عشق میخواست آیینگی کند امّاآدمِ دیگریبیرون کشید از میانِ جیوه و اندوه؛یکی از من کمحرف و کمحوصله…
انتشار: 2026/08/16 15:05 UTCدریافت: 2026/08/16 19:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 19:13 UTC
عشق میخواست آیینگی کند امّاآدمِ دیگریبیرون کشید از میانِ جیوه و اندوه؛یکی از من کمحرف و کمحوصله بودآن یکی نه دلش به کم میرفت، نه دستشو بیمضایقه دوستت داشتو میخواست با دستهای بیشتری در آغوشت بگیردیکی از من پشتِ میزِ اداره مینشستآن یکی دنبال یک روزِ خالیِ نزدیک در تقویم میگشت و دستِ خالی که برمیگشت ساعتها بهنیابت از تو با خودش قهر میکرداین یکی با دیگران حرف میزدآن یکی صدای تو را میشنید،ناگهان حرفِ تو میشد؛این یکی چیزی به روی خودش نمیآورد،آن یکی قسم میخورد چند بار تو را دیده،و چشمهایش چون دو شاهدِ عاقل و بالغهمیشه همراهش بودندیکی از من شبها میخوابیدآن یکیخوشبخت بود؛آن یکییک دیوانۀ خوشبخت بود.@Khorshid_Nevesht
