☆ نصیحت_امشب:🫰★♥️@khandeogham
انتشار: 2026/08/22 17:54 UTCدریافت: 2026/08/22 18:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 18:30 UTC
☆ نصیحت_امشب:🫰★♥️@khandeogham
پستهای تلگرام — 💞بهترین متن ها واهنگها💞
شاید بهتره یکمم لوازم آرایشی بخوری تا از درون هم زیبا باشی دوست عزیزم :)★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_123قسمت_صدوبیستوسومبهزاد خیره به من جواب مادرش را داد: - پشت میز خوابش برده بود. برای همین شما ندیدیش. - خوابش برده بود؟ نگفت مریض می شه؟ اصلاً چرا باید اونجا بخوابه؟بهزاد با کلافگی دستی به موهایش کشید و جواب عمه خانم را داد: - حتماً خسته بوده که خوابش برده شما هم کشش نده. عمه خانم بعد از کمی سکوت گفت: - باشه پس زودتر بیاین خونه تا دوتاتون سرمانخوردیدن. - من و سحر یه کم کار داریم. شما لطف کن مراقب آذین باش تا ما کارمون تموم بشه بعد میایم. عمه خانم که متوجه غیر عادی بودن اوضاع شده بود، نفسی گرفت و گفت: - باشه مادر، به سحر بگو من مواظب آذین هستم، خیالش راحت باشه.دلم می خواست همان موقع به سراغ عمه خانم می رفتم و به خاطر این همه درک و فهم و مهربانی بغلش می کردم و می بوسیدمش. چطور یکی مثل عمه خانم می شد که هر کاری از دستش بر می آمد برای یک غریبه میکرد و یکی مثل خاله لیلا که به خواهرزاده و نوه خودش هم رحم نمی کرد. دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صدای بلندی زیر گریه زدم. بهزاد چهارپایه پلاستیکی را از گوشه گلخانه برداشت و رو به رویم نشست و منتظر ماند تا کمی آرام بگیرم. هقی زدم و گفتم:-ببخشید.به سمتم خم شد و دست هایش را در هم قلاب کرد و با جدیت گفت:-حالا بگو.خودم را به آن راه زدم:-چی رو؟ -همون چیزی که این طور مستاصل و پریشونت کرده. خیره به نوک کفش هایم، زمزمه کردم:-اتفاقی نیفتاده سرش را کج کرد و با تعجبی ساختگی گفت:-اتفاقی نیفتاده؟با صدایی که به زور شنیده می شد دوباره حرفم را تکرار کردم:-چیزی نشده. بهزاد توی چشم های اشک آلودم خیره شد و گفت:-یعنی این چشمای قشنگ و برای هیچی به این روز انداختی؟از حرفش چنان شوکه شدم که برای چند ثانیه نفس کشیدن از یادم رفت. سرم را پایین انداختم و به سختی آب دهانم را قورت دادم.بهزاد بی توجه به حال من دستمالی را از توی جیبش بیرون آورد و به دستم داد و گفت:-اول اشکات و پاک کن بعد برام تعریف کن چی شده. من تا نفهمم چی اینقدر اذیتت کرده که چهار ساعت خودت رو تو گلخونه حبس کردی ولت نمی کنم.خجالت زده سرم را عقب کشیدم و با کف دست صورتم را پاک کردم. دوست نداشتم حرف بزنم. دوست نداشتم حقارت های زندگیم را برای بهزاد تعریف کنم ولی انگار چاره دیگری نداشتم. کاملاً مشخص بود بهزاد تا جواب سوالش را نمی گرفت دست از سرم برنمی داشت.اصلاً چرا باید پنهان کاری می کردم. بهزاد که دیر یا زود همه چیز را میفهمید. یعنی همهشان می فهمیدن وقتی آرش با مامور به در خانه عمه خانم می آمد و من را کت بسته با خودش می برد همه می فهمیدن که شوهر سابقم به جرم کشتن بچه هایش از من شکایت کرده. پس بهتر بود خودم همه چیز را برای بهزاد تعریف می کردم و بعد هم محترمانه از این خانه می رفتم. بله باید می رفتم یعنی چاره دیگری جز رفتن نداشتم.مطمئناً بهزاد و عمه خانم همین که متوجه جریان می شدند عذر من را می خواستند. البته حق هم داشتند. من هم بودم دوست نداشتم یک دختر بی کس و کار که از روی حسادت زن حامله ای را از بالای پله ها به پایین پرت کرده در خانه ام زندگی کند. هیچ کس دوست ندارد با چنین آدمی یک جا زندگی کند.از فکر این که بهزاد و عمه خانم من را به چشم دختر حسود و بدذاتی ببینند که باعث مرگ دو بچه شده بدنم لرزید.