🔴 گذار به مشروطیت و چالش تحکیم دموکراسی✍ ابوطالب آدینهوند مقدمه اول: درنگی در چرایی احضار تاریخ ژیل دلوز در«تفاوت و تکرار» بر این باور است که احضار یا فراخواندن تاریخ به معنای بازگرداندن گذشته به همان صورتی که رخ داده است، نیست. بلکه تاریخ، میدانِ نیروها، تفاوتها و امکانهایی است که همچنان میتوانند در اکنون فعال شوند. با این انگاره، دلوز "تاریخ" را از "شدن" متمایز میکند. تاریخ آن چیزی است که ثبت شده، اما "شدن" همان فرایندهای زنده و خلاقی است که از دل تاریخ عبور و به آینده گشوده می شود بنابراین فراخواندن تاریخ یعنی کشف نیروهای "شدن" در گذشته که در شرایط تازه می توانند در فرآیند "فعلیت" قرار گیرند. به این معنا، احضار تاریخ نوعی فعال کردن ظرفیتهای نهفته ی گذشته در اکنون است. با این انگاره دلوزی، میدان تاریخ منبعی از امکانهایِ بالفعلنشده است که میتوانند دوباره در اکنون فعال شوند. مقدمه دوم؛ خوانش مشروطه با تاکید بر گذار به دموکراسی گفتگو با تاریخ از نقطه عزیمت امروزه و مسائل آن باید صورت گیرد ولی نه به شکلی زمان پریشانه، بل در دیالکتیکی از تلاقی افق هایِ پرسش امروزه و رخداد. رجوع ما به مشروطه نیز از سرِ پرسش و تمنای امروزین است. مساله گذار به دموکراسی، حکومتی پاسخگو و محدود به قانون، واجد چرخه و تناوب دموکراتیک و با قواعد سیاسی مشارکتی. از این رو با توجهی کلان به گذارهای دموکراتیک و چارچوبهای نظری آن، می توان و بایست به بازخوانی رخداد مشروطه دست زد و از آن الهام گرفت و آن را دستمایه ای برای نقد اکنون نمود، تا در پرتو این گفتگوی انتقادی، آفرینشی از امکانِ مستتر در حفره ها و تخلخلهای آن را برآورد و ره آورد نمود. اینکه مشروطه در چه بستری بالید؟ از چه تنگناهایی عبور کرد در هر مرحله کدام دشواره ها رخنمودند؟ مطالبات چگونه سیر تکاملی یافتند؟ خواستِ عدالتخانه در برابر نظام توزیعِ نابرابر و ناکارآمدی سازوکارهای حکمرانی چگونه و در چه سیری به مشروطه پارلمانی رسید؟ حکومت دوله و سلطنه ها و ممالک ها، چگونه به نظمی نمایندگی رسید؟ نیروهای موتلف چگونه به هم پیوستند؟ عوامل خارجی چگونه در هر مرحله مساعد/نامساعدِ پیشروی یا ناکامی بودند؟ و ماهیت و میل و فرجام اش چه شد؟ و…هنوز پرسش هایی هستند که با اکنونِ ما همراهند. یکی از پرسش های کانونی پیرامون سیر و فرجام مشروطه، تامل در چرایی عدم تحکیم دموکراسی، برغم تاسیس چیدمان نهادی آن است. اینکه اقتدار سلطانی تسلیم مطالبات نیروها و انجمن ها و… شد، اصل تفکیک قوا جاری شد، نهاد پارلمان و نظامنامه های انتخاباتی تمهید شد، قانون اساسی تدوین شد، اما شاه بعدی آن سازوکار را برنتافت و رای به شلیک به نهاد پارلمان و انحلال مشروطه داد و حتی برغم پیروزی مشروطه خواهان بعد از کودتای استبداد صغیر و بازپس گیری مشروطیت از چنگال خونین اقتدارگرایی و خودکامه گی، باز این اقتدارگرایی بود که برخاست و چکمه پوشید و کودتا کرد و نظام سلطانی با ردای نظامی را بر تن سازوکار حکمرانی ایران دوخت. در این نزاعِ کوچه به کوچه -به تعبیر چارلز تیلی- عوامل دموکراسی زدا و عوامل دموکراسی زا، این عوامل دموکراسی زدا بودند که به چیرگی رسیده و مسیر تاریخ ایران را از نظام مشروطه پارلمانی به صورت بندی نظمی اقتدارگرا و سلطانی واژگونه کردند.