جن . . . نفسم توی سینه حبس شده بود، دستم رو روی قلبم گذاشتم دیدم واقعا نمیزنه، انگاری خون توی رگ ها…
انتشار: 2026/08/11 05:35 UTCدریافت: 2026/08/12 06:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 06:50 UTC
جن . . . نفسم توی سینه حبس شده بود، دستم رو روی قلبم گذاشتم دیدم واقعا نمیزنه، انگاری خون توی رگ هام منجمد شده بود. جن بود، درست روی دیوار حموم. نور ضعیف چراغ دستی ( فانوس ) که هر لحظه فکر میکردی همین الان خاموش میشه به زحمت فضای مه آلود و تاریک حموم رو روشن می کرد و هیچی هم قابل تشخیص نبود . جریان گرم هوا و بخار فضای حموم شعله در حال مرگ فانوس رو تکون میداد و هی از چپ به راست و بالا و پایین می بردش. جن هم بی توجه به این وضعیت زل زده بود به من و گاهی هم شکلک در می آورد. دهنم رو باز می کردم که فریاد بزنم اما هیچ صدایی از دهنم در نمی اومد. زمان طولانی شده بود، اصلا انگار متوقف شده بود، گوشم به در بود ، هیچ صدایی نمی اومد، حتی صدای عوعوی سگی که میتونست در اون لحظه برام بهترین موسیقی عالم باشه. نه صدای در، نه زوزه باد، و نه ... فقط صدای چک چک ضعیف قطرات آب در انتهای خزینه حموم بود و بس و بقیه ش تاریکی نیمه مطلق و جن و یه پسر بچه تنها و شب و یک حمام هزارتوی دلهره آور . . . از کتاب " حمام خزینه ای " نوشته ایرج احمدی هزاوه @Irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه




