سرهگرایی و امکانهای زبان (بخش دوم)زبان، در نهایت، ملک شخصی هیچ نویسنده، فرهنگستان، ادیب یا زبانش…
انتشار: 2026/08/20 13:15 UTCدریافت: 2026/08/26 10:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 10:10 UTC
سرهگرایی و امکانهای زبان (بخش دوم)زبان، در نهایت، ملک شخصی هیچ نویسنده، فرهنگستان، ادیب یا زبانشناسی نیست. زبان نظامی تاریخی و جمعی است که گویندگانش آن را پیوسته تغییر میدهند. هیچ فردی نمیتواند با فرمان، واژهای را وارد زبان کند؛ همانطور که هیچ فردی نمیتواند با فرمان، واژهای را از زبان بیرون براند. حتی اگر نهادی رسمی واژهای را پیشنهاد کند، سرنوشت نهایی آن را کاربرد تعیین خواهد کرد. زبان نه با دستور، بلکه با پذیرش، تکرار، عادت و ذوق جمعی تغییر میکند.از همین رو، استعارهٔ «دنکیشوت» نیز اگر قرار است به کار رود، باید دقیقتر به کار رود. دنکیشوت بودن در بازگشت به گذشته نیست؛ در ناتوانی از تمایز میان گذشته و اکنون است. کسی که واژهای کهن را از گنجینهٔ زبان بیرون میکشد و آن را به زبان امروز پیشنهاد میکند، لزوماً دنکیشوت نیست. حتی ممکن است کاری بسیار ارزشمند انجام داده باشد. دنکیشوتوارگی زمانی آغاز میشود که فرد بخواهد واقعیت زبانی امروز را نادیده بگیرد و زبان اکنون را مجبور کند که دقیقاً به شیوهٔ گذشته سخن بگوید.به بیان دیگر، مشکل سرهگرایی در «سره بودن» نیست؛ در مطلق کردن سره بودن است.سرهگرایی اگر به ذوق، تجربه، بازی و کاوش زبانی میدان دهد، میتواند به غنای زبان کمک کند. اما اگر به ایدئولوژی تبدیل شود و برای زبان سلسلهمراتب ارزشیِ مطلق بسازد (این واژه پاک است و آن واژه ناپاک؛ این تعبیر اصیل است و آن تعبیر بیگانه؛ این شیوه باید پذیرفته شود و آن شیوه باید طرد شود) آنگاه دیگر با یک تجربهٔ ادبی مواجه نیستیم، بلکه با نوعی مهندسی ایدئولوژیک زبان روبهرو هستیم. شاید بتوان این تفاوت را در یک جمله خلاصه کرد:سرهگرایی اگر آزمایشگاه باشد، سودمند است؛ اگر دادگاه باشد، خطرناک. زبان زنده نیز الزاماً زبانی نیست که از گذشتهٔ خود بریده باشد. زنده بودن زبان به معنای فراموش کردن گذشته نیست؛ به معنای داشتن تواناییِ انتخاب از گذشته، جذب آن، دگرگون کردن آن و به کار گرفتن دوبارهٔ آن در افق اکنون است. گذشتهٔ زبان انبار اشیای موزهای نیست؛ میتواند همچون ذخیرهای از امکانها در اختیار اکنون قرار گیرد. اما اینکه کدام امکان دوباره زندگی کند، دیگر تصمیم یک فرد نیست؛ این را خودِ زندگی زبان تعیین میکند.از این منظر، شاید بهتر باشد دربارهٔ سرهگرایی نه با دوگانهٔ سادهٔ «خوب/بد»، بلکه با پرسشی دقیقتر داوری کنیم: سرهگرایی با زبان چه میکند؟ آیا امکانات آن را کشف و عرضه میکند یا میخواهد آن را مهندسی و کنترل کند؟ آیا پیشنهاد میدهد یا تکلیف تعیین میکند؟ آیا به زبان امروز امکانهای تازه میبخشد یا میکوشد آن را به گذشته بازگرداند؟در این صورت میتوان موضعی دوگانه اما منصفانه نسبت به کزازی و هر سرهنویس دیگری داشت: ممکن است با روش او موافق نباشیم، اما از ثمرهٔ اکتشافی کارش بهره ببریم؛ ممکن است بسیاری از واژههای پیشنهادی او را به کار نبریم، اما از اینکه او آنها را دوباره در برابر چشم ما قرار داده است، خشنود باشیم.سرانجام، شاید بهترین جایگاه برای سرهنویس نه بر مسند قاضی زبان، بلکه در جایگاه کاوشگر زبان باشد. کاوشگر به اعماق میرود، چیزهایی را که دیگران نمیبینند پیدا میکند و آنها را به سطح میآورد؛ اما دربارهٔ اینکه کدامیک باید در زندگی روزمره باقی بماند، حکم صادر نمیکند. زبان خود، در مقام آخرین داور، انتخاب خواهد کرد. و شاید فضیلت سرهنویسی دقیقاً در همین باشد: نه اینکه زبان را به گذشته بازگرداند، بلکه اینکه گذشته را دوباره در اختیار اکنون بگذارد.ایرج رضاییبیست و نهم مرداد ۱۴۰۵@irajrezaie