اکنون در پرتو توجهاتی به برخی از مباحث پیرامون گذار به دموکراسی این گذار ناتمام و برخی از پرسش ها علل عدم تحقق تحکیم دموکراسی در آن دوره تاریخی را واکاوی و تنقیح می نماییم. اشباع نظری تفسیر سنتی مشروطه برای بازسازی روایت مشروطه بر اساس این فرضیه محوری ، باید از یک روایت صرفاً کرونولوژیک تاریخی فاصله گرفت و در کنار بازخوانی هایی با رویکردها متنوع تاریخی، طبقاتی و … که توسط مورخان و تحلیل گران صورت پذیرفته، آن را با صورت بندی گذار به دمکراسی نیز بازخوانی نمود. بخش مهمی از تفاسیر رخداد انقلاب مشروطه و نیز تفسیر و تحلیل کلاسیک از مشروطه معمولاً بر این پرسش تکیه دارد که ؛ چرا مشروطه در ایران شکست خورد؟ نحوه کلاسیک پاسخ به این پرسش به اشباع رسیده و البته بخشی ارزشمند از انباشتِ تاریخ اندیشانه ی ماست. بنابراین بر این باوریم که تفسیر جدید از این رخداد نیاز به پرسش های نوین و صورتبدنهای تفسیری و تحلیلی نوین و البته برآمده از ضرورتها و پروبلماتیک دورانی ما دارد….. متن کاملمنبع: ایران فردا@Kaleme
🔴 قدرت اندیشه را دست کم نگیریداز ذهن تا بازار، از ایده تا نهاد | پیش از قانون، پیش از بازار، پیش از ثروت | چگونه ایدهها سرنوشت جوامع را مینویسند؟✍ شاهین کارخانهاین نوشتار به بررسی نقش بنیادین اندیشهها و باورها در شکلدهی به ساختارهای اقتصادی، سیاسی و نهادهای مادی جوامع میپردازد. برخلاف تصور رایج که تاریخ را صرفاً برآیند نیروهای مادی، جغرافیا یا فناوری میداند، این «ایدهها» هستند که به منابع مادی ارزش بخشیده و مسیر تکامل جوامع را تعیین میکنند.ایدهها، سازنده نهادهامنابع طبیعی (مانند نفت) تا پیش از شکلگیری ایده و دانشِ بهرهبرداری از آنها، ارزش اقتصادی نداشتند. نهادهای یک جامعه (از بازار آزاد تا اقتصاد دستوری) همگی تجلی مستقیم باورهای غالبِ آن جامعه درباره نحوه خلق یا توزیع ثروت هستند.توهم برنامهریزی مرکزیسیستمهایی که تلاش میکنند اقتصاد را از بالا به پایین مهندسی کنند، با شکست مواجه میشوند؛ زیرا دانش واقعیِ محرکِ اقتصاد، متمرکز نیست، بلکه دانشی پراکنده و ضمنی در نزد آحاد جامعه است.پیوند ناگسستنی اقتصاد و آزادیتجربه تاریخی نشان میدهد کنترل کامل اقتصاد به ناچار به کنترل کامل زندگی انسانها میانجامد. تلاش برای تحقق «آرمانشهرها» به دلیل نادیده گرفتن تضاد ذاتی میان ارزشهای انسانی (مانند برابری مطلق در برابر آزادی عمل فردی) همواره به استبداد و فروپاشی منجر شده است.رقابت واقعی بر سر ایدههاستتحولات بزرگ اقتصادی و سیاسی پیش از آنکه در قوانین یا بازارها نمایان شوند، در حوزه اندیشه، رسانهها و گفتوگوهای نخبگان و مردم جوانه میزنند. تفاوت سرنوشت جوامعی مانند کره جنوبی و شمالی نیز نه حاصل تفاوت منابع، بلکه ناشی از تفاوت ایدههای حاکم بر آنهاست.برای مطالعه استدلالهای تفصیلی، نقلقولهای فیلسوفانی چون آیزایا برلین و هاینریش هاینه، و تحلیل تاریخی مکاتب فکری، میتوانید به متن کامل مقاله در سایت اقتصادنیوز مراجعه کنید.@Kaleme
