خیالدر زدند.خانه تاریک بود.من جایی را نمیدید.مدتها بود جایی نرفته بود.مدتها بود هیچکس برای دیدن من نیامده بود.با بیحوصلگی گاماس گاماس به طرف در رفت.معلوم بود کسی که پشت در است عجله دارد.من متعجب شده بود.بالاخره به در رسید و در را باز کرد.ماه و خورشید پشت در بودند.بدون حرف و معطلی با عجله وارد شدند.خانهای سرد و تاریک و بیرنگ و روح.کارهای زیادی بود که باید انجام میدادند.لیلا طوفانی#داستانکهای_من@kootah_beshnavim
در قصهنویسی چه چیزهایی برای شما مهم است؟بهرام صادقی:شروع و پایان داستان. شروع باید طوری باشد که خوانندۀ فرضی را یکدفعه تکان بدهد، و او را وادارد که قصه را رها نکند. یعنی احساس کند که این قصه حامل پیامیست، و میخواهد چیزی را برای او بگوید که نمیتوان از آن گذشت، و نباید هم بگذرد...از کتاب: «بهرام صادقی، بازماندههای غریبی آشنا»
یه روز یه نفرحدود ۱۸ سال در فرودگاه زندگی کرد .«مهران کریمی ناصری» یک پناهنده ایرانی بود که بین سال های ۱۹۸۸ تا ۲۰۰۶، در یک فرودگاه در کشور فرانسه زندگی می کرد. مهران در سال ۱۹۷۷ از ایران تبعید شد و سپس، مدتی به عنوان پناهنده در بلژیک مقیم گشت.چند صباح بعد، مهران تصمیم گرفت از مسیر فرانسه عازم لندن شود اما در بین راه، پاسپورت و مدارک خود را گم کرد. هواپیمای او در لندن به زمین نشست ولی بلافاصله، پس از آگاهی مسئولین از فقدان مدارک، وی به فرانسه دیپورت شد.از آنجایی که مهران هیچ وطنی برای مراجعه نداشت و از مدارک لازم برای سفر یا خروج از فرودگاه نیز برخوردار نبود، مجبور شد در ترمینالِ ۱ فرودگاه «شارل دو گل» مقیم گردد. مهران ۱۸سال تمام در فرودگاه زندگی کرد تا این که بالاخره به خاطر ابتلا به بیماری، اجازه خروج وی از فرودگاه و انتقال به بیمارستان صادر شد.لیلا طوفانی#یه_روز_یه_نفر@kootah_beshnavim