لە مانگ پرسیم بۆ بەم شەوگارە وێڵیدەمێ هەیت و دەمێ جێمان ئەهێڵیهیلالی یاخود چواردەی بۆچی ئاوایوتم با…
انتشار: 2026/08/13 13:46 UTCدریافت: 2026/08/22 03:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 03:16 UTC
لە مانگ پرسیم بۆ بەم شەوگارە وێڵیدەمێ هەیت و دەمێ جێمان ئەهێڵیهیلالی یاخود چواردەی بۆچی ئاوایوتم با پێت بڵێم با تۆش بیزانیکە من عەوداڵەکەی عەشقی رەسولمبدەن صەلاوات لە جەماڵی محمد🌺💐🌺💐🌺🌺🌺t.me/mamostaalikhaledi
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — کانال ماموستا خالدی
روبرتو کارلوسامروز، پس از نماز صبح ،برای دقایقی به گوشی نگاهی انداختم. در میان انبوهی از خبرها، چشمانم ناگاه به تصاویر و گزارشهایی افتاد که ضربان قلبم را تندتر کرد و لرزشی بر اندامم انداخت. باورم نمیشد که روبرتو کارلوس، آن غول بی مانند فوتبال جهان، هم نفس اسطوره هایی چون رونالدو نازاریو ، رونالدینیو، دنیلسون، کاکا ، آن مردی که با پای چپ خود طوفانی از قدرت و هنر را در مستطیل سبز به صحنه می آورد، صاحب آن ساقهای افسانه ای که تماشاگران بسیاری را در سراسر دنیا به وجد آورده بود ،حالا خبری دیگر از او به گوش میرسید. خبری که با همه گلزنیها و قهرمانیهایش تفاوت داشت؛ خبری از جنس روح، نه توپ و دروازه. روبرتو کارلوس، ستاره تیم ملی برزیل و باشگاه پرآوازه رئال مادرید، که نامش با افتخارات بیشمار گره خورده بود، ظاهراً به اسلام پیوسته بود.همان لحظه، دلم از شادی لبریز شد و شوقی وصف ناپذیر وجودم را فرا گرفت. با خود گفتم که این رخداد سترگ را نباید نادیده گرفت. خواستم هرچه زودتر این مژده به اشتراک بگذارم و با دوستان و تمام آنان که دل در گرو اسلام دارند، شریک شوم. چه خوشتر از این که نامی آشنا و چهره ای محبوب، راهی به سوی حقیقت یافته باشد و مسلمانی خود را اعلام کند.اما همان دم، ذهنم به تلاطم افتاد و عقل سلیم، مرا به صبر و تأمل فراخواند. به خود گفتم: حالا که ابزارهای ساختگی و هوش مصنوعی، به آسانی واقعیت را دگرگون میکنند و میکس و مونتاژهای حرفه ای، فیلمهایی میسازند که باور هر بیننده ای را به چالش میکشند، چگونه میتوان بیگمان به هر خبری دل بست؟ از این رو تصمیم گرفتم کمی درنگ کنم، و صبری حکیمانه پیشه سازم تا گرد و غبار شایعات فرو نشیند و حقیقت، چونان ماهی کامل، از پس ابرها سر برآورد.تنها ساعتی نگذشت که خبر دوم، چونان برقی روشنگر، فضای تردید را شکافت. اعلام شد که روبرتو کارلوس با بانویی مراکشی ، لبنانی «سهیلا اتاهیری» پیمان ازدواج بسته و این پیوند، در حضور عالمی دینی و با رعایت کامل آداب شرعی برگزار شده است. به یکباره، این خبر با آنهمه انعکاس گسترده در تمامی محافل ورزشی و شبکه های اجتماعی، همچون زنجیری از حقیقت، شک و گمان مرا یکسره از میان برداشت. دریافتم که آنچه رخ داده، یک شایعه یا نمایشی رسانه ای نبوده است، بلکه انتخابی عالمانه و سفری روحانی بوده که با آگاهی و اراده پیموده شده است.حالا که یقین بر دلم نشسته، این رویداد فرخنده را به تمامی جهانیان، به ویژه امت مسلمان و جامعه بزرگ ورزشی، از ته دل تبریک و تهنیت میگویم. آری، امروز پای اسطوره ای از جنس تاریخ، در مسیر نور گام نهاده و این نقطه عطفی ماندگار در کارنامه زندگی او خواهد بود. باشد که این قدم استوار، الهام بخش بسیاری از جویندگان حقیقت قرار گیرد و نام او، در کنار افتخارات ورزشی اش، با عنوان یک مسلمان معتقد نیز در تاریخ ثبت شود.شفیع صادقی۴۰۵٫۵٫۲۸
کسی سوال از پزشک، تفسیر آزمایش یا هر مورد دیگه در رابطه با سلامت داشت، به صورت رایگان در خدمتیم.✅ در همه تخصصهای پزشکی هر روز کلی هم مطالب پزشکی ضروری یاد بگیرین🙏🏻@clinic_mardomکلینیک مردم؛ درمانگاه آنلاین شما🟦 t.me/clinic_mardom🟩 rubika.ir/clinic_mardom