🔴 اکبر میرزایی؛ ۱۸دی به او شلیک کردند؛ ۱۲۳ روز جنگید اما…✍️ آیدا قجر با گذشت ماهها از اعتراضات دی ۱۴۰۴ و کشتار معترضان توسط نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، هنوز هزاران روایت ناگفته مانده است. چهبسا بسیاری از خانوادههای داغدار که هنوز رنج قتل حکومتی عزیزان خود را در پستوی خانهها، طاقت میآورند. یکی از آن هزاران جوان کشتهشده «اکبر میرزایی» است. پدر یک دختر خردسال که برای زنده ماندن، ۱۲۳ روز در بیمارستان طاقت آورد اما در نهایت، جانش را از دست داد و دخترکش در خردسالی، با قتل حکومتی و از دست دادن پدر آشنا شد. اکبر میرزایی را پنجشنبه ۱۸دی۱۴۰۴ در اعتراضات منطقه «نارمک» تهران، هدف شلیک سلاح قرار دادند. اکبر میرزایی، خودش هم بدون پدر بزرگ شد. وقتی خیلی کوچک بود، پدرش را از دست داد و از کودکی قدم به بازار کار گذاشت. نزدیکانش او را «نترس» و «شجاع» توصیف میکنند که «از هیچ کاری هم عارش نمیآمد. همه کاری میکرد که خرج زندگی را درآورد؛ از کارگری و راننده تاکسی بگیرید تا هر کار که درآمدی داشت. وقتی مهاجرت کرد، زندگیاش رونق گرفت.»اکبر میرزایی از «کوهدشت» به «گیلاوند» در «دماوند» مهاجرت کرد. هایپرمارکت خودش را بنا نهاد. زندگیاش رونق گرفت. ازدواج کرد و پدر شد: «اما همیشه دغدغه مردم را داشت. همیشه از گرانی و وضعیت اقتصادی مملکت ناراضی بود و غصه میخورد. چون خودش زجر کشیده همین وضعیت بود.» شب کشتار؛ پنجشنبه ۱۸دی اعتراضات دیماه با اعتصاب بازاریان آغاز شد. اکبر میرزایی هم در هماهنگی با دوستانش تصمیم به فعالیت گرفته بودند؛ چه در فضای مجازی و چه در واقعیت: «خیلی از دوستان و آشناها به اکبر میگفتند تو که زندگیات خوب است چرا از این فعالیتها میکنی؟ اکبر هم همیشه جواب میداد: "زندگی همسایهام که خوب نیست. زندگی مردم که خوب نیست. باید حال همه ما خوب باشد.» ساعت ۱۵ شده بود. یکی از دوستان اکبر با او تماس گرفت تا با هم برای حضور در خیابان هماهنگ کند. هرکدام در منطقهای از شهر بودند. هر دو به خیابان رفتند. قرار گذاشتند که با هم در تماس باشند تا از سلامت یکدیگر خبر بگیرند. اما خبری از اکبر نشد. دوستانش نگران بودند. هیچ تماسی پاسخ داده نمیشد. حوالی ساعت ۲ صبح بود که دوستان اکبر متوجه تیر خوردن رفیقشان شدند. اکبر میرزایی را حوالی ساعت ۲۲ در منطقه نارمک تهران هدف سلاح قرار داده بودند. میگویند نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به سر اکبر، از فاصلهای نزدیک و با کلاشینکف شلیک کردهاند. اکبر بعد از هدف قرار گرفته شدن، روی زمین میافتد. یک زن پرستار در نزدیکی او بوده، اکبر را با راهنمایی آن زن، به پارکینگ منزلش میبرند. زن پرستار، سر اکبر را پانسمان میکند و به او سرم میزند. آنهم در پارکینگی که دهها زخمی و پیکر بیجان روی زمین افتاده بود. اکبر هنوز زنده بود. بایستی او را به بیمارستان میرساندند. بعد از یک ساعت معطلی برای خلاص شدن از نیروهای سرکوب در خیابان و جابهجایی بدن مجروح اکبر، او را به بیمارستان «۳ شعبان» منتقل میکنند. شدت جراحت اکبر به قدری بود که پزشکان تصمیم به جراحی فوری گرفتند و او را به بیمارستان «امام حسین» تهران انتقال