ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_116قسمت_صدوشانزدهماز اتاق…
انتشار: 2026/08/20 20:33 UTCدریافت: 2026/08/20 23:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 23:25 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_116قسمت_صدوشانزدهماز اتاق که بیرون آمدم. صدای عمه خانم بلند شد:-ماشالله،ماشالله. چه قدر بهت میاد،.پاشم برم برات اسفند دود کنم که مثل ماه شدی.با خجالت به سمت بهزاد چرخیدم تا دوباره از او تشکر کنم ولی برای یک لحظه از نگاه خیره و پر از تحسینش شوکه شدم. بهزاد طوری به من نگاه می کرد که انگار زیباترین دختر روی زمینم. من به این نوع نگاه ها عادت نداشتم. من به این که کسی من را تحسین کند و یا زیبا ببیند عادت نداشتم. من یا همیشه مورد توبیخ و سرزنش دیگران بودم و یا نادیده گرفته می شدم. آب دهانم را قورت دادم و بدون این که چیزی بگویم به سمت آشپزخانه فرار کردم. عمه خانم با دیدن من اسپندگردان را از روی شعله گاز برداشت و دور سرم چرخاندم و همانطور که زیر لب ذکر می گفت به سمت اتاق رفت تا اسپند را دور سر بهزاد و آذین هم بگرداند ولی من که از شدت هیجان و خجالت نفسم بالا نمی آمد همانجا توی آشپزخانه ماندم. به سمت سینک رفتم تا چند تکه ظرفی که توی آن باقی مانده بود را بشورم، باید خودم را سرگرم می کردم تا التهاب درونیم می خوابید. نمی توانستم همان موقع به هال برگردم و با بهزاد رو به رو شوم. نمی دانستم باید چه بگویم و چطور صورت سرخ از خجالتم را توجیح کنم.بلاخره نیم ساعت بعد با یک سینی چای از آشپزخانه بیرون آمدم. عمه خانم برای خواندن نماز به اتاقش رفته بود و آذین هم گوشه هال مشغول بازی با پازل جدیدش بود. سینی چای را جلوی بهزاد که سرش را توی گوشی فرو کرده بود، گرفتم و با صدای ضعیفی گفتم:-بفرمائید.چای را از توی سینی برداشت و با لبحند گفت:-دستت درد نکنه. نوش جانی گفتم و به سمت دورترین مبل رفتم تا روی آن بنشینم ولی بهزاد با دست مبل رو به روی خودش را نشان داد و گفت:-چرا اونقدر دور می ری؟ همینجا بشین.با کمی خجالت روی مبلی که نشانم داده بود، نشستم و استکان چای خودم را روی میز کوچک کنار مبل گذاشتم. بهزاد کمی از چایش را مزه، مزه کرد و همانطور که نگاهش را از صورتم برنمی داشت پرسید:-خوبی؟رفتار بهزاد همیشه همین بود ساده و صمیمی و در عین حال مودبانه. با این که همیشه راحت و خودمانی حرف می زد ولی حد و حدود ها را هم رعایت می کرد. جواب دادم:-ممنون، خوبم-کارت تو کارخونه که سخت نیست؟-نه، خدا رو شکر خوبه -اگه مشکلی تو قسمتت داری بهم بگو، فردا می رم پیش فرداد، می تونم بگم جاتو عوض کنه.-نه، مشکلی ندارم همه چیز خوبه سرش را با رضایت تکان داد و گفت:-خدا را شکر. پس راضی هستی.-راضی هستم ولی........ساکت شدم. نمی دانستم باید به او بگویم یا نه. ولی دوست داشتم کسی کمکم کند و از سردرگمی که گریبانم را گرفته بود، نجاتم دهد و بهزاد به نظر گزینه ی خوبی می آمد. نگاه از چشمان پرسشگرش که منتظر ادامه صحبتم بود، برداشتم و با خجالت گفتم:-می خواستم در مورد یه چیزی ازتون مشورت بگیرم. -خواهش می کنم من در خدمتم.-من می خوام یه کار جدید شروع کنم.-چه کاری؟سعی کردم از حرف های مژده استفاده کنم تا منظورم را بهتر برسانم:-در واقع نمی خوام به کارم تو کارخونه بسنده کنم. می خوام یه کار جدید انجام بدم. کاری که بتونم توش پیشرفت کنم و آینده ام رو بسازم. نمی خوام تا ابد یه کارگر ساده باشم چشمانش دوباره رنگ تحسین به خودش گرفت:-این که خیلی عالیه. حالا چه کاری رو می خوای شروع کنی؟لب گزیدم و خجالت زده تر از قبل جواب دادم:-خوب مشکلم همینه. نمی دونم باید دنبال چه کاری برم. حتی نمی دونم بهتره درس بخونم یا یه هنر و حرفه ای یاد بگیرم و یا حتی وارد یه بزینس بشم. اصلاً نمی دونم چه کاری مناسب هست چه کاری مناسب نیست ولی دلم می خواد یه کاری انجام بدم. یه کاری که زندگیم و تغییر بده. نمی خوام تا آخر عمر درجا بزنم. دوست ندارم ده سال دیگه از این که هیچ تلاشی برای زندگیم نکردم از دست خودم عصبانی و ناراحت باشم. نمی خوام تو آینده خجالت زده آذین باشم که می تونستم زندگی بهتری براش بسازم و نساختم.-این خیلی خوبه. در واقع تو اولین مرحله که خواستنه رو پشت سر گذاشتی. حالا باید بری سراغ دومین مرحله، یعنی حرکت.خندیدم.-بدبختی همینه که نمی دونم باید به کدوم سمت حرکت کنم.-ببین سحر اگه می خوای تو کارت موفق باشی باید کاری رو انتخاب کنی که، اولاً بهش علاقه داشته باشی و ثانیاً استعداد انجام اون کار رو داشته باشی. وگرنه به جواب نمی رسی.زیر لب تکرار کردم:-علاقه و استعداد.بهزاد کمی به سمتم خم شد:-بذار برات واضح تر بگم. فرض کن کاری رو انتخاب کردی که علاقه ای بهش نداری ولی استعداد انجامش رو داری. در این حالت احتمالاً کار تا یه جایی به خوبی جلو می ره و شاید حتی بتونی به هدف های اولیه ات هم برسی از اونجای که کارت و دوست نداری و از انجامش لذت نمی بری خیلی زود خسته و فرسوده می شه.★♥️@khandeogham