
مهرداد اسلامی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 19 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/02 تا 2026/08/20
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 19 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-19 تا 2026-08-25
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺فقط زنده بودن کافی نیست،زندگی فقط نفس کشیدن، صبح از خواب بیدار شدن، کار کردن، خسته شدن و شب دوباره خوابیدن نیست.آدم برای زندگی کردن، چیزی بیشتر از زنده ماندن می خواهد،کمی آفتاب که دلش را گرم کند،کمی آزادی که خودش باشد،اندکی آرامش که از هیاهوی دنیا فاصله بگیرد،و چند شاخه گل که یادش بیاورد هنوز زیبایی در این دنیا باقی مانده است.آدم گاهی به یک پنجره باز نیاز دارد،به هوایی تازه،به قدم زدنی بی هدف،به یک فنجان چای کنار کسی که دوستش دارد،به خنده ای از ته دل،به دستی که بی دلیل دستش را بگیرد،و به کسی که کنارش مجبور نباشد خودش را توضیح بدهد.زندگی فقط تعداد روزهایی نیست که از تقویم خط می زنیم،زندگی همان لحظه های کوچکی است که دلمان واقعا می خواهد زمان کمی همان جا بماند.گاهی تمام خوشبختی می تواند در یک عصر آرام خلاصه شود،در نور آفتابی که از پنجره می تابد،در بوی یک گل،در صدای یک موسیقی قدیمی،در گفتگویی ساده،یا در حضور کسی که بودنش حال دلمان را خوب می کند.ما برای زنده ماندن به آب و نان نیاز داریم،اما برای زندگی کردن،به عشق،به آزادی،به امید،به آرامش،به آفتاب،و گاهی فقط به اندکی گل نیاز داریم.چون فرق بزرگی است میان زنده بودن و زندگی کردن،و چه حیف که سال ها زنده باشیم،اما فرصت زندگی کردن را از خودمان بگیریم...#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺من گریسته ام،آری، مدتی است که زودتر از همیشه بغضم می شکند،گاهی با یک حرف ساده،گاهی با یک خاطره،گاهی با دیدن چیزی که شاید برای دیگران هیچ اهمیتی نداشته باشد،و گاهی حتی بی هیچ بهانه ای،این روزها انگار فاصله دلم تا چشمانم خیلی کم شده است،کافی است کسی کمی دست روی یکی از خاطره هایم بگذارد،کافی است حرفی، آهنگی، عکسی یا حتی یک سکوت مرا به گذشته ببرد،آن وقت اشک خودش راهش را پیدا می کند،شاید بعضی ها فکر کنند آدم با گذشت زمان باید محکم تر شود،باید کمتر گریه کند،باید یاد بگیرد بعضی چیزها را فراموش کند،اما بعضی دردها فراموش نمی شوند،فقط یاد می گیریم آنها را جایی در گوشه دل مان پنهان کنیم و به زندگی ادامه بدهیم،گاهی هم لازم نیست کسی از ما بپرسد چرا این قدر زود دلت می گیرد،چرا این قدر زود بغض می کنی،چرا با یک اتفاق کوچک چشمانت خیس می شود،دوست من،همیشه آن چیزی که اشک را جاری می کند، همان اتفاق کوچک امروز نیست،گاهی پشت یک قطره اشک، سال ها حرف نگفته خوابیده است،سال ها دلتنگی،سال ها خاطره،سال ها جای خالی آدم هایی که دیگر نیستند،و دردهایی که شاید هیچ وقت درباره شان حرف نزده ایم،پس اگر دیدی با یک بهانه کوچک گریه کردم،دنبال دلیل بزرگی نگرد،دلم زخم دارد،همین،#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺بعضی آدم ها را نه در روزهای سخت، بلکه درست در روزهای خوب مان می شود شناخت.وقتی زمین خورده ای، خیلی ها کنارت می نشینند، دلداری ات می دهند و از دیدن اشکت ناراحت می شوند، همدردی با رنج دیگران، با همه ارزشش، برای خیلی ها ممکن است.اما قصه از جایی عوض می شود که بلند می شوی، موفق می شوی، به آرزویی می رسی، بیشتر دیده می شوی و زندگی بالاخره بعد از مدت ها روی خوشش را به تو نشان می دهد.اینجاست که بعضی لبخند ها آرام آرام محو می شوند.همان هایی که برای شکستت ناراحت بودند، شاید نتوانند برای موفقیتت خوشحال باشند.چون تحمل غم دیگری گاهی آسان تر از تحمل خوشبختی اوست.دل بزرگی می خواهد که موفقیت دیگری را ببینی و احساس نکنی چیزی از سهم تو کم شده است.دل پاکی می خواهد که وقتی دوستت به جایی رسید که تو هنوز نرسیده ای، به جای مقایسه کردن، از ته دل برایش خوشحال شوی.اینکه آرزوی تو هنوز برآورده نشده باشد، اما برای برآورده شدن آرزوی دیگری لبخند بزنی.اینکه خودت هنوز در میانه راه باشی، اما وقتی دیگری به مقصد رسید، برایش دست بزنی.اینکه زندگی هنوز چیزی را که می خواهی به تو نداده باشد، اما از داشته های دیگران دلت نگیرد.آدم های اصیل موفقیت دیگران را شکست خودشان نمی دانند.آنها می دانند خوشبختی مسابقه نیست، دنیا خط پایان مشترکی ندارد و روشن شدن چراغ خانه دیگری، خانه ما را تاریک نمی کند.چه زیباست آدمی که وقتی تو زمین می خوری دستت را می گیرد، اما زیباتر از او کسی است که وقتی بلند می شوی، قد می کشی و می درخشی، باز هم همان دست را با محبت روی شانه ات می گذارد و از ته دل می گوید،خوشحالم که رسیدی.شاید یکی از پاک ترین شکل های دوست داشتن همین باشد،اینکه از خوشبختی کسی خوشحال شوی، حتی وقتی خودت هنوز منتظر خوشبختی هستی.آدم ها را فقط با اشکی که برای غمت می ریزند نشناس،گاهی باید دید برای لبخندت هم لبخند می زنند یا نه.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺هر شب قبل از خواب، وقتی همه چیز آرام می شود و سر و صدای روز فروکش می کند، لحظه ای با خودم فکر می کنم،امروز برای خوشحال کردن خودم چه کرده ام،نه برای دیگران،نه برای اینکه کسی از من راضی باشد،نه برای انجام وظیفه،فقط برای خودم،گاهی جواب این سوال خیلی ساده است،یک فنجان چای با خیال راحت،چند دقیقه گوش دادن به یک آهنگ قدیمی،یک گفتگوی خوب،یک پیاده روی کوتاه،خندیدن از ته دل،یا حتی چند دقیقه نشستن در سکوت،اما بعضی شب ها هرچه فکر می کنم چیزی پیدا نمی کنم،می بینم تمام روز را دویده ام،کار کرده ام،نگران بوده ام،مشکلی را حل کرده ام،به این و آن جواب داده ام،برای فردا برنامه ریخته ام،اما در میان همه این کارها خودم را فراموش کرده ام،ما گاهی آنقدر درگیر زندگی کردن می شویم که یادمان می رود از زندگی هم لذت ببریم،همیشه منتظریم یک اتفاق بزرگ بیفتد تا خوشحال شویم،پول بیشتری داشته باشیم،مشکلی تمام شود،سفری برویم،خبری برسد،کسی بیاید،یا شرایط بهتر شود،اما زندگی بیشتر از آنکه از اتفاق های بزرگ ساخته شده باشد، از همین لحظه های کوچک تشکیل شده است،شاید بد نباشد هر شب قبل از خواب از خودمان بپرسیم،امروز برای دل خودم چه کردم،اگر جوابمان هیچ بود،اشکالی ندارد،فقط نگذاریم این هیچ، هر شب تکرار شود،فردا حتی اگر شده برای چند دقیقه،کاری کنیم که فقط حال خودمان را خوب کند،چون در میان همه کسانی که برایشان وقت می گذاریم و نگرانشان هستیم،یک نفر هم هست که نباید همیشه آخر صف بماند،خودمان.....