دادند. ۱۲۳ روز برزخ؛ اکبر فقط به صدای دخترش واکنش نشان میداد «اکبر که در بیمارستان پذیرش شد، برزخ ما هم شروع شد.» برزخ یعنی ۱۲۳ روز جنگیدن برای زنده ماندن؛ اکبر روی تخت بیمارستان و خانوادهای که دلنگران و رنجور، به زنده ماندن او امیدوار بودند. میگویند که اکبر در بیشتر مواقع حالت هوشیاری نداشت: «ولی با صدای دخترش واکنش نشان میداد. دخترش، تمام زندگی اکبر بود.» اما انگار که قدرت گلوله کلاشینکف نیروهای مسلح، آنهم از فاصلهای نزدیک، از قدرت تن مجروح اکبر بیشتر بود و او ۲۰اردیبهشت۱۴۰۵جان داد. هرچند که مرگ اکبر میرزایی، پایان برزخ نبود. حالا دوباره سروکله امنیتیها بر پیکر بیجان هم پیدا شده بود. مثل بسیاری از روایتهای کشتهشدگان اعتراضات دی، نیروهای امنیتی فشار بر خانوادهها را شدت دادند. شرط گذاشته بودند که برای دریافت گواهی فوت، بایستی اکبر میرزایی را «شهید» معرفی کنند. هیچکس نپذیرفت. پیکر اکبر میرزایی را به پزشکی قانونی کهریزک تحویل دادند. در برگه پزشکی قانونی، علت فوت را «برخورد پرتابه فلزی از فاصله نزدیک به سر» ذکر کردهاند. پیکر اکبر میرزایی را بالاخره تحویل گرفتند. به کوهدشت بازگرداندند و همانجا به خاک سپردند. در مراسم هفتم خاکسپاری اکبر، حاضران بر مزار، گلبرگ به هوا پراکندند و شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.» منبع: ایران وایر@Kaleme
🔴 مولانا عبدالحمید: تندروی در سیستانوبلوچستان جواب نمیدهد؛ مسئولان باید حرمت مردم را حفظ کنندمولانا عبدالحمید، امام جمعه اهلسنت زاهدان، در خطبههای نماز جمعه امروز ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، با اشاره به اظهارات اخیر یکی از مسئولان ارشد سیستانوبلوچستان، گفت قضاوت درباره آن اظهارات را به «خدا و مردم» واگذار میکند و از واکنش اقشار مختلف مردم در حمایت از این تریبون و ابراز نگرانی نسبت به اظهارات مطرحشده تشکر کرد.مولانا عبدالحمید با تأکید بر اینکه «تندروی در استان و کشور جواب نداده و نمیدهد»، گفت مشکلات کشور و بخشی از تبعات آن در سیستانوبلوچستان نتیجه تندروی است و مسئولانی که از مرکز کشور به این استان اعزام میشوند باید «معتدل، دوراندیش و آشنا با فرهنگ منطقه» باشند و از وارد کردن «فشارهای بیجا» به مردم خودداری کنند. او همچنین با اشاره به پیوندهای قومی و مذهبی در استان، «اعتدال، درایت، میانهروی، دوراندیشی و حفظ حرمت مردم» را راه حل مسائل سیستانوبلوچستان دانست.امام جمعه زاهدان همچنین از مردم خواست در شرایط کنونی آرامش و امنیت را حفظ کنند و گفت این حق مردم است که مسئولان به وظایف خود عمل کنند. او افزود منتظر است مسئولان مرکز کشور، که به گفته وی مسئولیت سنگینتری دارند، درباره وضعیت استان تصمیم بگیرند.مولانا عبدالحمید در بخش دیگری از سخنان خود، برای سومین هفته متوالی درباره افزایش گروگانگیری و راهزنی در منطقه هشدار داد و این سطح از گروگانگیری را در تاریخ منطقه «بیسابقه» خواند. او با محکوم کردن گروگانگیری، شکنجه گروگانها و باجخواهی، گفت کسانی که با هدف دریافت باج انسانها را به گروگان میگیرند «بویی از انسانیت نبردهاند».