مهماناولین بار بود با هم روبهرو میشدند.آن هم در منزل دوستی مشترک.هر دو مشتاق و منتظر دیدار.هرچند…
انتشار: 2026/08/18 18:11 UTCدریافت: 2026/08/19 05:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 05:25 UTC
مهماناولین بار بود با هم روبهرو میشدند.آن هم در منزل دوستی مشترک.هر دو مشتاق و منتظر دیدار.هرچند بسیار با هم صحبت کرده بودند.اما این اولین دیدارشان بود.او قبل از من رسیده بود.نگاه سنگینش را حین سلام و احوالپرسی نثار من کرد.من مات و مبهوت از این رفتار، تنها عرض ادب کرد.موقع خوردن غذا کم و بیش حرفهایی رد و بدل شد.بعد از ناهار ولی اوضاع به طرز عجیبی بد پیش رفت.حرفها و رفتارش غیرقابلباور بود.من ترجیح داد بیشتر حرفها را نشنیده بگیرد و بدون واکنش و جواب از همه آنها بگذرد.اما انگار نادیده گرفتن، او را برای جسارت بیشتر تحریک میکرد.همه متوجه ماجرا بودند.حتی خودش هم از وضع پیشآمده رضایت خاطر نداشت.گویا کنترل از دست خودش هم خارج شده بود.مهمانها و میزبان، در بهت و ناباوری از برخورد او با من، در سکوت فقط ناظر بودند.من در انتظار تمام شدن مهمانی، وقت را به سکوت میگذراند.هیچگونه پیشفرضی برای چنین گفتوگویی بین دو نفر تازهآشنا وجود نداشت.من اولین بار و آخرین بار در عمرش بود که چنین تجربهای را درک میکرد.هرچند بسیار سخت بود، اما کوچکترین واکنش و پاسخی نسبت به عملکرد نسنجیده او نداد.البته که دلیل بزرگی داشت.من از نظر ذهنی این دوستی را تمامشده میدانست.برای همین با سکوت، همه راهها را به رویش بست.او هم تا میتوانست ترکتازی کرد.عاقبت وقت رفتن شد.موقع خداحافظی، او برخلاف میلش ناچار شد در حضور جمع، زمانی را به عذرخواهی از من اختصاص دهد.و بالاخره بعد از اظهار پشیمانی بسیار گفت:«امیدوارم از شوخیهای من دلگیر نشده باشی و مرا ببخشی.»بعد هم خداحافظی کرد و رفت.این اولین و آخرین دیدارشان بود.لیلا طوفانی#داستانکهای_من@kootah_beshnavim

