#تن_داغ#پارت2لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420واقعا؟ کمتر میزنی حداقل بیست و یک . از بس…
انتشار: 2026/07/19 20:51 UTC
#تن_داغ#پارت2لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D9%88%D8%A7%D9%82… کمتر میزنی حداقل بیست و یک . از بس که خوشگله شانس آورد حاجی سفارشش رو کرد وگرنه ........ هرسه به یکباره زدند زیر خنده . ممنونی زیر لب گفتم و رو به دختری که ساکت بود گفتم :شما سه تا تونم خوش گلین. همون دختری که شالش روی شونه هاش افتاده بود گفت : _اسم من میناست ، اسم این هانیه اسم این سفید برفی هم شهرزاد هستش از آشنایی باهات خوشحالیم . من هم اظهار خوشحالی کردم و به خنده های گاه بی گاه شون بی حس نگاه می کردم. بعد از خوردن نهار پشت میز کارم نشسته بودم که مش رحیم برام چایی آورد ، در حال خوردن چای بودم که پسری حدودا سی ساله یا شایدم بیشتر به سمت در اتاق حاج محسن رفت ، بدون اینکه حتی به من نگاه کنه ، قبل از این که دستش به در اتاق برسه پریدم جلوش و دستام رو روی چهار چوب در گذاشتم و گفتم : _یا هللا ، کجا انشاهلل؟ نگاهم به قیافش که افتاد قلبم هوری ریخت نفسم توی سینم حبس شد ، خیلی جذاب بود ، سریع توی دلم به خودم تشر زدم و به خودم اومدم که دیدم مات و مهبوت به من خیره شده ، بی کالم ، دستش رو آورد جلو که دستم رو بکشه کنار که صدام رو کمی روش بلند کردم و گفتم : _بکش کنار دستت رو ، دستت به من بخوره من میدونم و تو . _انگاری حرفی برای گفتن نداشت نفسش رو با پفی بیرون فرستاد و گفت : خانوم می دونین من پسر کی هستم ؟ ابرو هام رو به سمت باال کشیدم و گفتم :❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
