#داستان_شب 💫🌳در جنگلی دسته ای از حیوانات زندگی می کردند. در آن حوالی شیری هم زندگی می کرد که مدام در حال شکار بود. روزی حیوانات با خود فکر کردند که با شیر قراری بگذارند. 🌲پیمان چنین بود که هر روز قرعه انداخته و به نام هر حیوانی که افتاد خود را غذای شیر می کند. روزها گذشت و نوبت خرگوش رسید. خرگوش که نمی خواست غذای شیر شود گفت ای یاران به من مهلت دهید تا شر این شیر را از سر شما دور کنم.🌳حیوانات از ترس شیر با او مخالفت می کنند. اما او در رفتن به سوی شیر کمی تأخیر می کند. شیر که در انتظار غذای خود بود از این تأخیر عصبانی می شود و می خواهد از حیوانات انتقام بگیرد که خرگوش از راه می رسد. 🌲خرگوش که عصبانیت شیر را می بیند به او می گوید امانم بده تا عذرم را بیان کنم و این گونه داستان خود را بیان می کند: من امروز برای انجام وظیفه به همراه خرگوشی خدمت شما می آمدم اما در وسط راه شیری به طرف ما آمد و می خواست هر دوی ما را بگیرد من به او گفتم ما غذای شاهنشاه هستیم اما او گفت من، هم تو هم شاه تو را پاره پاره می کنم.🌳 او خرگوش دیگر را گرو نگه داشته است تا من بیایم و شما را پیش او ببرم. او راه را بسته است و حیوانات دیگر نمی توانند از آنجا عبور کنند و مقرری خود را به شما برسانند.🌲شیر گفت اگر راست گفته ای در پیشاپیش من برو تا من جزای آن شیر را بدهم اما اگر دروغ گفته باشی سزای تو را کف دستت می گذارم.🌳خرگوش با شیر همراه گشته و او را به سوی چاه برد. زمانی که به نزدیکی چاه رسیدند خرگوش عقب رفت و گفت من از ترس دیگر توانایی رفتن ندارم. آن شیر در همین چاه ساکن است. شیر خرگوش را به آغوش کشید و تا نزدیک چاه آمدند. 🌲هنگامی که به چاه نگریستند عکس شیری را دیدند که خرگوشی را در بغل خود نگه داشته است. شیر خرگوش را کنار گذاشته و به داخل آب چاه جست زد و به همان چاهی که خود کنده بود افتاد و به هلاکت رسید.مثنوی معنوی @MER30TV👈💯
#داستان_شب 📝✨خشم، عشق و ارزش آدمها📝✨▫️مردی مشغول تمیز کردن اتومبیل تازهاش بود؛ ماشینی که برایش ارزش و اهمیت زیادی داشت.پسر ششسالهاش، بیخبر از دنیای بزرگترها و ارزشهای مادی آنان، تکهسنگی از زمین برداشت و با آن چند خط روی بدنهی اتومبیل کشید.▫️مرد، ناگهان از خشم برافروخته شد.آنقدر عصبانی بود که دیگر نه کودک ششسالهاش را میدید و نه معصومیت چهرهاش را. دست پسر را گرفت و چندین بار محکم بر پشت دستهای کوچک او کوبید؛ بیآنکه در هیاهوی خشم متوجه باشد آچاری که در دست گرفته، چیزی بسیار فراتر از یک تنبیه ساده است.خشم، گاهی چنان چشم انسان را میبندد که در چند ثانیه، میتواند چیزی را نابود کند که سالها برای ساختنش زمان لازم بوده است.▫️ در بيمارستان به سبب شكستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد .ساعتی بعد، وقتی پسر چشمان غمگین و شکستهی پدر را دید، با همان سادگی و پاکی کودکانه پرسید:«بابا... انگشتهای من کی دوباره درمیاد؟»پدر هیچ پاسخی نداشت.بعضی سؤالها را نمیتوان با کلمات پاسخ داد؛ چون پاسخشان چیزی جز حسرت و پشیمانی نیست.▫️مرد، به سمت اتومبیلش برگشت. با پا چندین بار به آن کوبید و سرانجام خسته و درمانده، روبهروی ماشین نشست.نگاهش به خطوطی افتاد که پسرش با آن سنگ روی بدنه کشیده بود.این بار دیگر آن خطوط برایش خراش روی یک اتومبیل نبودند؛آنها زخمهایی بودند که بر روح خودش حک شده بودند.با دستانی لرزان، به نوشتهی کودک خیره شد.پسر نوشته بود:«دوستت دارم، پدر.»🥀💔▫️مرد فهمید که تمام آن چیزی را که دوست داشت، به خاطر چیزی که فقط «داشت»، در آستانهی از دست دادن چیزی قرار داده که باید «دوست میداشت».او اتومبیل را میتوانست تعمیر کند؛اما دستهای پسرش را نه.میتوانست بدنهی ماشین را رنگ کند؛اما نمیتوانست خاطرهی آن چند لحظهی تلخ را از ذهن خود پاک کند.و این شاید یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی باشد:🔸گاهی انسان، در لحظهای کوتاه،برای حفظ یک شیء،چیزی را نابود میکند که تمام عمرحسرت بازگشتش را خواهدخورد.🔸▫️خشم، تنها چند ثانیه دوام میآورد؛اما گاهی بهایش یک عمر پشیمانی است.اشیاء برای استفاده شدناند،و انسانها برای دوست داشته شدن.اما ما گاهی جای این دو را عوض میکنیم؛برای اشیاء دل میسوزانیم و برای آدمها خشم میریزیم،برای خط و خش روی ماشین نگران میشویم،اما خط و خشهایی را که با کلماتورفتارمان بر قلب عزیزانمان میاندازیم، نمیبینیم.@MER30TV 👈💯
این تکنیک بهت کمک میکنه عشق رو تو زندگیت بیشتر کنی🤞همه ما دوست داریم زندگیمون پر از ارامش و حال خوب باشه ولی راهشو بلد نیستیم🤔👈اینجا هر روز یه نکته یادمیگیری که روز به روز کیفیت زندگیت رو بیشتر کنی🌱........#همسرانه@MER30TV 👈💯