#تن_داغ#پارت8لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420با دستاش سینه های زن رو گرفته بود حرکتش آر…
انتشار: 2026/07/28 05:29 UTCدریافت: 2026/08/06 10:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 10:52 UTC
#تن_داغ#پارت8لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D8%A8%D8%A7 دستاش سینه های زن رو گرفته بود حرکتش آرام تر شد ، فهمیدم که دیگه تمام شد و خوشحال شدم ، نغس عمیقی کشیدم و توی دلم گفتم ، عوضی عحب کمری هم داشت ، دوساعته.سریع لباس هاشون رو پوشیدند و دختره اومد پرده رو کنار زد و من رو دید وحشت از سر روی هر دومون می بارید که با صدای شهرزاد که گفت مهسا جان از پشت پرده بیرون اومدم ، مرد همچنان با تعجب داشت بهم نگاه می کرد حتی نای پلک زدن هم نداشت عذر خواهی کردم دست شهرزاد رو گرفتم و از اتاق خارج شدم حالم بد جوری خراب بود حس ترس و وحشت از یه طرف این حسی هم که بعد از سه سال سر باز زده بود از یک طرف ، همیی که از در خارج شدیم چشم به چشم های حسین افتاد که گفت : اومدین ؟ نگاهی به شهرزاد انداختم که گفت : _مجبور شدم بهش بگم شاید الزم بود در شکسته شه. پوفی کردم گفتم بریم بعد از اینکه مینا کیک رو برید آهنگ رقص دو نفره گذاشتند که همه زوج به زوج در حال رقصیدند بودند مگاهم به نگاه همون پسری افتاد که چند لحظه پیش تو اوج لذت بود و داشت فضا نوردی می کرد ، نگاهی به همسرش انداختم که دیدم صد برابر از اون زن خراب زیباتر و جذاب تر بود ، یاد این مثل افتادم که میگن مرغ همسایه غازه، با صدای حسین که گفت :مهسا خانوم افتار می دید ؟ نگاهی به دستش انداختم که به سمتم دراز کرده بود ، نخواستم فکر کنه که ضعیف هستم و از مرد ها فراری دستم رو توی دستش گذاشتم و رفتیم وسط ، حالم خراب شد ، خیلی خراب ، خراب تر از هر لحظه تو زندگیم ، تپش قلبم بیشتر شده بود ، گرمای تنش تنم رو داغ تر کرده بود ، زیبایی صورتش این حس رو بیس تر میکرد نگاهش رو از روی صورتم بر نمی داشت ، شاید اون بی احساس بود و غقط داشت می رقصید امامنی که این جریانات رو پشت سر گذاشته بودم از خودم شک داشتم ، خواستم ازش جدا شم که کمرم رو صفت تر گرفت و به خودش چسبوند و درگوشم گفت _حالتون خوب نیست؟ _نفس عمیقی کشیدم و گفتم به نظرتون باید خوب باشم ؟ _میدونم ، درکتون می کنم لطفا در رابطه با این جریان با کسی صحبت نکنید ، شهرام پسر عموی منه ، زندگیش به هم نخوره. لبانم را به سمت داخل جمع کردم و گفتم به من چه ، برام مهم نیست . دستش که پشت کمرم داشت حرکت کی کرد رو دوست داشتم ، نمیدونستم چه حسیه ، کاش زمان زود بگذره ، آهنگ که تموم شد من رو بدنش بیشتر چسبوند و در گوشم گفت : ممنون. حرارت نفسش کل بدنم رو مور مور کرد و حالم رو خراب تر ، سریع ازش جدا شدم و رفتم نشستم سر جام و تا آخر مهمونی هم اصال بهشون نگاه نکردم ولی سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس می کردم ، به شهرزاد گفتم که حالم خوش نیست و اگر امکانش هست زنگ بزنن آژانس تا من برم که حاج محسن گفت : _این وقت شب تنها ؟ صبر کن امیر حسین میبره رو کرد به پسرش و گفت : _بابا جون لطف کن مهسا جون رو برسون نمیخوام تنها بره ، خطرناکه. سریع گفتم: _ نه ، حاج آقا آژانس که خطرناک نیست خودم میرم یا اشکال نداره میمونم آخر شب با شهرزاد بر می گردم که حسین که حاال اسم کاملش رو فهمیدم امیر حسین هستش گفت منم خسته شدم ، می رسونمت و از جاش بلند شد و گفت : زود بیا منتظرم مانتوم رو برداشتم و به سمت مینا رفتم و کادوش رو به دستش دادم و گفتم : _مینا جان تولدت مبارک، امیدوارم طول عمرت طوالنی و خوش باشه ، من باید برم ،دیر وقته شده.❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