#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺شادی زمان و مکان نمی خواهد، کافی است دل بخواهدگاهی آنقدر شادی را به فردا موکول می کنیم که یادمان می رود زندگی همین امروز است، می گوییم وقتی مشکلات کمتر شد خوشحال می شوم، وقتی پول بیشتری داشتم، وقتی کارها روبراه شد، وقتی به سفر رفتم، وقتی به چیزی که می خواهم رسیدم، آن وقت زندگی می کنم و از زندگی لذت می برم.اما واقعیت این است که همیشه یک مشکل هست، همیشه یک نگرانی هست، همیشه چیزی هست که هنوز به آن نرسیده ایم، اگر قرار باشد برای شاد بودن منتظر روزی بمانیم که همه چیز کامل و بی دردسر باشد، شاید آن روز هیچ وقت نرسد.شادی همیشه اتفاق بزرگی نیست، گاهی یک فنجان چای کنار کسی است که دوستش داریم، گاهی شنیدن یک آهنگ قدیمی است، گاهی دیدن یک دوست بعد از مدت هاست، گاهی یک تماس کوتاه، یک خنده از ته دل، یک قدم زدن ساده، یک خاطره شیرین، یا حتی چند دقیقه نشستن و نگاه کردن به آسمان است.گاهی هم شادی درست وسط روزهای سخت سراغ مان می آید، شاید غمی در دل داشته باشیم، شاید کسی را از دست داده باشیم، شاید زندگی آن طور که می خواستیم پیش نرفته باشد، اما اینها به این معنی نیست که دیگر حق نداریم بخندیم و از لحظه های خوب زندگی لذت ببریم.زندگی ترکیبی از همین تلخی ها و شیرینی هاست، قرار نیست برای آمدن شادی همه غصه ها تمام شوند، همان طور که با آمدن غصه هم تمام زیبایی های زندگی از بین نمی روند.بعضی وقت ها فقط باید کمی بیشتر حواس مان به داشته هایمان باشد، به آدم هایی که هنوز کنارمان هستند، به سلامتی، به دوستی ها، به خاطره ها، به صبحی که دوباره شروع شده و به فرصت دیگری که زندگی در اختیارمان گذاشته است.شادی را برای روزهای بهتر نگه نداریم، شاید همین امروز همان روزی باشد که چند سال بعد با حسرت از آن یاد کنیم.تا فرصت هست بخندیم، دوست داشته باشیم، ببخشیم، کنار آدم های عزیزمان بنشینیم، حرف بزنیم، خاطره بسازیم و از همین چیزهای ساده لذت ببریم.زندگی منتظر آماده شدن ما نمی ماند، آرام آرام می گذرد.پس برای شاد بودن دنبال زمان و مکان مناسب نگردیم.گاهی کافی است فقط دل بخواهد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺دم خودمان گرم.با اینکه خیلی وقت ها معلقیم، نمی دانیم فردا چه می شود، از بعضی اتفاق ها خسته ایم و گاهی تا قعر نا امیدی و اندوه می رویم، اما باز صبح که می شود بلند می شویم، صورت مان را می شوییم، عطرمان را می زنیم، لباس خوب مان را می پوشیم و می رویم دنبال زندگی.کافه مان را می رویم، با دوستان مان حرف می زنیم، گاهی می خندیم، کارمان را انجام می دهیم و جوری رفتار می کنیم که انگار همه چیز سر جای خودش است.دم مان گرم که این همه آبرو داری می کنیم، طوری که خیلی ها حتی شک هم نمی کنند پشت این ظاهر آرام، چه جنگی در جریان است.شاید عجیب ترین ویژگی ما همین باشد، حال مان همیشه خوب نیست، اما هنوز بلدیم خوب رفتار کنیم. خسته ایم، اما بی رحم نشده ایم. زخم خورده ایم، اما هنوز زخم نمی زنیم. نا امید شده ایم، اما هنوز ته دل مان دنبال یک دلیل کوچک برای امیدوار ماندن می گردیم.ما همان آدم هایی هستیم که گاهی شب با هزار فکر می خوابیم و صبح با عطر و لبخند از خانه بیرون می آییم.خوش پوش ترین، خوش بوترین و شاید لاکچری ترین به فنا رفتگان تاریخیم.آدم هایی با قلب هایی پر از زخم، که هنوز عطر می زنند، هنوز لبخند می زنند، هنوز مهربانی می کنند و با تمام دلگیری هایشان، به زندگی احترام می گذارند.دم مان گرم، نه برای اینکه همیشه قوی بوده ایم، برای اینکه با تمام خستگی ها هنوز اجازه نداده ایم سختی های زندگی، زیبایی های درون مان را از ما بگیرد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺خیلی وقت ها فکر می کنیم میراثی که از ما می ماند، همان چیزهایی است که در طول زندگی ساخته ایم، شغلمان، موقعیتمان، پولمان، خانه و دارایی مان، مدرک هایی که گرفته ایم و موفقیت هایی که به دست آورده ایم.اما واقعیت این است که بیشتر اینها با گذشت زمان کمرنگ می شوند و گاهی حتی فراموش می شوند.میراث واقعی ما شاید چیز دیگری باشد، حسی که در دل آدم ها به جا گذاشته ایم.اینکه وقتی کنار ما بودند، احساس آرامش می کردند یا اضطراب، احساس ارزشمند بودن داشتند یا نادیده گرفته می شدند، از بودن با ما انرژی می گرفتند یا خسته می شدند، می توانستند خودشان باشند یا مجبور بودند همیشه مراقب حرف زدن و رفتارشان باشند.سال ها که بگذرد، شاید کسی یادش نماند چه مدرکی داشتیم، چقدر پول داشتیم، چه ماشینی سوار می شدیم، چند نفر زیر دستمان کار می کردند یا روی کارت ویزیت ما چه عنوانی نوشته شده بود.اما آدم ها معمولا یک چیز را خوب به خاطر می سپارند، اینکه کنار ما چه حسی داشتند.یادشان می ماند وقتی روز سختی داشتند، شنونده بودیم یا بی تفاوت، وقتی اشتباه کردند، تحقیرشان کردیم یا دستشان را گرفتیم، وقتی موفق شدند، از ته دل خوشحال شدیم یا حسادت کردیم، وقتی به ما احتیاج داشتند، کنارشان ماندیم یا بهانه آوردیم.گاهی یک جمله ساده، یک احترام کوچک، یک دلگرمی به موقع، یک گذشت، یک لبخند یا حتی چند دقیقه گوش دادن، بیشتر از خیلی کارهای بزرگ در ذهن و دل یک آدم باقی می ماند.شاید به همین دلیل باشد که بعضی آدم ها سال هاست از زندگی ما رفته اند، اما هنوز وقتی نامشان می آید، حالمان خوب می شود، و بعضی ها هنوز هستند، اما خاطره رفتارشان سنگینی می کند.زندگی در نهایت فقط جمع کردن و ساختن نیست، بخشی از زندگی، چیزی است که از خودمان در دل دیگران باقی می گذاریم.روزی همه ما می رویم، میز کارمان به دیگری می رسد، جایمان را کسی دیگر می گیرد، حساب ها بسته می شوند، مدارک بایگانی می شوند و خیلی از چیزهایی که برایشان دویده ایم، دیگر اهمیتی ندارند.آنچه بیشتر می ماند، خاطره انسان بودن ماست.پس شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم، اگر روزی نباشم، آدم هایی که با من زندگی کرده اند، کار کرده اند و هم مسیر بوده اند، وقتی نامم را می شنوند چه حسی پیدا می کنند.شاید پاسخ همین سوال، واقعی ترین میراثی باشد که از ما باقی می ماند.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺قلب عاشق، خانه ای است که با حضور یک نفر روشن می شود، اما دیوارهایش را خود آدم ساخته است. عشق شاید با آمدن دیگری آغاز شود، اما چیزی که آن را زنده نگه می دارد، احساسی است که درون ما شکل می گیرد و آرام آرام نگاه ما را به زندگی تغییر می دهد. دل عاشق فقط نمی بیند، حس می کند، فقط حرف ها را نمی شنود، سکوت ها را هم می فهمد. گاهی از یک نگاه کوتاه چیزی می فهمد که با صدها جمله نمی شود توضیحش داد.عشق وقتی واقعی باشد، به آدم یاد می دهد که دوست داشتن با داشتن فرق دارد. قرار نیست هر کسی را که دوست داریم مال ما باشد. دوست داشتن یعنی دلت بخواهد حال کسی خوب باشد، حتی وقتی دلیل تمام حال خوبش تو نیستی. یعنی حضورش را دوست داشته باشی و آزادی اش را هم محترم بدانی. عشق اگر تبدیل به تملک شود، کم کم زیبایی خودش را از دست می دهد.دل عاشق عجیب بخشنده است، زمان می دهد، توجه می دهد، صبوری می کند و می بخشد. نه از سر ضعف، بلکه چون دوست داشتن واقعی همیشه با حساب و کتاب جور در نمی آید. در عشق نمی شود مدام حساب کرد که من چقدر دادم و تو چقدر دادی.در دل عاشق، زمان هم شکل دیگری دارد. بعضی دقیقه ها به اندازه ساعت ها طول می کشند و بعضی ساعت ها آن قدر زود می گذرند که انگار چند دقیقه بیشتر نبوده اند. انتظار، زمان را طولانی می کند و حضور، آن را کوتاه. حافظه عاشق هم چیزهای کوچک را فراموش نمی کند. شاید خیلی از اتفاق های مهم زندگی از یادمان برود، اما یک نگاه، یک خنده، یک جمله ساده یا یک خداحافظی معمولی می تواند سال ها در گوشه ذهنمان باقی بماند.دل عاشق آسیب پذیر است، چون وقتی کسی را واقعا دوست داری دیگر نمی توانی بی تفاوت باشی. خوشحالی اش خوشحالت می کند، ناراحتی اش گوشه ای از دلت را می گیرد، نبودنش را حس می کنی و حضورش چیزی را درونت آرام می کند. زیبایی عشق شاید همین باشد، اینکه آدم با وجود تمام ترس ها، باز هم جرأت می کند دلش را باز کند، اعتماد کند و دوست داشته باشد، با اینکه هیچ تضمینی برای فردا وجود ندارد.هیچ کس نمی تواند قول بدهد آدم ها همیشه می مانند. بعضی رفتن ها ناگهانی اند، بعضی فاصله ها ناخواسته اند و بعضی داستان ها درست جایی تمام می شوند که فکر می کردیم تازه شروع شده اند. اما ارزش عشق فقط به ماندن نیست. گاهی یک نفر وارد زندگی ما می شود، مدتی می ماند و بعد می رود، اما چیزی در ما برای همیشه تغییر می کند. بعد از او دیگر همان آدم قبلی نیستیم.بعضی آدم ها نمی آیند که تا آخر راه کنار ما بمانند، می آیند تا بخشی از راه را با ما قدم بزنند، پنجره ای را باز کنند، نوری به گوشه ای از وجودمان بتابانند و بعد مسیرشان جدا شود. رفتنشان درد دارد، اما بودنشان بیهوده نبوده است.شاید عشق بالغ همین باشد، اینکه حضور را قدر بدانی، اما از ترس رفتن، زیبایی امروز را خراب نکنی. دل عاشق همیشه دنبال اتفاق های بزرگ نیست. گاهی تمام خوشبختی اش در یک پیام ساده، شنیدن یک صدا، یک قدم زدن معمولی، یک فنجان چای یا سکوتی خلاصه می شود که کنار کسی احساس غریبی نمی کنی.گاهی یک عشق تمام می شود، اما معنایش تمام نمی شود. یک آهنگ، یک خیابان، یک عطر یا یک خاطره کافی است تا همه چیز برای چند لحظه دوباره زنده شود. آن وقت می فهمی بعضی آدم ها از زندگی می روند، اما از دل نه.با این همه، ادامه دادن خیانت به خاطره ها نیست، خندیدن بعد از دلتنگی فراموش کردن نیست، زندگی کردن بعد از رفتن کسی پاک کردن جای او نیست. بعضی آدم ها جای خودشان را برای همیشه در دل ما دارند، بدون اینکه تمام آینده ما را هم با خودشان ببرند.و شاید عشق در نهایت همین باشد، دوستت دارم، نه برای اینکه مال من باشی، نه برای اینکه همیشه بمانی، بلکه چون حضورت چیزی را در من بیدار کرده که پیش از تو نمی شناختم. اگر ماندی، حضورت را قدر می دانم، اگر رفتی، خاطره ات را محترم نگه می دارم. چون عشق واقعی قرار نیست زندگی را متوقف کند، قرار است به آن معنا بدهد.بعضی آدم ها فقط وارد زندگی ما نمی شوند، وارد نگاه ما به زندگی می شوند، و از آن به بعد، حتی اگر نباشند، دنیا دیگر همان دنیای قبل نیست.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺بی رحمانه ترین بخش زندگی شاید همین باشد که زندگی منتظر هیچ کس نمی ماند.فرقی نمی کند چقدر غمگین باشی، چقدر خسته باشی، چقدر دلت گرفته باشد، یا چه غم بزرگی را روی شانه هایت حمل کنی، زندگی کار خودش را می کند و جلو می رود.گاهی دلت می خواهد همه چیز برای چند روز متوقف شود، ساعت نچرخد، صبح نشود، تلفن زنگ نخورد، کسی از تو چیزی نخواهد و مجبور نباشی لبخند بزنی و وانمود کنی همه چیز عادی است.اما زندگی انگار اصلا این چیزها را نمی فهمد.صبح می شود، آفتاب بالا می آید، مردم سر کار می روند، خیابان ها شلوغ می شوند، بچه ها می خندند، آدم ها برای فردای شان برنامه می ریزند و دنیا همان طور که همیشه چرخیده، باز هم می چرخد.حتی وقتی دنیای تو گوشه ای از همین دنیا خراب شده باشد.حتی وقتی کسی را از دست داده باشی که فکر می کردی بدون او دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شود.زندگی دستت را نمی گیرد که بگوید، خسته ای، کمی استراحت کن، من منتظرت می مانم.نه، زندگی منتظر نمی ماند.تو را با همان دل گرفته، همان بغض، همان خاطره ها و همان جای خالی ها با خودش می کشاند و می برد.و عجیب تر اینکه ما هم ادامه می دهیم.نه همیشه از روی شجاعت و امید، گاهی فقط چون چاره دیگری نداریم.