او همچنین از علما، ریشسفیدان و معتمدان طوایف خواست برای آزادی گروگانها و مقابله با گروگانگیران اقدام کنند و گفت طوایف مختلف نیز بر ضرورت مقابله با این پدیده اتفاقنظر دارند.مولانا عبدالحمید در هشداری صریح اعلام کرد که اگر یکی از گروگانگیران کشته شود، او و سایر علما و مردم در نماز جنازه او شرکت نخواهند کرد و برای خانوادهاش نیز به تسلیت نخواهند رفت. وی گروگانگیران و سارقان مسلح را «راهزن» توصیف کرد و از آنان خواست گروگانها را آزاد و اموال سرقتشده را به صاحبانشان بازگردانند.منبع: تحکیم ملت@Kaleme
🔴 پدران، پسران و سرزمین بینشاندر دوران معمر قذافی، افراد بسیاری چه در داخل و چه خارج از لیبی ناپدید شدند؛ تجربهای جانکاه که زندگی بازماندگان آنها را برای همیشه تغییر داد.هشام مطر، نویسنده و روزنامهنگار که خود پدرش را در جریان این ناپدیدسازیها از دست داده، در کتاب «پدران، پسران و سرزمین بینشان» به لیبی بازمیگردد و از آنچه دیده، تجربه کرده و در جستجوی حقیقت پشت سر گذاشته روایت میکند.او از همان صفحات نخست نشان میدهد که نویسندهای چیرهدست است. مطر داستان فرار برادر شانزدهسالهاش را از دست مأموران قذافی روایت میکند؛ برادری که در مدرسهای در سوئیس درس میخواند، اما حتی در آنجا نیز از تعقیب حکومت در امان نبود. این روایت که در ۲۰ صفحه نخست کتاب در دسترس است، به خواننده کمک میکند فضای هراسآلودی را که خانواده مطر در آن زندگی میکردند، بهتر درک کند.مطر درباره کتاب و تجربه شخصیاش، گفتوگویی شنیدنی نیز در برنامه «به عبارت دیگر» با بیبیسی فارسی داشته است.مطر به دلیل نگارش این کتاب در سال ۲۰۱۷ موفق به دریافت جایزه پولیتزر شد.لینک کتابمنبع: نشر روزنه@Kaleme
🔴 سازِ سیاست را گونهای دیگر کوک باید کردمنطق درونی نفرت چگونه عمل میکند؟✍️ محمدرضا تاجیک | استاد علوم سیاسیامانوئول لویناس، در «تمامیت و نامتناهی» مینویسد: سختترین آزمون آزادی، نه مرگ، بلکه رنجکشیدن است. این را بهخوبی میتوان در نفرت بازشناخت، که در پی فراچنگآوردنِ فراچنگنیامدنی است، تا از جایگاهی فرادست تحقیر کند و این را از طریق تحمیل درد و رنجی انجام میدهد که در آن دیگری چونان انفعال محض وجود دارد.نفرت، این انفعال را در موجودِ مشخصاً فعالی میخواهد که بناست شاهدی بر آن باشد. نفرت، همواره مرگ دیگری را نمیخواهد، یا که حداقل مرگ دیگری را تنها در پی اعمال این مرگ چونان بیشترین حد رنج و درد میخواهد. آنکه نفرت میورزد در پی آن است تا علت رنجی باشد که موجود مورد تنفرش باید شاهد آن باشد.اعمال رنج و درد، کاستن دیگری به مرتبهی ابژه و شیء نیست، بلکه بالعکس، نگاه داشتن او در اوج سوبژکتیویتهاش است. در رنج، سوژه باید از شیءشدگی خویش باخبر باشد، اما دقیقاً برای آنکه بتواند از آن باخبر باشد، باید سوژه باقی بماند. نفرت هر دو را میطلبد. اینجاست خصلت سیریناپذیر نفرت؛ نفرت تنها آنگاه سیراب میشود که سیراب نیست، چراکه دیگری تنها زمانی سیراباش میکند که مبدل به شیء شود، اما دیگری هرگز نمیتواند بهقدر کافی شیء شود، زیرا همزمان با سقوطاش، هوشیاری و شهادتاش از او طلب میشود. در اینجا نهفته است پوچی منطقِ نفرت.متن کاملمنبع: مشق نو@Kaleme