یک دوستی داشتم در عهد بوق که برایم تعریف میکرد یکبار زنگ خانهی یک بابایی را زده که در برودولی از…
انتشار: 2026/08/17 19:02 UTCدریافت: 2026/08/17 20:24 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 20:24 UTC
یک دوستی داشتم در عهد بوق که برایم تعریف میکرد یکبار زنگ خانهی یک بابایی را زده که در برودولی از بختِ قُراضهاش یارو نشسته بوده پشت در و این هنوز دستش را از روی زنگ برنداشته، در را باز کردهاست! رفیق ما هم پاهایش میخ شده به زمین و رنگش پریده و الکی گفته: «منزل آقای اکبری؟»یارو هم که دستش را خوانده بوده، گفته «بله»! ظاهرا آدم مهربانی بوده و البته تنها، و بعد به اعتبارِ اینکه اکبریست، دوست ما را دعوت کرده توی حیاط، یک ساعتی باهم چای خوردهاند و گپی زدهاند و بعد راهیش کرده که برود!حالا چی شد که این را گفتم؟ گفتم که مراقب باشید درِ دل کسی را برای تفریح نزنید! گذشته از اینکه مردمآزاری است، شاید طرف مثل آن بابا، تنها نشسته باشد پشت درِ دلش و قبل از اینکه در بروید، بیهوا در را باز کند! آنوقت هر نشانهی الکیای که بدهید، طرف خودش را با آن جور میکند و مجبورید یک ساعت، یک هفته، یک ماه، یک سال یا چهمیدانم یک عمر باهاش توی حیاط چای بخورید!@jokjok001Ⓜ️🌹جوک جوک ۰۰۱