صبح بیدار می شویم، سر کار می رویم، با دیگران حرف می زنیم، گاهی حتی می خندیم، اما گوشه ای از دل مان چیزی هست که هیچ کس نمی بیند.آدم ها ظاهر ما را می بینند، خندیدن مان را، حرف زدن مان را، راه رفتن مان را، اما نمی دانند پشت همین ظاهر معمولی چه خبر است.بعضی غم ها تمام نمی شوند، فقط شکل شان عوض می شود.روزهای اول سنگ بزرگی روی سینه آدم هستند، بعد کم کم جایی در وجود آدم پیدا می کنند و همان جا می مانند.آدم یاد می گیرد با یک جای خالی زندگی کند، با صدایی که فقط در خاطره مانده، با عکسی که هر بار نگاهش می کنی هزار حرف نگفته از دلت می گذرد.زمان خیلی چیزها را عوض می کند، اما همه چیز را درمان نمی کند.بعضی دردها درمان نمی شوند، فقط آدم در تحمل کردن شان ماهرتر می شود.کم کم یاد می گیری اشکت را پاک کنی و دوباره راه بیفتی.یاد می گیری دلت برای کسی تنگ باشد و باز هم بخندی.یاد می گیری خندیدن خیانت به خاطره کسی نیست و ادامه دادن هم به معنی فراموش کردن نیست.شاید عجیب ترین قصه آدمی زاد همین باشد، ما با چیزهایی کنار می آییم که زمانی فکر می کردیم اگر اتفاق بیفتند، حتی یک روز هم دوام نمی آوریم.اما اتفاق می افتند، ما می شکنیم، گریه می کنیم، از زمین و زمان دلگیر می شویم، شب هایی را با هزار فکر به صبح می رسانیم و بعد یک روز می بینیم هنوز اینجاییم.هنوز نفس می کشیم، هنوز راه می رویم، هنوز گاهی یک چای داغ، یک موسیقی قدیمی، یک گفتگوی ساده یا دیدن یک دوست حال مان را خوب می کند.شاید زندگی همین باشد، نه اینکه غم های مان تمام شوند، بلکه یاد بگیریم با وجود آنها باز هم زندگی کنیم.با خاطراتی که گاهی بی خبر سراغ مان می آیند، با آدم هایی که دیگر کنارمان نیستند اما هنوز بخشی از وجود ما هستند.و شاید روزی برای تو خواهم گفت که چقدر سخت بود اینگونه زیستن و اینگونه دوام آوردن.خواهم گفت خیلی وقت ها فکر کردم دیگر نمی توانم، اما زندگی مرا با خودش برد و من هم رفتم.با بغض رفتم، با دلتنگی رفتم، با خاطره رفتم و با جای خالی آدم هایی که دوست شان داشتم رفتم.گاهی خندیدم و گاهی گریه کردم، گاهی میان جمع بودم اما دلم جای دیگری بود.و روزی برای تو خواهم گفت که دوام آوردن همیشه شبیه قهرمان بودن نیست.گاهی دوام آوردن فقط یعنی صبح چشمت را باز کنی و با همه خستگی و دلتنگی با خودت بگویی، امروز را هم می روم.فقط همین.شاید تمام معنای زندگی همین باشد، اینکه با تمام چیزهایی که از ما گرفته، هنوز چیزی درون مان آرام و سمج می گوید، بلند شو، هنوز تمام نشده است.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺هر گلوله فقط یک پرنده را می کشد، اما هزاران پرنده را به پرواز در می آوردگاهی کسانی فکر می کنند با خاموش کردن یک صدا می توانند همه صداها را خاموش کنند، با شکستن یک نفر می توانند ترس را در دل همه بیندازند، با بستن یک راه می توانند جلوی رفتن را بگیرند، اما همیشه این طور نیست.گاهی درست همان اتفاقی می افتد که انتظارش را ندارند، یک صدا خاموش می شود و صدها صدا از جایی دیگر بلند می شود، یک نفر زمین می خورد و هزار نفر ایستادن را یاد می گیرند، یک چراغ خاموش می شود و آدم های بیشتری تصمیم می گیرند چراغی روشن کنند.ترس هم همیشه آن نتیجه ای را نمی دهد که از آن انتظار دارند، گاهی ترس آدم ها را پراکنده نمی کند، بلکه آنها را به هم نزدیک تر می کند، گاهی یک اتفاق تلخ باعث می شود کسانی که سال ها ساکت بوده اند به فکر فرو بروند، سوال کنند، جستجو کنند و چیزهایی را ببینند که پیش از آن از کنارشان ساده گذشته بودند.داستان پرنده ها هم همین است، شاید بتوان یک پرنده را از آسمان گرفت، اما نمی شود میل پرواز را از آسمان گرفت، نمی شود به هزاران پرنده دیگر گفت بال هایتان را فراموش کنید، نمی شود آسمان را بست و انتظار داشت هیچ پرنده ای دیگر هوس پرواز نکند.بعضی کارها قرار است ترس ایجاد کنند، اما نتیجه شان بیداری است، قرار است سکوت بیاورند، اما صداهای بیشتری می سازند، قرار است دیگران را از حرکت بازدارند، اما گاهی همان اتفاق تبدیل می شود به دلیلی برای حرکت بیشتر.تاریخ پر از همین قصه هاست، آدم هایی که رفتند اما فکرشان ماند، صداهایی که خاموش شدند اما حرفشان بیشتر شنیده شد، کسانی که نبودند اما نبودنشان هزاران نفر را به فکر واداشت.شاید بتوان پرنده ای را از پرواز بازداشت، اما نمی توان پرواز را کشت.چون تا وقتی آسمان هست، تا وقتی بال هست، تا وقتی امید هست، پرنده ای هم پیدا می شود که دوباره پرواز کند.و گاهی یک گلوله که برای پایان دادن به یک پرواز شلیک می شود، آغاز پرواز هزاران پرنده دیگر است.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺زندگی آن چیزی نیست که فقط بر ما گذشته است.زندگی بیشتر همان چیزی است که از آن روزها در خاطرمان مانده و آن گونه که امروز به یادش می آوریم تا روایتش کنیم.سال ها می گذرند و خیلی چیزها از یادمان می روند.تاریخ ها، ساعت ها، اسم خیابان ها، چهره آدم هایی که روزی هر روز می دیدیم و حتی حرف هایی که زمانی برایمان خیلی مهم بودند.اما عجیب است که بعضی لحظه ها می مانند.یک نگاه،یک خداحافظی ساده،یک صدای آشنا،یک خیابان قدیمی،یک عصر تابستانیک بوی خاص،یک آهنگیا حتی جمله ای کوتاه که شاید همان روز هیچ اهمیتی برایمان نداشته است.گاهی بعد ازسال ها ناگهان چیزی مارا به گذشته می برد.ازخیابانی عبورمی کنیم ومی بینیم ذهنمان سالها به عقب برگشته است.آهنگی می شنویم وچهره کسی جلوی چشممان می آید.عکسی قدیمی پیدامی کنیم وبرای چند دقیقه فراموش می کنیم چندسال ازآن روزها گذشته است.آن وقت می فهمیم گذشته واقعا ازبین نرفته است.جایی درون مامانده وهمراه مابزرگ شده است.شاید جالب باشدکه ما گذشته رادقیقا همان طورکه اتفاق افتاده به یاد نمی آوریم.ماآن را بااحساس امروزمان به یاد می آوریم.بعضی خاطره ها باگذشت زمان شیرین تر می شوند.بعضی دردناک تر.بعضی اتفاق ها راتازه سال ها بعدمی فهمیم و بعضی آدم ها راوقتی دیگرکنارمان نیستند بهتر می شناسیم.گاهی حتی یک اتفاق ساده که درزمان خودش چندان مهم به نظر نمی رسید، سال ها بعدتبدیل می شود به یکی ازمهم ترین خاطرات زندگی ما.