ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_111قسمت_صدویازدهم دوست دا…
انتشار: 2026/08/18 18:31 UTCدریافت: 2026/08/18 22:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 22:25 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_111قسمت_صدویازدهم دوست داشتم همراه با مژده زیر آسمان پرستاره شب دراز بکشم و تا طلوع آفتاب حرف بزنم.مژده پتو را تا روی چانه اش بالا کشید و گفت:-خیلی خوشحالم که زندگیت سروسامان گرفته. با این که همیشه پشت تلفن بهم می گفتی که همه چی خوبه ولی تا با چشم خودم نمی دیدم خیالم راحت نمی شد. من در مورد مشکلاتم بعد از آمدن به بابل چیز زیادی به مژده نگفته بودم. مژده نه درجریان تهمت دزدی که میترا به من زده بود، قرار داشت و نه درمورد چند شبی که توی پلاژ خوابیده بودم، چیزی می دانست. همانطور که به عمه خانم در مورد زندگی فلاکت باری که در شهر خودم داشتم چیزی نگفته بودم به مژده هم از اتفاقات شرم آوری که در این شهر برایم افتاده بود، حرفی نزده بودم. آه عمیقی کشیدم و گفتم:-اوایلش خیلی سخت بود ولی از وقتی اینجا رو کرایه کردم و رفتم سرکار همه چیز خوبه. شاید به جرات بتونم بگم بهتر از خوبه.چشمکی زد و موزیانه پرسید:-همکارات چی؟ اونام خوبن از اونام راضی؟-آره همشون زنا و دخترای خوب و زحمتکشی هستن که یا خودشون سرپرست خونواده ان یا کمک خرج شوهر و پدر و مادرشونن.-عهه، یعنی همشون زنن. همکار مرد نداری؟-تو بخش ما همه زنن. حتی سرپرست بخش هم زنه. تو بخش های دیگه مرد زیاده ولی ما باهاشون در ارتباط نیستیم.چشم هایش را در حدقه چرخاند و لب هایش را برایم کج کرد:-من و باش که کلی برات خیال بافی کرده بود. با خودم می گفتم حتماً تا حالا تو کارخونه با یه پسر جذاب و خوشتیپ آشنا شدی. منتظر بودم برای عروسیت دعوتم کنی. پوزخند زدم:-مگه دیوونه ام بخوام شوهر کنم. همون یه بارم که شوهر کردم برای هفت پشتم بسه. جدی شد:-یعنی می خوای تا آخر عمرت مجرد بمونی؟-من تازه راحت شدم و به آرامش رسیدم. تازه دارم معنی زندگی کردن و می فهمم. چرا باید خودم و دوباره گرفتار کنم؟ ازدواج کردن تو شرایط من یعنی دوباره تو چاه افتادن. با هر کی ازدواج کنم مجبورم از گذشته ام براش بگم. اون وقت فکر می کنی کسی حاضر می شه با پیشینیه ای که من دارم باهام ازدواج کنه. ازدواج هم کنه، می خواد صبح تا شب مسئله مادرم و زندگی قبلیم و بزنه تو سرم. الان راحتم. هیچ کس از گذشته ام چیزی نمی دونه و هیچ کس هم به خاطر مادر و پدرم بهم سرکوفت نمی زنه. حاضر نیستم دوباره بیفتم تو اون زندگی نکبتی که داشتم. از اون گذشته چطوری یه غریبه رو بیارم بالا سر بچه ام. اگه با آذین خوب نبود و اذیتش کرد چی؟ نه مژده جون من دیگه هیچ وقت ازدواج نمی کنم. مژده با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:-این چه حرفیه، حالا چون خانواده تو بهت سرکوفت می زدند قرار نیست همه این کار رو کنن. همه آدما که یه جور نیستن. -چرا همه یه جورین. شاید اولش بگن برامون مهم نیست ولی دروغ می گن. همین که مشکلی پیش بیاد، گذشتم و مثل چماق می زنن تو سرم. من دیگه توان ندارم که دوباره به خاطر مادر و پدرم مورد قضاوت قرار بگیرم و اذیت بشم.-خب، اگه نمی خوای شوهر کنی پس برنامه ات چیه؟ -چه برنامه ای؟ دارم زندگیم و می کنم دیگه.-یعنی می خوای تا آخر عمرت همینجوری بمونی؟ من که از حرف های مژده سر در نمی آوردم. به سمتش چرخیدم و گفتم:-من نمی فهمم تو چی می گی. من دارم کار می کنم و خرج خودم و آذین و در بیارم مگه این کافی نیست؟اخم کرد:-نه سحر، کافی نیست. اگه به مرور تو زندگیت پیشرفت نکنی و در جا بزنی دچار روزمرگی و ناامیدی و افسردگی می شی. بعد از یه مدت به خودت میای و می بینی تمام جوونیت رفته و هیچ کار مفیدی هم نکردی. حتی آذین هم ازت دلسرد و ناامید می شه.تو باید رشد کنی. باید پیشرفت کنی. من می دونم برای رسیدن به اینجا خیلی زحمت کشیدی. خیلی هم خوب پیش اومدی ولی نباید به همین بسنده کنی باید به فکر یه زندگی بهتر برای خودت و آذین باشی. یه چیزی بیشتر از اینی که داری.بعد چشمکی به من زد و در حالی که به صورت نمایشی با انگشت خودش را نشان می داد ، گفت:-مثلاً من و نگاه کن. بلاخره مجوز مهد کودکم رو گرفتم.از خوشحالی از جایم پریدم و روی تشک نشستم و با صدایی که از هیجان به زور در می آمد، پرسیدم:-راست می گی؟در جریان بودم که مژده چقدر برای گرفتن این مجوز تلاش کرده بود. رشته تحصیلیش را عوض کرده بود.کلی کلاس و دوره گذرانده بود. با هزار نفر حرف زده بود و لابی کرده بود و خودش را به آب و آتش زده بود و حالا به چیزی که می خواست رسیده بود. چیزی که واقعاً لیاقتش را داشت. حالا می توانست به صورت قانونی مهد کودکش را تاسیس کند.مژده هم روی تشکش نشست و با لبخندی از سر رضایت سرش را تکان داد و گفت:-اون هفته بلاخره مجوزم صادر شد. این مسافرت هم جایزه ای بود که خودم به خودم دادم.ازته دل خندیدم و گفتم:-برات خیلی، خیلی خوشحالم.-ممنون، منم خیلی برای خودم خوشحالم.ادامه دارد...★♥️@khandeogham