باید قبل از این که آرش بیاید و با حرف هایش نظر عمه خانم و بهزاد را به من عوض کند خودم همه چیز را می گفتم و بعد هم از این خانه می رفتم. لااقل این طور می توانستم کمی از غرورم را حفظ کنم.نفسم را بیرون دادم و گفتم:-شوهر سابقم می خواد ازم شکایت کنه؟-شکایت کنه؟ برای چی؟دوباره بغض کردم:-بچه هاش مردن. می گه من مقصرم. میگه من باعث شدم بچه هاش بمیرن. زنگ زد تهدیدم کرد.بهزاد که گیج شده بود، اخم کرد:-بچه هاش مردن؟ کی؟ چطوری؟ -امروز، یعنی مرده بدنیا اومدن.بهزاد که گیج تر شده بود، کمی خودش را عقب کشید:-من نمی فهمم. بچه های شوهر سابقت امروز مرده بدنیا اومدن. اونوقت می گه تقصیر توه؟ یعنی چی؟ تو که شش ماهه اینجای، چطور می تونستی بلایی سر اون بچه ها بیاری؟ اصلاً با عقل جور در نمیاد.آهی کشیدم گفتم:-شش، هفت ماه پیش زنش از پله ها افتاد پایین به دروغ به همه گفت من هلش دادم. حالا بعد از شش ماه بچه هاش مرده بدنیا اومدن. دکتر گفته ممکنه به خاطر اون ضربه باشه.آرش، یعنی همون شوهر سابقم، زنگ زد و تهدیدم کرد که ازم شکایت می کنه.بهزاد که با صورتی جدی به حرف هایم گوش می داد، پرسید:-مگه نمی گی تو دختره رو هل ندادی؟-ندادم.-پس دلیلی نداره نگران باشی. بهزاد آرش را نمی شناخت یعنی خود من هم تا چند وقت پیش آرش را نمی شناختم و نمی دانستم می تواند چه آدم رذل و کینه ای باشد و برای رسیدن به خواسته اش دست به چه کارهایی بزند.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_122قسمت_صدوبیستودومبا بدبختی دست دردناکم را که زیر بدنم مانده بود بیرون کشیدم و همانجا روی زمین نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم.دستم به شدت درد می کرد و بغض گلویم را فشار می داد. نمی فهمیدم باز آرش چه از جانم می خواهد؟ چرا دست از سر من برنمی داشت؟ من که به هر سازی که گفته بود رقصیده بودم پس چرا من را رها نمی کرد و اجازه نمی داد زندگیم را بکنم؟ با بلند شدن صدای زنگ تلفن به سختی موبایلم را که هنوز روی زمین بود برداشتم و به صفحه آن نگاه کردم. نغمه پشت خط بود.تماس را برقرار کردم و بدون حاشیه رفتن پرسیدم:-فهمیدی چی شده؟-آره.با عصبانیت که هر لحظه بیشتر می شد گفتم:-خب بگو ببینم باز من بدبخت چیکار کردم که خودم هم خبر ندارم صدای نغمه غمگین و آرام بود - بچه های آرش مرده بدنیا اومدن. - چی؟ - امروز نازنین دردش گرفته، بردنش بیمارستان. هر دو تا بچه تو شکمش مرده بودن. حال همه بده. آرش داره دیوونه می شه حال عمومی نازنین هم خوب نیست همه از این اتفاق تو شوک هستن.زبانم لال شد. من از نازنین متنفر بودم ولی به هیچ عنوان دوست نداشتم بلایی سر خودش و یا بچه های بی گناهش بیاید. پرسیدم: - علتش چی بوده؟ - هنوز معلوم نیست. ولی ظاهرا اونا فکر می کنن این مسئله به افتادن نازنین از پله ها مربوطه. -نازنین شش ماه پیش از پله افتاده اگه برای بچه ها مشکلی پیش اومده بود نباید همون موقع میفهمیدن؟ نغمه جواب داد: - نازنین از بعد از افتادنش از پله ها خیلی مشکل داشت. تقریبا استراحت مطلق بود و چند باری هم به خاطر دردهای شدید تو بیمارستان بستری شده بود. برای همینه که همه فکر می کنن بچه ها به همون خاطر مردن. چون نازنین تا قبل از اون مشکلی نداشت. به هر حال بدون کالبد شکافی نمی تونن به دقت بگن علت مرگ چی بوده. دکتر به آرش گفته اگه می خواد علت واقعی مرگ رو بدونه باید درخواست بده تا جنازه ها رو برای تشخیص علت مرگ بفرستن پزشکی قانونی.نفسم را بیرون دادم و گفتم: -حتی اگه علت مرگ اون بچه های بی گناه افتادن مادرشون از پله هم باشه بازم به من مربوط نمی شه. چون من نازنین رو از پله ها پرت نکردم.نغمه در جواب حرف من گفت: - متاسفانه همه این مسئله رو از چشم تو می بینند. آرش هم تصمیم داره ازت شکایت کنه.