شایدبه همین دلیل است که هرانسانی دو زندگی دارد.یکی زندگی ای که واقعا ازسرگذرانده و دیگری زندگی ای که درحافظه اش باقی مانده است.و چه بسا زندگی دوم ماندگارتر باشد.ماازهزاران روزی که زندگی کرده ایم همه چیز رابه خاطر نداریم.اما چندصبح، چندغروب، چنددیدار، چند جدایی، چندخنده و چندگریه راتاآخر عمربا خودمان حمل می کنیم.بعضی آدم ها هم همین طورند.ممکن است سال ها باشدکه آنهاراندیده باشیم.ممکن است دیگردرمیان ما نباشند.اما کافی است نامشان گفته شودتاناگهان صدایشان رابشنویم، لبخندشان راببینیم و خاطره روزهایی راکه کنارشان بوده ایم دوباره زندگی کنیم.زمان آدم ها راازکنارما می برد، خانه هارا عوض می کند، خیابان ها راتغییر می دهد و حتی شهری راکه می شناختیم دگرگون می کند.اماتوان عجیبی دربرابر خاطره دارد.گاهی ساختمانی سال هاست خراب شده، اماما هنوز می توانیم درذهنمان درآن راباز کنیم و واردش شویم.گاهی خیابانی کاملا تغییرکرده، اماماهنوز آن را بامغازه ها و درخت ها و آدم های سال های دور می بینیم.گاهی کسی سال هاست رفته،اما درحافظه ما هنوز همان سن و همان چهره رادارد.شاید برای همین است که روایت کردن خاطرات اهمیت دارد.وقتی خاطره ای راتعریف می کنیم، فقط درباره گذشته حرف نمی زنیم.بخشی اززندگی رادوباره زنده می کنیم.آدم هایی را که روزی کنارمان بوده انددوباره به میان جمع می آوریم.کوچه ها و خانه هایی را که دیگر وجود ندارنددوباره می سازیم و لحظه هایی را که زمان با خودش برده، برای چند دقیقه پس می گیریم.هر کدام ازما کتابی هستیم که بخش زیادی از آن هنوز نوشته نشده است.کتابی پر از آدم ها،اتفاق ها،شادی ها، حسرت ها، اشتباه ها، دلتنگی ها و لحظه هایی که شاید هیچ کس جز خودمان از آنها خبر نداشته باشد.اگراین خاطره ها را روایت نکنیم، روزی همراه خودمان خاموش می شوند.اما وقتی آنها را می نویسیم و تعریف می کنیم، چیزی از ما باقی می ماند.نه فقط برای دیگران، بلکه حتی برای خودمان.گاهی نوشتن یک خاطره فرصتی است برای اینکه دوباره به زندگی خودمان نگاه کنیم.ببینیم از کجاآمده ایم، چه کسانی در مسیرمان بوده اند،چه چیزهایی ازدست داده ایم، چه چیزهایی به دست آورده ایم و چگونه تبدیل به آدم امروز شده ایم.شایدارزش زندگی هم فقط درتعدادسال هایی که زندگی کرده ایم نباشد.شاید درهمان لحظه هایی باشدکه هنوز بعد از سال ها با یادآوری شان لبخندمی زنیم، بغض می کنیم، دلمان می گیرد یابرای چند لحظه در سکوت فرو می رویم.در نهایت ازبسیاری از روزهای زندگی چیزی باقی نمی ماند جز خاطره.و شایدانسان تا زمانی که کسی او را به یاد می آورد، هنوز به شکلی در این جهان حضور دارد. پس خاطره هایمان را دست کم نگیریم.آنها فقط قصه های گذشته نیستند.بخش هایی از خود ما هستند.زندگی می گذردآدم ها می آیند ومی روندخیابان ها عوض می شوندخانه ها فروخته یاخراب می شوندعکس ها رنگ می بازندو سال ها بی صدا روی هم جمع می شوند.اما بعضی لحظه ها می مانند.و شاید در پایان، زندگی همین باشدنه تمام آنچه زیسته ایمبلکه آنچه از زیستن در خاطرمان مانده استو آن گونه که به یادش می آوریمتا روزی روایتش کنیم.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺گاهی آنچه از انسان دزدیده می شود، پول و دارایی نیست، بلکه چیزهایی است که اگر از دست بروند، بازگرداندنشان بسیار دشوارتر است.در جامعه می توان از سه نوع دزدی سخن گفت.دزد معمولی دارایی مردم را می دزدد، پول، طلا، خودرو، وسایل خانه یا هر چیزی که ارزش مادی دارد. خسارت او سنگین است، اما معمولا قابل جبران است و قانون نیز او را مجرم می داند.اما نوع دیگری از دزدی وجود دارد که بسیار خطرناک تر است، دزدی که آینده را می دزدد. وقتی فرصت پیشرفت از مردم گرفته می شود، وقتی شایستگی جای خود را به رابطه می دهد، وقتی امید به نا امیدی تبدیل می شود، وقتی دسترنج مردم بی ارزش می شود و سرمایه های یک کشور به تاراج می رود، دیگر فقط پول دزدیده نشده است، بلکه سال ها از عمر یک ملت به غارت رفته است.از این هم خطرناک تر، دزدیدن فکر و آگاهی انسان هاست.وقتی به مردم یاد داده می شود کمتر سوال بپرسند، کمتر فکر کنند، از دانستن بترسند، حقیقت را قربانی تعصب کنند و به جای آگاهی، جهل و خرافه را بپذیرند، بزرگ ترین سرمایه یک جامعه یعنی عقل و اندیشه آرام آرام از بین می رود.جامعه ای که اندیشه در آن خاموش شود، شادی جای خود را به اندوه می دهد، امید رنگ می بازد، علم بی ارزش می شود و انسان ها به جای ساختن آینده، درگیر ترس، اختلاف و عقب ماندگی می شوند.دزد معمولی شاید جیب یک نفر را خالی کند، اما دزد اندیشه و آینده، نسل ها را فقیر می کند.تلخ ترین بخش ماجرا اینجاست که دزد معمولی همیشه از مردم پنهان می شود، اما کسانی که آینده و اندیشه را می دزدند، گاهی در برابر چشم مردم ایستاده اند، تشویق می شوند، قدرت می گیرند و حتی خود را طلبکار جامعه می دانند.هر جامعه ای که می خواهد آزاد، آباد و پیشرو باشد، پیش از هر چیز باید از عقل، آگاهی، آزادی اندیشه، عدالت و حق پرسشگری خود محافظت کند. زیرا ملتی که این سرمایه ها را از دست بدهد، دیر یا زود همه چیز دیگر را نیز از دست خواهد داد.شاید بزرگ ترین دزدی، ربودن قدرت فکر کردن از انسان باشد، زیرا وقتی انسان نتواند آزادانه بیندیشد، دیگر تشخیص دزد از ناجی هم برایش دشوار خواهد شد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺گاهی زندگی آن طور که دوست داریم پیش نمی رود. روزهایی می رسد که خسته می شویم، دلگیر می شویم و احساس می کنیم دنیا با ما سر ناسازگاری دارد. اما درست در همین لحظه هاست که شخصیت واقعی ما ساخته می شود.آدم قوی کسی نیست که هیچ وقت زمین نخورد. آدم قوی کسی است که بعد از هر زمین خوردن، بلند شود، گرد و غبار را از روی لباسش بتکاند و با امید ادامه بدهد.قوی بودن یعنی نه منتظر باشی کسی بیاید و خوشبختت کند و نه اجازه بدهی کسی آرامش و خوشبختی را از تو بگیرد. شادی واقعی از درون خود آدم شروع می شود. تا وقتی ارزش خودت را بدانی، هیچ کس نمی تواند تو را کوچک کند و هیچ اتفاقی نمی تواند امید را از دلت بگیرد.