📝📝زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹پایان جنگ و نفرتها بود!✍رحیم قمیشی⚛ @jomhuriyat♈️قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و…
انتشار: 2026/08/17 14:46 UTCدریافت: 2026/08/18 03:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 03:35 UTC
📝📝زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹پایان جنگ و نفرتها بود!✍رحیم قمیشی⚛ @jomhuriyat♈️قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقودین منتقل شویم، چند ماه در زندان الرشید بغداد نگهداری شدیم.میگفتند آنجا زندان هارونالرشید بوده است. معلوم بود وقتی ما نبودهایم، زندانیهای عراقی را هم میآوردهاند آنجا. زندانیهایی که حکم اکثرشان اعدام بوده.♈️دیوار گچی و دلگرفته آنجا، پر بود از یادداشتها و نالههای آن مظلومان.هر کس برای عشقش چیزی به دیوار نوشته بود.کاش آن دیوارها را میشد همانطور نگاه داشت. موزهای ساخته میشد از انسانهای محکوم به مرگ، آنها در روزهای آخر عمر، چه آرزوها داشتهاند!♈️فقط عراقیهای محکوم نبودند، بعضی اسرا هم بودند، که امیدی به زنده ماندن، نداشتند. کاش میشد در آن موزه، نام و عکس آنها را هم میشد گذاشت.♈️اسیری بود از یکی از روستاهای دورافتاده خراسان. که هیچوقت نام روستا را یاد نگرفتم، اسم آن اسیر را هم ندانستم.یگانش را هم نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم سرباز بود یا بسیجی. آنقدر لباس هایش پاره شده بودند.از گردن به پایین فلج شده بود.خیلی کم صحبت میکرد. تنها فهمیدم قبلاً چوپان بوده. میگفت گله بزرگی داشته.جنگ نگذاشته بود برای گوسفندهایش نِی بزند. دلش میخواست خوب شود. آنقدر خوب که دستهایش را بتواند حرکت بدهد، آنقدر خوب که روی پاهایش بتواند بایستد، بتواند همپای گوسفندانش بدود.همانجا خیلی وقتها نگران تشنه ماندن گلهاش میشد، با آنکه اکثر اوقات همه تشنه بودیم.چقدر دلش میخواست وقتی آزاد شدیم، ما را ببرد روستایشان. به او میگفتم راه خیلی زیادی است از اهواز تا خراسان!او باز اصرار میکرد حتما باید برویم...میگفت باید ببینیم برهها، چقدر دوستش دارند.میگفت نی که میزند، برهها اطرافش ساکت مینشینند.به او میگفتم من هم صدای نی را خیلی دوست دارم.حیف آنجا نه نی بود، نه گوسفندی، نه برهای.♈️جای آن پسر لاغر اندام، قد بلند و زیبا، در آن زندان، آخر راهرو بود. شبها که درهای سلولها را قفل میکردند، او و سایر مجروحهای شدید، میماندند در راهرو، تا صبح که درِ سلولهای ما را دوباره باز کنند.♈️یک روز صبح که درها را باز کردند، رفتم دیدم چشمهایش را باز نمیکند. چه شوخی بیمزهای بود!اگر شوخی بود...هر چه صدایش کردم چشمهایش را باز نکرد.چشمهایش شده بودند مثل دستها و پاهایش که دو سه ماهی میشد بیحرکت بودند. او رفته بود به همان آسمان قشنگ روستایشان، رفته بود از بالا، برههایش را ببیند. حتما برهها همان موقع میپریدهاند هوا. مادرهایشان متعجب مانده بودند چه شده. حتماً نمیدانستند آنها صدای نی را از آسمان شنیده بودند...♈️۲۶ مرداد که تبادل اسرا شروع شد، ما دلمان تنگ آن بچهها بود، که شهید شده بودند.و نه میدانستیم کجا دفن شدند.و نه میدانستیم چرا اسیر شدند.نه میدانستیم چرا در کربلای چهار رها شدندنه میدانستیم اصلا کسی سراغشان را هم گرفته!♈️۲۶ مرداد سال ۶۹ اگر چه در تقویم روز شادمانی مردم بود، اما روز شکسته شدن دلهای ما هم بود!هیچکس نمیدانست چرا اسرا نمیخندند...جنگ هیچ سربازی را نمیگذارد سالم برگرددهیچ اسیری هم سالم برنگشتهیچ جانبازی دیگر دلش باز نشدهیچ مادری از عمق جانش نخندیدجنگ چه خیری دارد!؟♈️امروز که ۳۶ سال از تبادل اسرا میگذرد، دلم میخواست، این روز را به همان پسری که نامش را ندانستم و روستایش را یاد نگرفتم، تبریک بگویم...بگویم خوش رفتی عزیزمنماندی ببینی بعضی میخواهند بگویندجنگ چه خوبیها دارد!همانها که نمیدانند ما در جنگ چه کشیدیمنباید هم بدانند♈️آن دیوار و یادگاریهای الرشید و بغدادآن گوشه سالنی که سلولهای تنگ اطرافش بودندپسری که یکبار هم نگفت تشنهاش شدهو نگران تشنگی برههایش بود.لعنت به جنگلعنت به آنها که میتوانند از جنگها جلوگیری کنندو نمیکنند...لعنت به آنها که چنان مینمایند کهصلح و همزیستیانگار برای ترسوهاست...♈️عزیزم!۲۶ مردادبازگشت بدون تو برای ما مزهای نداشتبازگشت بدون آنکه فرزندان ما، دیگر از جنگ نترسندهیچ زیبایی ندارد♈️۲۶ مرداد وقتی برای ما زیباست که ببینیم همه در آسایشنددیگر هیچ جنگی نیستبرهها بیصاحب نمیمانندجانبازان بی امکانات نیستندهر کس به فردای بهتر فکر میکند۲۶ مرداد وقتی خیلی زیباستکه همه مردم خندان باشندو نگویند مبادا فردا بدتر از امروز باشد♈️عزیزم ۲۶ مرداد مبارکتتو که سالها قبلتر از ما آزاد شدی...و برای گوسفندهای زیبایت نی مینوازی♈️عزیزم!۲۶ مرداد وقتی زیباستکه دیگرهیچ اسیری نباشدو هیچکس خود را مالک جان و زندگی مردمنداندو هیچکس دلش گرفته نباشدو هیچکس منتظر هیچ جنگی نباشد#جمهوریت⚛ @jomhuriyat
