بریدهای از کتاب عایدهفردای آن روز، دیدم علی در پیامرسان، عکسی از کتفش فرستاده که انگار خونی است.…
انتشار: 2026/08/17 05:43 UTCدریافت: 2026/08/18 13:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 13:35 UTC
بریدهای از کتاب عایدهفردای آن روز، دیدم علی در پیامرسان، عکسی از کتفش فرستاده که انگار خونی است. نوشتم: «چه شده علّوشی؟!» باز بادقت نگاه کردم. خالکوبی نقش مادری بود که بچۀ کوچکش را توی بغلش گرفته و زیر آن هم نوشته بود: «عیده.» پرسیدم: «مامان، چرا این کار را کردی؟ کتفت خون آمده! درد داری! دلم نمیآید خونت را ببینم!» گفت: «عایده، من و رفقایم با هم رفتیم خالکوبی. هرکدام اسم کسی را که دوست داشتند، روی بدنشان تتو زدند. من به استاد تتو کار گفتم میخواهم برایم خالکوبی یک مادر را بزنی که بچهها را بغل کرده. وقتی بچه بودم، مریض شدم و مادرم یک سال ونیم درستوحسابی نخوابیده. او همیشه مرا یکوری توی بغلش میگرفته تا بتوانم خوب نفس بکشم. میخواهم با این کارم از او تشکر کنم. اسم مادرم را هم زیرش بنویس... این خالکوبی تازه تمام شده؛ ولی خوب از آب درآمده.» از دیدن عکس گریهام گرفته بود. گفتم: «مامان علی، تو داری همهاش گریۀ مرا درمیآوری!» ــ عایده، وقتی شهید بشوم، توی قبرم تو تنها کسی هستی که با من و نزدیک قلبم هستی. برای همین روی کتفم اسمت را نوشتم. تو اصلاً از دل من بیرون نمیروی که نمیروی؛ حتی اگر شهید بشوم.