خطبه نماز جمعه، موضوع: تفریح وگشت و گذار.از دیدگاه اسلام،خطيب : ماموستا علی خالدی مکان : مهاباد شهرک کارمندان، مسجد پاکنهاد مدت زمان : 22 دقیقهتاریخ : 1405/05/23🌺🌺💐🌺🌺🌺🌺🌺🌺☘🌺💐🌺☘☘🌺🌺🌺☘🌺🌺t.me/mamostaalikhaledi
🌴 داستانی واقعی و تکان دهنده از کشور یمن 👞زمانیکه معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسیکه نمره کامل بگیرد ، یک جفت کفش نو جایزه بدهد ، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد.شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده ، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد ، پس با لبخندی به آنها گفت: « هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد ، به او یک هدیه کوچک میدهم.»یکی از کودکان با هیجان پرسید: « خانم ، هدیه چیست؟»معلم پاسخ داد: « یک جفت کفش نو »کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود ، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام « وفاء عبدالکریم » بود که انتهای کلاس مینشست ؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.🌴وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.بعد از تصحیح اوراق ، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!🌴استاد نوال خوشحال شد اما درمانده ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالیکه همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: « شما همه عالی هستید ، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: « نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را بطور تصادفی بیرون بکشید »معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت ، تا کرد و در جعبه انداخت.🌴استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید ، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».وفاء با قدمهایی لرزان و در حالیکه اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالیکه بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند ، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای بدست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: « به خدا قسم خانم ، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»🌴نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام ، در حالیکه جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.همسرش پرسید: « چرا در حالیکه داستانی زیبا تعریف میکنی ، گریه میکنی؟»او در حالیکه جعبه را باز میکرد گفت: « من بخاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»همسرش تعجب کرد و پرسید: « پس چرا؟ »او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: « وفاء عبدالکریم »🌴همسرش خشکش زد ، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»او در حالیکه میلرزید ادامه داد: « همه آنها کفش میخواستند ، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»🌴روز بعد ، نوال به مدرسه رفت در حالیکه به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: « دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»وفاء گریه کرد ، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام « روز قلبهای سفید » شناخته شد.اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را بخاطر دیگری کنار میگذارد ، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»پیام داستان :اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانیکه ندارند تقسیم کند.خداوند در قرآن کریم میفرماید: .. وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ۚ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ( حشر/۹) ... و ایشان را بر خود ترجیح میدهند ، هرچند که خود سخت نیازمند باشند. کسانیکه از بخل نفس خود ، نگاهداری و مصون و محفوظ گردند ، ایشان قطعاً رستگارند.🌺💐🌺💐💐t.me/mamostaalikhaledi
