هر جست و جوی منیتماشای تو عین آرامشهتوزیباترین آرزوی منی...@MER30TV 👈💯
ذات مادر این شکلیه😱❤️😍@MER30TV 👈💯