🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۷» من حتی عرضه نداشتم یک ماه بعد مرگ مسعود زندگیمو آروم نگه دارم مطمئنم که مسعودم همه چیزوث میبینه و میفهمه......مطمئنم که ازم دلخوره برای همین تا الان اصلاً بخوابم نیومده امیر آخه این چه حرفاییه که میزنی بردار قهوهتو بخور سرد شد نگران نباش برای این مشکلتم فکر میکنیم به یه راه حلی میرسیم دیگه.... فقط دخترت باید یه خورده تحمل کنهکلافه سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم قهومونو که خوردیم امیر منو رسوند جای مطب که ازش خداحافظی کردم ماشینو برداشتم و راه افتادم سمت خونه .وقتی رسیدم جز مامان کسی تو خونه نبود داشت آشپزی میکرد. ترانه: پس لاله کجاست؟ مامان: با امیرعلی رفتن بیرون ترانه: خیلی خوب میرم لباس عوض کنم الان میام! لباسامو که عوض کردم برگشتم پیش مامان @kodaknojavan🌷🌿