اگر روزی زندگی برایت شبیه جهنم شد، به جای اینکه فقط از سختی هایش شکایت کنی، سعی کن از آن قوی تر بیرون بیایی. آتش فقط نمی سوزاند، گاهی آدم را می پزد، آبدیده می کند و از او انسانی می سازد که دیگر مثل گذشته نیست.سوختن را همه بلدند، اما ساختن خود بعد از سوختن هنر است.زندگی همیشه با حرف چیزی را یادمان نمی دهد. بیشتر وقت ها با اتفاق ها، با تجربه ها، با آدم هایی که می آیند و می روند، با شکست ها و موفقیت ها درس هایش را نشانمان می دهد. هر اتفاقی که در زندگی می افتد، پیامی دارد. کافی است کمی عمیق تر نگاه کنیم.با زندگی قهر نکن. دنیا برای هیچ کس متوقف نمی شود. خورشید هر روز طلوع می کند، فصل ها می آیند و می روند و زمان منتظر هیچ انسانی نمی ماند. اگر امروز سخت است، باور داشته باش که هیچ شبی تا ابد ادامه ندارد و بعد از تاریک ترین لحظه ها، روشنایی از راه می رسد.در این دنیا یکی می رود و دیگری می ماند.یکی از غصه هایش شعر می سازد.یکی می برد و یکی می بازد.یکی دل می شکند و یکی دل می سازد.یکی از ترس آبرو سکوت می کند.یکی حقیقت را فدای ظاهر می کند.یکی مهربان تر می شود.یکی از همه چیز دل می کند.یکی مسیرش را گم می کند.یکی با تمام سختی ها تا آخر راه می ایستد.اما تو فقط خودت باش.آنقدر خوب باش که اگر روزی اسمت را شنیدند، یاد مهربانی ات بیفتند.آنقدر با محبت باش که نبودنت بیشتر از حضورت احساس شود.آنقدر بخشنده باش که حتی اگر کسی قدر خوبی ات را ندانست، باز هم دلت از مهربانی خالی نشود.یادت باشد خدا همین جاست.در آرامش بعد از گریه.در لبخند کودکی که بی دلیل می خندد.در دعای مادری که از ته دل آرزوی خوشبختی فرزندش را می کند.در دستی که بی منت به کمک دیگری می رود.در قلبی که هنوز امید را فراموش نکرده است.من با خودم عهد بسته ام که چشم هایم را عادت بدهم زیبایی های زندگی را بیشتر ببینند.طلوع یک صبح تازه.بوی باران.صدای خنده عزیزان.سلام گرم یک دوست.حال خوب خانواده.آرامش یک فنجان چای.همه اینها نعمت هایی هستند که گاهی آنقدر به آنها عادت می کنیم که دیگر نمی بینیمشان.با خودم هر روز تکرار می کنم شاید فردایی نباشد که بتوانم حرف های دلم را بزنم.شاید شبی برسد که آرام بخوابم و دیگر طلوع فردا را نبینم.برای همین تصمیم گرفته ام محبت را به فردا موکول نکنم.دوست داشتن را ذخیره نکنم.عذرخواهی را عقب نیندازم.تشکر کردن را فراموش نکنم.دل کسی را بی دلیل نشکنم.و هر وقت فرصتی بود، به عزیزانم بگویم که بودنشان برایم ارزشمند است.گاهی یک جمله ساده می تواند حال یک نفر را عوض کند.گاهی یک تماس کوتاه.یک پیام.یک احوالپرسی.یا حتی یک لبخند.مهربانی هیچ وقت هدر نمی رود.شاید همان لحظه نتیجه اش را نبینی، اما روزی از جایی که حتی فکرش را نمی کنی، به خودت برمی گردد.اگر این متن را تا اینجا خواندی، همین الان چند ثانیه مکث کن و به کسانی فکر کن که با بودنشان زندگی ات قشنگ تر شده است.اگر هنوز فرصت داری، به آنها بگو که دوستشان داری.بگو خوشحالی که هستند.بگو حضورشان برایت نعمت است.و من هم از همین جا با تمام وجود به شما می گویم...خوشحالم که هستید.خوشحالم که اینجا کنار هم هستیم.امیدوارم سهم همه ما از زندگی، آرامش، سلامتی، دل خوش، عشق، برکت و لبخندهای واقعی باشد.خدا همیشه همراه قدم هایتان.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺آن که آرمان گراست، در بند است؛ در بند آرمان گراییِ خویش. اسیر مدینه فاضلهای است که آن را حقیقت میپندارد؛ مدینهای که نه هرگز آمده و نه هرگز آن را دیده است.آن که اسیر ایدئولوژی است نیز در بند است. گرفتار نظریه و برداشتی شده که به آن ایمان آورده و خود را در چارچوب آن زندانی کرده است. چپ باشد یا راست، تفاوتی ندارد؛ او زندانی باور های خویش است، در حالی که جهان را میتوان از نگاه های بیشماری دید.آن که در آرزوی مقام معنوی یا دستیابی به قدرتی ماورایی است نیز هنوز در بند است. او میخواهد احساس کمبود درونی خود را با انباشتن دانسته های معنوی و سخنان عارفانه جبران کند. اما چنین کسی در میان آگاهی های پراکنده سرگردان است. از درون آرام و استوار نیست و ذهنی شلوغ دارد؛ و ذهن شلوغ، نه آرام است و نه قابل اعتماد. او نیز اسیر بتهای ذهنی خویش است.اما انسان آزاد، کسی است که رهایی را به راستی آموخته است؛ همان که شایسته نام مخلص است. او از این وادی ها گذشته و از این بازی ها رها شده است.چنین انسانی حتی خدا را نیز در انحصار خود نمیخواهد. آنچه از الوهیت درک کرده، بیهیچ ادعایی به هستی میسپارد. حتی فیضان این حقیقت را نیز مدیریت نمیکند؛ رهایش میکند تا هر جا که میخواهد جاری شود، بتابد و زندگی ببخشد.او هیچ چیز را در انحصار خود نمیگیرد؛ حتی اگر آن چیز، مفهوم خدا باشد. و سرانجام، حتی اندیشه آزادی را نیز رها میکند؛ زیرا میداند که در بند رهایی بودن نیز خود نوعی اسارت است.چنین انسانی ذهنی زلال و وجودی صیقل یافته دارد. او با تمام وجود دریافته است که رسیدن به رهایی، تنها با رها کردن ممکن است. وقتی درون انسان آزاد شود، رفتار و زندگی بیرونی او نیز ناگزیر رنگ آزادی میگیرد.ای دوست...رهاییِ درونی هدیه ای نیست که کسی بتواند آن را به تو ببخشد، و نه چیزی است که بتوان از دیگران گدایی کرد. رهایی، گلی است که تنها از درون انسان شکوفا میشود.و به یاد داشته باش؛آن گاه که از هر بندی رها شوی، تازه بنده خدا شدهای.بنده خدا کسی است که اسیر هیچ دلبستگی و وابستگی نیست. آنچه انجام میدهد، از سر عشق، آزادی و خرد است. چنین انسانی، انسانی الهی و خدمتگزار مردم است؛ انسانی که در حال زندگی میکند.این رهایی، مقدسترین گوهری است که یک سالک میتواند به آن دست یابد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺همه ملت ها یک سقف آزادی دارند.ارتفاع این سقف را نه حکومت ها به تنهایی تعیین می کنند و نه قانون ها. بخش بزرگی از آن به اندازه همت، آگاهی، مسئولیت پذیری و قامت فکری خود مردم بستگی دارد. هرچه مردم یک جامعه اهل فکر، پرسش، تلاش و مطالبه گری باشند، سقف آزادی هم بالاتر می رود. اما وقتی مردم به کمترین ها قانع شوند، از ترس سکوت کنند یا مسئولیت سرنوشت خود را به دیگران واگذار کنند، این سقف آرام آرام پایین می آید.وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم های بزرگ دیگر جایی برای ایستادن ندارند. کسانی که حرف تازه ای دارند، حقیقت را می گویند، نقد می کنند یا می خواهند جامعه را جلو ببرند، مدام سرشان به این سقف می خورد. یا حذف می شوند، یا منزوی می شوند، یا مجبور می شوند سکوت کنند.در مقابل، کسانی که کوتاه فکر می کنند، راحت تر حرکت می کنند. نه سوالی می پرسند، نه اعتراضی دارند و نه دغدغه ای برای بهتر شدن جامعه احساس می کنند. برای همین در چنین فضایی بیشتر دیده می شوند و حتی گاهی جای آدم های بزرگ را می گیرند.تلخ تر از همه این است که بعضی از انسان های بزرگ هم برای ماندن، کم کم قامت خود را خم می کنند. از آرمان هایشان کوتاه می آیند، حقیقت را کمتر می گویند و به وضع موجود عادت می کنند. اینجا دیگر فقط یک نفر خم نشده است. جامعه دارد خم می شود.هر بار که یک نفر برای راحت تر زندگی کردن سکوت می کند، هر بار که حقیقتی گفته نمی شود و هر بار که مردم از حق خود می گذرند، سقف آزادی چند سانتی متر پایین تر می آید. بعد از مدتی دیگر کسی نمی تواند صاف بایستد. همه یاد می گیرند سرشان را پایین بگیرند، کمتر فکر کنند، کمتر بپرسند و کمتر مطالبه کنند.جامعه ای که مردمش همیشه مجبور باشند سر خم کنند، کم کم قامت خود را فراموش می کند. دیگر ایستادن برایش سخت می شود و سکوت به یک عادت تبدیل می شود.آزادی چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و برای همیشه بماند. آزادی مثل یک سقف است که اگر مردم از آن مراقبت نکنند، هر روز کوتاه تر می شود. حفظ آن شجاعت می خواهد، آگاهی می خواهد و مردمی که حاضر نباشند برای آسایش موقت، عزت و کرامت خود را معامله کنند.شاید مهم ترین سوال این باشد که ما می خواهیم جزو کدام گروه باشیم. کسانی که برای جا شدن زیر سقف کوتاه، قامت خود را خم می کنند یا کسانی که تلاش می کنند سقف را بلندتر کنند تا همه بتوانند با قامت راست زندگی کنند.به قول تئودور داستایوفسکی:وقتی مردم دیگر نتوانند راست بایستند، آزادی هم آرام آرام از میان می رود و زندگی رنگ جهنم به خود می گیرد.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺و گریستم...به یاد تمام رویاهایی که تا می خواستیم دست نوازش بر سرشان بکشیم، پژمردند.انگار بعضی رویاها سهم شان از این دنیا، فقط جوانه زدن بود. هنوز به شکوفه نرسیده، باد آمد و شاخه های امید را لرزاند. هنوز دل به فردا نبسته بودیم که امروز، همه چیز را از ما گرفت.گریستم، نه فقط برای آرزو های خودم. برای تمام رویا هایی که در دل آدم های این سرزمین، آرام و بی صدا جان دادند. برای لبخندهایی که نیمه کاره روی لب ها خشک شدند. برای قرار هایی که هرگز به دیدار نرسیدند. برای خانه هایی که قرار بود پر از زندگی باشند اما سکوت، زودتر از شادی به آنها رسید.گاهی زندگی آنقدر بی رحم می شود که حتی فرصت خداحافظی هم نمی دهد. همه چیز در یک لحظه تغییر می کند. آدم می ماند و خاطراتی که هر بار مرورشان می کند، سنگین تر از قبل روی دلش می نشینند.ما با هزار امید، آینده را در ذهن مان می ساختیم. با خودمان قرار می گذاشتیم که روزی آرامش از راه می رسد، روزی خبر های خوب بیشتر از خبر های تلخ می شوند، روزی می شود با خیال راحت برای فردا برنامه ریخت. اما بعضی روز ها، آنقدر تلخ از راه می رسند که تمام نقشه هایمان را در خودشان دفن می کنند.گریستم، چون فهمیدم همیشه قرار نیست آدم ها برای از دست دادن عزیزانشان اشک بریزند. گاهی برای آرزوهایی گریه می کنند که هرگز فرصت زندگی پیدا نکردند. برای روز هایی که قرار بود زیباتر باشند و نشدند. برای آینده ای که هر چه به سمتش رفتیم، دورتر شد.با این همه، هنوز دلم می خواهد باور کنم که هیچ رویایی برای همیشه نمی میرد. شاید خسته شود، شاید زخمی شود، شاید سال ها در سکوت بماند، اما اگر امیدی هر چند کوچک در دل انسان زنده باشد، شاید روزی دوباره جوانه بزند.اشک ها همیشه نشانه شکست نیستند. گاهی آخرین راهی هستند که دل برای سبک شدن پیدا می کند. گاهی باید گریست تا دوباره بتوان ایستاد. باید گریست تا بغض هایی که سال ها در سینه مانده اند، راهی برای بیرون آمدن پیدا کنند.و من گریستم...به یاد تمام رویاهایی که تا می خواستیم نوازش شان کنیم، پژمردند.به یاد تمام فرداهایی که هرگز نرسیدند.به یاد تمام لبخند هایی که نا تمام ماندند.و به یاد تمام دل هایی که هنوز، با وجود همه این زخم ها، آرام و بی صدا به امید روزهای بهتر می تپند.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
ترانه یاور همیشه مومن تنها یک ترانه نیست دعوتی است به همدلی، مسئولیت پذیری و امید. در روزگاری که بیش از هر زمان دیگری به همراهی نیاز داریم، ارزش واقعی در کنار هم ماندن و دست هم را گرفتن است. برای همه مان آرزوی روزهایی روشن تر و دل هایی نزدیک تر دارم.
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺اگرچه ما مستحق شادی بودیم،اما زور اندوه بیشتر بود.بعضی جمله ها فقط چند کلمه هستند، اما انگار تمام زندگی را در خود جا داده اند. این هم یکی از همان جمله هاست. جمله ای که شاید هر انسانی دست کم یک بار در زندگی، آن را با تمام وجود احساس کرده باشد.ما برای خوشبختی به دنیا آمدیم. برای خندیدن، دوست داشتن، ساختن رویاها و زندگی کردن. هیچ کودکی با آرزوی شکست بزرگ نمی شود. هیچ قلبی از همان ابتدا برای تحمل غم آفریده نشده است. همه ما سهمی از نور می خواستیم، اما گاهی زندگی، تاریکی را زودتر از روشنایی به ما معرفی می کند.اندوه، همیشه با یک اتفاق بزرگ آغاز نمی شود. گاهی از یک نبودن شروع می شود. از یک انتظار بی پاسخ. از یک دوست که رفت. از یک عشق که ماندگار نشد. از یک آرزو که درست در آستانه رسیدن، فرو ریخت. غم، قطره قطره جمع می شود تا جایی که روزی می بینی دیگر چیزی از آن آدم سابق باقی نمانده است.دردناک ترین بخش ماجرا این نیست که غم سراغمان آمد. دردناک تر این است که کم کم به حضورش عادت کردیم. یاد گرفتیم لبخند بزنیم، در حالی که قلبمان خسته بود. یاد گرفتیم بگوییم خوبیم، فقط برای اینکه کسی نپرسد چه بر سرت آمده است. یاد گرفتیم شب ها بی صدا گریه کنیم و صبح ها طوری از خانه بیرون برویم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.زندگی همیشه عادلانه رفتار نمی کند. گاهی بهترین آدم ها بیشترین رنج را می کشند. گاهی کسانی که کمترین آسیب را به دیگران رسانده اند، عمیق ترین زخم ها را بر دل دارند. دنیا همیشه بر اساس لیاقت تقسیم نمی شود. اگر این طور بود، هیچ قلب مهربانی این همه تنها نمی ماند.اما شاید ارزش انسان، به تعداد لبخندهایی که زده نیست. شاید به تعداد بارهایی باشد که بعد از شکستن، دوباره از جا بلند شده است. شاید قوی ترین آدم ها همان هایی باشند که هزار بار فرو ریخته اند، اما هنوز امید را از زندگی دریغ نکرده اند.گاهی فکر می کنیم همه چیز تمام شده است. اما زندگی بارها ثابت کرده که پایان بسیاری از تاریکی ها، آغاز روشنایی دیگری بوده است. هیچ شب تا ابد ادامه پیدا نمی کند. حتی طولانی ترین شب سال هم سرانجام جای خود را به صبح می دهد.اگر امروز اندوه از شادی قوی تر است، به این معنا نیست که همیشه همین گونه خواهد ماند. غم، هر قدر هم سنگین باشد، نمی تواند برای همیشه بر روح انسان حکومت کند. در جایی از مسیر، روزنه ای از امید پیدا می شود. لبخندی که دوباره جان می گیرد. دستی که در سخت ترین لحظه ها تو را بلند می کند. یا حتی دلیلی کوچک که دوباره تو را به ادامه دادن دعوت می کند.اگرچه ما مستحق شادی بودیم، اما زور اندوه بیشتر بود.اما این، آخر داستان نیست. هیچ کتابی را از میانه آن قضاوت نمی کنند. شاید هنوز فصل هایی باقی مانده که در آنها، لبخند جای اشک را بگیرد، آرامش جای اضطراب بنشیند و زندگی، تمام آنچه را سال ها از ما گرفته بود، به شکلی دیگر جبران کند.تا آن روز، فقط باید دوام آورد. نه از روی اجبار، بلکه از روی ایمان به اینکه هیچ زمستانی برای همیشه ماندگار نیست و هیچ انسانی، محکوم به اندوه ابدی نخواهد بود.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍃🌺🍂🌿 🌺به نظر من یکی از بزرگ ترین تفاوت های آدم های موفق با بقیه، فقط هوش یا استعداد نیست. چیزی که آنها را متمایز می کند، داشتن استراتژی است.این روزها هر کسی مشغول دویدن است. همه در حال تلاش، یاد گرفتن، کار کردن و رقابت هستند. اما سوال مهم این است که این همه دویدن به کجا ختم می شود؟اگر ندانیم برای چه می دویم و مقصد کجاست، شاید فقط خسته تر شویم.بدون استراتژی، حتی سخت ترین تلاش ها هم ممکن است بی نتیجه بماند.داستانی قدیمی هست که همیشه مرا به فکر فرو می برد.می گویند در یکی از شهرها گدایی زندگی می کرد که هر روز در میدان شهر می نشست و از مردم کمک می خواست. کم کم مردم متوجه رفتار عجیبی در او شدند.هر بار که کسی می خواست او را امتحان کند، دو سکه جلویش می گرفت. یکی سکه طلا و دیگری سکه نقره.انتخاب کاملا مشخص بود. هر آدم عاقلی سکه طلا را برمی داشت.اما گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.همین رفتار باعث شده بود که مردم او را احمق بدانند. هر روز افراد بیشتری فقط برای دیدن این صحنه به میدان می آمدند. با لبخند دو سکه را جلوی او می گرفتند، گدا دوباره سکه نقره را برمی داشت و آنها با صدای بلند می خندیدند.خبر این مرد در همه جا پیچیده بود.بعضی ها حتی دوستانشان را هم با خود می آوردند تا این گدای به ظاهر ساده لوح را از نزدیک ببینند.سال ها این نمایش ادامه داشت.تا اینکه روزی مردی که دیگر تحمل این صحنه را نداشت، بعد از رفتن جمعیت کنار گدا نشست و گفت:واقعا نمی فهمم چرا این کار را می کنی.تو می دانی سکه طلا ارزش بیشتری دارد.فقط کافی است یک بار آن را برداری.هم پول بیشتری نصیبت می شود و هم دیگر کسی به تو نمی خندد.گدا لبخندی زد.لبخندی از جنس کسی که پاسخ این سوال را صدها بار در ذهنش مرور کرده بود.آرام گفت:حق با شماست.سکه طلا ارزش بیشتری دارد.اما اگر فقط یک بار آن را بردارم، بازی تمام می شود.از فردا دیگر هیچ کس برای امتحان کردن من نمی آید.دیگر کسی نمی خواهد ثابت کند که از من باهوش تر است.شاید امروز یک سکه طلای بیشتر گیرم بیاید، اما فردا و روزهای بعد، همان درآمد همیشگی را هم از دست می دهم.بعد جمله ای گفت که ارزش ساعت ها فکر کردن دارد.شما ارزش یک سکه را می بینید، اما من ارزش ادامه بازی را می بینم.همین یک جمله، تفاوت نگاه تاکتیکی و نگاه استراتژیک را نشان می دهد.بیشتر آدم ها اسیر سودهای کوتاه مدت می شوند.برای اثبات خودشان عجله دارند.دوست دارند در هر بحثی برنده باشند.در هر اختلافی حرف آخر را بزنند.در هر معامله بیشترین سود همان لحظه را ببرند.اما آدم های استراتژیک سوال دیگری از خودشان می پرسند.این تصمیم، مرا پنج سال دیگر به کجا می رساند؟آیا این برد کوچک، باعث باخت بزرگ تری نمی شود؟آیا ارزش دارد فقط برای اینکه دیگران مرا باهوش بدانند، فرصت های آینده را از دست بدهم؟گاهی سکوت کردن یک استراتژی است.گاهی کوتاه آمدن یک استراتژی است.گاهی نادیده گرفته شدن یک استراتژی است.و گاهی حتی پذیرفتن اینکه دیگران تو را دست کم بگیرند، بهترین استراتژی ممکن است.خیلی از موفق ترین آدم های دنیا، انرژی خود را صرف اثبات کردن نکردند.آنها وقتشان را صرف ساختن کردند.نتیجه، خودش به جای آنها حرف زد.زندگی فقط مجموعه ای از تصمیم ها نیست.مجموعه ای از تصمیم های درست در زمان درست است.این همان چیزی است که نامش را استراتژی می گذاریم.شاید امروز بیشتر از هر زمان دیگری به استراتژی احتیاج داشته باشیم.چون دنیایی که هر روز پیچیده تر می شود، فقط با تلاش بیشتر فتح نمی شود.با فکر بهتر، نگاه بلندتر و تصمیم های هوشمندانه تر فتح می شود.و شاید زیباترین درس این داستان همین باشد:اگر کاری که انجام می دهی بر پایه فکر و استراتژی است، هیچ اشکالی ندارد که بعضی ها تو را احمق تصور کنند.در نهایت، این نتیجه زندگی توست که درباره درستی تصمیم هایت قضاوت خواهد کرد، نه خنده های کوتاه مدت دیگران.#برای_مهربانتر_کردن_جهان_گام_برداریم🌸 @kankash_eslami🌾 🍃🌺🍂 💐🌾🍀🌼🌷🍃