صبح شدخیر است
انتشار: 2026/08/28 02:09 UTCدریافت: 2026/08/28 03:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 03:45 UTC
صبح شدخیر است
پستهای تلگرام — پرسه در حوالی خورشید
از خانه بیرون میروم و تنهاییام بزرگتر میشود در جستوجوی کسی نیستم در جستوجوی جایی نیستم در جستوجوی چیزی نیستم قدم میزنم تا پاهایم را فراموش نکنم در کوچههایی که نامهاشان را از یاد بردهاند و نقشهی شهر را... ساعتها اشتباه میروم از رسیدن میترسم؛ میترسم کسی منتظرم نباشد سالها اشتباه میکردم که در گودال های آبگرفته به دنبال ماهی و آینه بودم... و چند دقیقه مکث، تا از زندگی حواسمان را پرت کنیم یکبار دوبار چندبار و در آب فرو نرود... آه کوچهی مه گرفته، گویی ادامهات را فراموش کردهای شبیه من که چند سطر آخرم رادر خاطرم نیست قلم بردار و با برف یا غبار هرچه میخواهی بنویس برای این قصه هر پایانی زیباست#معین_دهاز@Khorshid_Nevesht
📝گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان میگفتند .او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت .روزی از او پرسیدند : « مصدق خوب است یا شاه ؟ بگو تا برای تو شامی بخریم . » ترمان گفت : « از دو تومنی که برای شام من خواهی داد ، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی !!! »مرحوم پدرم نقل میکرد ، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم .ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم . از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم ، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند . یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم . او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت . باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد . گفتم : « ترمان ، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم . »ترمان از من پرسید : « ساعت چند است ؟ »گفتم : « نزدیک ده . »گفت : « ببر نیازی نیست . »خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت ؟پرسیدم : « ترمان ، مگر ناهار دعوتی ؟ »گفت : « نه . من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم . الان تازه صبحانه خوردهام . اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم . من بارها خودم را آزمودهام ؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد . »واقعا متحیر شدم . رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم . ترمان را پیدا کردم .پرسیدم : « ناهار کجا خوردی ؟ »گفت : « بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید . جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند . روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید ، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد . »از آنچه که داری ، فقط آنچه که میخوری مال توست ، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو ، معلوم نیست .ترمانِ دیوانه ، برای پول ناهارش نمیترسید ، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد . مال زیادی جمع میکنیم و آرزوهای طولانی و دراز داریم .@Khorshid_Nevesht
وقتی بودنِ کسی تمام شد باید پذیرفت که تمام شده.دست و پا زدن فایده ای ندارد، باید بگذاری برود پیِ کار و زندگیاش، باید قبول کنی که شبیه خوردن یک نوشیدنی که جایی به انتها میرسد، به انتها رسیده!اگر مُـدام نِـى را تهِ لیوان بچسبانی و هورت بکشی جز یک صدای ناموزون اتفاقی نمی افتد!حالا هی هورت بکش، هی هورت بکش، چیزی دستگیرت نمی شود، فقط توجه اطرافیان به عجز و فلاکت آدم بیشتر میشود.باید یک جایی نِـی را از دهانت بگیری، لیوان را بگذاری رویِ میز و بی خیالِ چند قطرهی باقی مانده شوی! باید بگذاری برود ..هورت کشیدنِ آدمی که تمام شده دردی را درمان نمی کند.👤 #علی_فاطمی@Khorshid_Nevesht