با گیجی پرسیدم: -شکایت کنه؟ به چه جرمی؟ من که کاری نکردم؟ - ببین سحر اصلاً مهم نیست تو این کار رو کردی یا نه. مهم اینه که آرش فکر می کنه تقصیر توعه و تا تقاص خون بچه هاش رو ازت نگیره ولت نمی کنه. از الانم افتاده دنبال این که جات و پیدا کنه. -تو که چیزی نگفتی؟ -نه، من خودم و توی این ماجرا دخالت نمی دم ولی تو هم بهتره مسئله رو جدی بگیری مسئله رو جدی بگیرم؟یعنی چه کار کنم؟ اصلاً چه کاری از دستم برمی آمد که انجام دهم؟ باید قبل از این که دست آرش به من می رسید فرار می کردم. ولی نه، من توان این که دوباره از نو شروع کنم را نداشتم. من نمی توانستم برای بار دوم همه ی آنچه را که ساخته بودم را رها کنم و بروم. اصلاً کجا می رفتم؟ من تازه اینجا برای خودم خانه و زندگی درست کرده بودم ولی اگر می ماندم چه؟ اگر نغمه بلاخره کوتاه می آمد و جای من را به آرش می گفت چه؟ اگر آرش برای گرفتن انتقام خون بچه هایش به سراغم می آمد چه؟تلفن را قطع کردم و سعی کردم در سکوت به بدبختی جدیدیم فکر کنم ولی انگار قرار نبود حتی برای چند ثانیه من را به حال خودم بگذارند.این بار خاله لیلا پشت خط بود. آدمی که در این شش ماه حتی یک بار زحمت پرسیدن حال خواهرزاده و نوه اش را به خودش نداده بود.حالا زنگ زده بود تا به خاطر کار نکرده از من حساب پس بکشد. بدون این که جواب خاله را بدهم تلفنم را خاموش کردم و با حرص روی زمین انداختم.- سحر تو اینجایی؟ به زحمت چشم هایم را که از شدت گریه تار می دید باز کردم و به قامت بلند بهزاد که بالای سرم ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد، خیره شدم. -می دونی چند ساعته داریم دنبالت می گردیم؟ چرا اونجا نشستی؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟سرم به شدت درد می کرد و بدنم از سرما بی حس شده بود. درکی از حرف های بهزاد نداشتم و نمی فهمیدم چرا بالای سرم ایستاده و با چشم هایی نگران نگاهم می کند. حتی نمی دانستم خودم اینجا چه کار می کنم و چرا پشت آن میز آهنی و روی زمین سرد و یخ زده گلخانه چمباتمه زده ام. انگار خوابم برده بود ولی چرا اینجا خوابیده بودم.بهزاد همچنان حرف می زد: -چرا تلفنت و خاموش کردی؟نمی گی نگرانت می شیم؟یادم آمد. همه چیز یادم آمد. یادم آمد تلفنم را خاموش کردم چون خاله لیلا زنگ زده بود. یادم آمد قبل از این که خاله زنگ بزند آرش زنگ زده بود و تهدیدم کرده بود. یادم آمد نغمه گفته بود در هر صورت همه من را مقصر مرگ آن دو بچه می دانند و به خونم تشنه هستند.★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_121قسمت_صدوبیستویکمتمایل شدیدم به داشتن یک خانواده که دوستم داشته باشند و من را جزوی از خودشان بدانند بزرگترین نقطه ضعف من بود. من توانستم بودم آرش را با تمام عشقی که روزگاری به او داشتم از مغز و قلبم پاک کنم ولی نمی توانستم خانواده ام را هر چقدر نامهربان از زندگیم حذف کنم. من هنوز ناامیدانه منتظر روزی بودم که دلخوریشان از من به پایان برسد و دوباره من را مثل یکی از اعضای خانواده بپذیرند ولی در این شش ماه هیچ کدامشان با من تماس نگرفته بودند.دوباره به اسم آرش که در صدر لیست تماس هایم جا خوش کرده بود، خیره شدم.از تمام کسانی که احتمال می دادم روزی به من زنگ بزنند آرش بعیدترین آدم بود. هیچ وقت تصور نمی کردم آرشی که از من متنفر بود. آرشی که من را از شهر و دیارم رانده بود تا خواسته زنش را برآورده کند. آرشی که من را تهدیدی برای زندگیش می دانست حاضر شود یک بار دیگر به من زنگ بزند و صدایم را بشنود. ولی آرش زنگ زده بود. آن هم نه یک بار بلکه چهار بار این یعنی اتفاقی افتاده بود.مطمئناً آرش زنگ نزده بود تا از حال من و یا دخترش باخبر شود. شاید به خواست خاله با من تماس گرفته بود؟ اگر این طور بود پس چرا خاله خودش به من زنگ نزده بود؟ شاید اتفاقی برای خاله افتاده بود و آرش زنگ زده بود تا من را خبر کند. هر چه بود من نه تنها خواهرزاده بلکه مادر نوه اش بودم. از فکر این که ممکن است حال خاله اینقدر بد باشد که پی من و آذین فرستاده باشد، غمگین شدم. با این که از خاله و دایی و بقیه اعضای خانواده دلگیر و ناراحت بودم ولی دوست نداشتم اتفاق بدی برای هیچ کدامشان بیفتد.هر چه بود آن ها خانواده من بودند. می دانستم بلاخره روزی دلشان برایم تنگ می شود و به سراغم می آیند. من فقط باید کمی صبر می کردم.موبایل که در دستم لرزید دست از فکر و خیال برداشتم و به صفحه ای که برای بار پنجم اسم آرش روی آن نقش بسته بود، نگاه کردم. هر اتفاقی افتاده بود، آنقدر مهم بود که آرش را وادار کرده بود برای بار پنجم به من زنگ بزند. نفس عمیقی کشیدم و آیکون تماس را لمس کردم. تصمیم داشتم با قدرت و اعتماد به نفس بالا جواب آرش را بدهم. میخواستم از نوع حرف زدنم بفهمد که هیچ مشکلی در زندگیم ندارم و بسیار راضی و خوشبختم ولی هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده بود که آرش دیوانه وار فریاد زد:-میکشمت سحر، به خداوندی خدا می کشمت. تیکه تیکه ات..........با ترس تلفن را قطع کردم و محکم به سینه ام که با شدت بالا و پایین می رفت، چسباندم. آرش انگار دیوانه شده بود.صدایش چنان بلند و پر از خشم و دیوانگی بود که تمام موهای بدنم از ترس راست شده بود.سعی کردم خودم را آرام کنم ولی دستم می لرزید و قلبم چنان در سینه ام می کوبید که انگار می خواست قفسه سینه ام را بشکافد و به بیرون بپرد. نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود که آرش را اینطور دیوانه کرده بود و از آن بدتر نمی فهمیم این اتفاق چه ربطی به من داشت؟ من که از وقتی از آن شهر بیرون آمده بودم او و زندگیش را پشت سرم رها کرده بودم. من که حتی به خودم اجازه نداده بود به خاله زنگ بزنم و احوالش را بپرسم چرا که نمی خواستم تنش دیگری بین من و آرش بوجود آید. من نمی فهمیدم چرا باید آرش به من زنگ بزند و سرم فریاد بکشد.با دستی لرزان شماره نغمه را گرفتم. باید می فهمیدم چه شده. نغمه با صدای خواب آلودی جواب تلفن را داد. همیشه عادت داشت بعد از ناهار یک چرت بخوابد. آب دهانم را قورت دادم و با صدای لرزان و نامطمئن گفتم:-خواب بودی؟ ببخشید بیدارت کردم اگه مهم نبود زنگ نمی زدم.حواس نغمه جمع شد:-چیزی شده؟ -الان آرش زنگ زد و تهدیدم کرد. گفت من و می کشه؟-تهدیدت کرد؟ چرا؟-نمی دونم. به خدا نمی دونم بعد از شش ماه زنگ زده و مثل دیوونه¬ها هوار می¬کشه که می کشمت. -یعنی چی؟ چرا باید به تو زنگ بزنه و تهدیدت کنه؟-نمی دونم نغمه. منم مثل تو گیجم. می تونی یه پرس و جو کنی ببینی باز چه اتفاقی تو زندگی آرش افتاده که مقصرش من بودم. نغمه که خودش هم کنجکاو شده بود، گفت:-قطع کن زنگ بزنم به مامانم ببینم چیزی می دونه. باشه ای گفتم و تلفن را قطع کردم ولی همان موقع پیامی از طرف آرش رسید. با ترس پیام را باز کردم. نوشته بود:-دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه با دست های خودم خفت می کنم.از حرص موبایل را چنان روی میز پرت کردم که به لبه میز خورد. از جایم بلند شدم و با حرص صندلی را از پشت میز بیرون کشیدم و همین که برای برداشتن موبایلم خم شدم تعادلم را از دست دادم و روی زمین بین دیوار میز افتادم.همیشه همین طور بود. وقتی عصبی می شدم دست و پایم را گم می کردم و مثل دست و پاچلفتی ها به در و دیوار می خوردم و همیشه هم به خاطر این اخلاق مزخرفم مضحکه بقیه می شدم.★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
باید از هر خیال؛ امیدی جست!نیما یوشیج★♥️@khandeogham
