*✍🏽برگهایی از دفتر اندیشه**✅عروسِ فریبنده؛ وقتی دنیا همه را به دنبال خود میدواند**مقدمه*بعضی حکای…
انتشار: 2026/08/24 16:17 UTCدریافت: 2026/08/24 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 23:55 UTC
*✍🏽برگهایی از دفتر اندیشه**✅عروسِ فریبنده؛ وقتی دنیا همه را به دنبال خود میدواند**مقدمه*بعضی حکایتها با آنکه ساده و کودکانه به نظر میرسند، در ژرفای خود حقیقتی را پنهان کردهاند که اگر اندکی در آن تأمل کنیم، آینهای از زندگی امروز ما خواهد شد.این داستان، تنها درباره یک دختر زیبا و چند خواستگار نیست؛ روایت دلبستگی انسان به دنیاست؛ دنیایی که گاه برای به دست آوردنش، خانوادهها از هم میگسلند، مدیران از عدالت فاصله میگیرند، سیاستمداران به رقابتهای فرساینده گرفتار میشوند و انسان، مقصد آفرینش خود را فراموش میکند.*کلام آغازی*امیرالمؤمنین علی(ع) میفرمایند:*«الدُّنْیا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرّ.»**دنیا گذرگاه است، نه جای ماندن.*امام صادق(ع) می فرماید: *مَثَل الدنيا كمَثَل ماء البحر كلما شَرَبَ منه العطشان ازداد عَطَشا حَتي يقتله .**دنيا مانند آب درياست كه هر چه شخص تشنه از آن بيشتر آشامد ، تشنگيش بيشتر شود تا او را بكشد*دنیا را باید شناخت، نه اینکه اسیر آن شد.*حکایت*روزی جوانی با شگفتی نزد پدرش آمد و گفت:ـ پدر! امروز دختری بسیار زیبا، آراسته و دلربا نزد من آمد و گفت حاضر است همسر من شود.پدر لبخندی زد؛ اما ناگهان چهرهاش تغییر کرد و گفت:ـ نه پسرم! او سزاوار تو نیست؛ چنین دختری باید همسر من باشد!جوان حیرت کرد. گفتوگوی کوتاه، به مشاجره کشید.برای داوری نزد پدربزرگ رفتند.اما هنوز سخنشان تمام نشده بود که پدربزرگ نیز گفت:ـ هر دوی شما اشتباه میکنید؛ این دختر، همسر من خواهد شد!اختلاف از خانه بیرون رفت.نزد بزرگ خاندان رفتند...او نیز همان سخن را گفت.کار به کدخدا رسید...سپس به پاسگاه...فرمانده...قاضی...حاکم...و هر کس که قدرت بیشتری داشت، به جای حل اختلاف، خود را خواستگار دختر معرفی میکرد.انگار زیبایی دختر، عقل همه را ربوده بود.هیچکس از دختر نمیپرسید که او چه میخواهد.سرانجام دختر لب به سخن گشود.با آرامش گفت:ـ اگر همه شما خواهان من هستید، یک شرط دارم.همگی با شوق گفتند:ـ هرچه باشد، میپذیریم.دختر گفت:ـ من میدوم؛ هر کس زودتر مرا بگیرد، همسر او خواهم شد.همه با شتاب به دنبالش دویدند.جوان میدوید...پدر میدوید...پدربزرگ میدوید...قاضی میدوید...فرمانده میدوید...حاکم میدوید...هیچکس به مقصد نمیاندیشید؛ همه تنها به دنبال رسیدن بودند.دختر همچنان پیشاپیش آنان میدوید تا آنکه ناگهان کنار رفت.همه با همان شتاب، بیآنکه پیش روی خود را ببینند، در گودالی عمیق سقوط کردند.از درون گودال فریاد زدند:ـ اینجا کجاست؟ـ تو که هستی؟دختر بر لبه گودال ایستاد و با تبسمی تلخ گفت:ـ اینجا پایان راه شماست...این گودال، آرامگاه شماست...و من...من همان «دنیا» هستم...تمام عمر به دنبال من دویدید؛ اما نه مرا به دست آوردید و نه خود را.*راز پنهان*راز این حکایت، تنها نکوهش ثروت یا امکانات دنیا نیست.اسلام، کار، تولید، آبادانی و بهرهگیری از نعمتهای الهی را ارزش میداند؛ اما هشدار میدهد که *دنیا نباید «هدف» شود، بلکه باید «وسیله» باشد.**وقتی دنیا هدف شد، انسان برای رسیدن به آن، گاهی اخلاق را قربانی میکند، گاهی عدالت را، گاهی خانواده را و گاهی حتی ایمان را.*در مدیریت نیز سازمانی که تنها سود را ببیند، سرمایه انسانی را از دست میدهد.*در سیاست نیز حکومتی که تنها قدرت را بخواهد، اعتماد مردم را از کف میدهد.*در زندگی فردی نیز کسی که همه عمر فقط به جمع کردن مال و مقام بیندیشد، ممکن است هنگام رسیدن به پایان راه، تازه بفهمد که فرصت زندگی کردن را از دست داده است.*دنیا، همچون افق است؛ هرچه به سوی آن بدوی، باز چند گام جلوتر میرود.**پیام اندیشه*این حکایت، ما را به چند تأمل مهم فرا میخواند:دنیا را در دست داشته باشیم، نه در دل.*رقابت، اگر با اخلاق همراه نباشد، انسان را به سقوط میکشاند.*مدیریت بدون معنویت، به مسابقهای برای تصاحب قدرت تبدیل میشود.*سیاست بدون عدالت، مردم را به دنبال سراب میدواند.*جامعهای که مقصد را فراموش کند و تنها به دویدن بیندیشد، دیر یا زود در گودال بحران فرو خواهد افتاد.*مؤمن، دنیا را مزرعه آخرت میبیند؛ نه میدان مسابقهای بیپایان برای برتریجویی.**پایان سخن*دنیا، زیباست؛ اما وفادار نیست.*قدرت، شیرین است؛ اما ماندگار نیست.**ثروت، ارزشمند است؛ اما همراه انسان تا آستانه قبر میآید و بازمیگردد.*آنچه باقی میماند، ایمان، اخلاق، خدمت، عدالت و نام نیکی است که از انسان در دلها میماند.*پس چه نیکوست که به جای آنکه تمام عمر، شتابزده در پی دنیا بدویم، دنیا را در مسیر بندگی، خدمت و آبادانی به کار گیریم.**بازآفرینی: ع.ا. محمدی* ۱۴۰۵/۰۶/۰۲🔇با ما به روز باشید ...🆔@Khorhe_Khabar☀️کانال خبری روستای گردشگری خورهه🌸به جمع ما بپیوندید🌸

