سلام منم میخوام اولین تجربه مامان شدنم رو بگم . من 10 ماه میشد خونه خودم بودم از اول عروسی هیچ جلو…
انتشار: 2026/08/21 14:28 UTCدریافت: 2026/08/22 11:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 11:52 UTC
سلام منم میخوام اولین تجربه مامان شدنم رو بگم . من 10 ماه میشد خونه خودم بودم از اول عروسی هیچ جلو گیری نداشتم . راستش حامله شدن یا نشدن اصلا برام مهم نبود . درگیر درسام بودم . آخه من سال آخر دبیرستان . پیش دانشگاهی بودم و مدرسه میرفتم😅😅با یکی از دوستام خیلی راحت بودم اونم متاهل بود . همشو بهم تذکر میداد که اگه باردار شی میخوای مدرسه رو چیکار کنی . امتحانا تو چیکار کنی. منم اصلا برام مهم نبود و هر ماه سر وقت پریود میشدم . تقریبا برج 10 بود که محرم افتاده بود توی پاییز یه شب خونه مامانم قرار شد برم حموم و شوهرم از سرکار بیاد شب باهم بریم مسجد روستامون . منم رفتم حموم و تمیز کاری و خیلی با عجله داشتم خودمو میشستم. هر چقد بیشتر میگذشت حالم بیشتر بد میشد . طوری که سر گیجه داشتم . چشام جایی رو نمیدید . آخرای حموم بود . و دوش گرفتم خواستم در رو باز کنم که از هوش رفتم و دیگه جایی رو ندیدم و هیجی نشنیدم 😔😔.خواهرم تعریف میکنه میگه یه دفعه ای یه صدای خیلی بدی از تو حموم اومد ما همه دویدیم سمت حموم خواستیم در باز کنین دیدیم نمیشه . آخه من افتاده بودم در به پاهام گیر کرده بود و نمیتونستن در رو باز کنن . خواهرم به روز پاهامو هول داده بود و در و باز کرده و بود . و با کمک مامانم منو آوردن بیرون . همشون داشتن گریه میکردن زنگ زدن شوهرم فوری بیاد. بابام هم تو راه بود بنده خدا از سر کار میومد . مامانم میگه فوری لباس تنت کردیم تو هم بیهوش مامانم گریه میکرد و خدا رو صدا میزد . بابام وقتی رسید . با این صحنه روبه رو شد داشت سکته میکرد . خواهرم میگه تنها کلنه ای که گفتی این بود که یکم اب قند بدین😢😢تا شوهرم رسید . کمکم حالم بهتر شده بود و چشامو باز کردم . هر جی ازم میپرسیدند چرا اینطوری شدی اصلا نتوانستم جوابشونو بدم . هر جی اصرار کردن بریم بیمارستان . گفتم نه فقط بزارین استراحت کنم . یکی دو ساعت گزشت و حالم اومد سر جاش . مسجد رفتن مون کنسل شد و برگشتیم خونهمون .تقریبا وارد سه ماه شده بودم که مجبور شدم اسباب کشی کنیم . من هیچ کاری نکردم همه کارای رو شوهرم و خواهرم انجام میدادن . تازه یه هفته از خوته جدید نگزشته بود که پای سمت چپ ام در حد مرگ درد میکرد . اولش مهم نبود ولی دردش خیلی زیاد شد با مامانم رفتیم دکتر زنان . اونم منو فرستاد سونو . جواب اش رو که دید گفت بچه ات سالمه بهتره بری دکتر ارتوپدی ببینی چرا پاهات درد میکنه. من جوری شده بودن که لنگ میزدم و اصلا نمیتونستم جایی بشینم انگار استخون لگنم شکسته بود . همون شب رفتیم دکتر ارتوپدی . بعد کلی معاینه گفت که دیسک کمر داری😳😳گفتم آخه من 17 سالمه دیسک کجا بود . یه پماد الکی داد و برگشتیم خونه مامانم. من همچنان درد داشتم . طوری که اصلا نمیتونستم راه برم برای دست شویی مامانم و شوهرم زیر بغلمو میگرفتن و بلند میکردن . پاهام خیلی درد داشت . تا بابام گفت اینجوری که نمیشه . بهتر یه دکتر خوب توی یه شهر دیگه ببریم بچه 20 روزه داره درد میکشه . قرار شد منو و شوهرم و بابام بریم شهر دیگه دکتر . حدود دو ساعت راه بود . من عقب ماشین دراز کشیده بودم حالم بد جاده از برف سفید شده بود . موقع اومدن . مامانم بهم گفت حتما به دکتر بگی که حامله ای . دارویی نده خدایی نکرده کاری بشی . منم اونقد درد داشتم گفتم نمیگم بزار هر دارو بده فقط از این درد راحت بشم .😢😢رسیدیم مطب . دیدن حالم بده منو بی نوبت فرستادن داخل . دکتر معاینه کرد و داشت دارو مینوشت که بابام گفت آقای دکتر یه توراهی هم دارن . منو شوهرم از خجالت اب شدیم😅دکتر خودکارشو گزاشتم و گفت ای بابا کارمون سخت شد. برگشتیم خونه وقتی مامانم دارو هامو دید خیلی نگران شد که تو بارداری و اینا رو بخوری حتما بجه ات یه کاری میشه . دارویی ها رو ازم گرفت . برده بود به یه ماما تو مرکز بهداشت نشون داده بود و موضوع منو بهش گفته بود ادامه دارد🍃🎈🍃🎈🍃🎈🍃🎈🍃💖🅾💖t.me/+TZFANY2l5exqBxGd




