بیست و هفتم مردادماه مصادف است با دومین سالگرد پدر عزیزمان مرحوم عزیز براتزاده🖤🖤سالگرد پدر همیشه لح…
انتشار: 2026/08/18 06:51 UTCدریافت: 2026/08/19 03:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 03:50 UTC
بیست و هفتم مردادماه مصادف است با دومین سالگرد پدر عزیزمان مرحوم عزیز براتزاده🖤🖤سالگرد پدر همیشه لحظهای پر از حسرت و دلتنگی است نبود اونه تنها خانه،بلکه قلب مارا درخلایی عمیق فرو می بردهر سال با آمدناین روزیادو خاطره های او زنده میشود، خاطراتی که همچنان در ذهن ودل ما جاودانه باقی ماندهاند صدای او نصیحت هایش،ومحبت های بی پایانش،همه در گوشهای از وجودمان حضور دارندوهمچنان ما را همراه می کنندپدر عزیزم روحت قرین رحمت🖤ویادت گرامی🖤🖤 از طرف فرزندانبرای روح همه رفتگان صلوات و فاتحهای قرائت میکنیم@hassanvillage
پستهای تلگرام — کانال رسمی قلعهحسن
آرزو میکـنم ،هر آن چه در این لحظههااز دلتـان میگذردبه نسیم لـطافتِ خداوندبر شما روا گردد ♥️الهی آمین 🤲🏻شبتون بخیر دوستان 🪴@hassanvillage
#داستان_شب ⭕️حکایت بسیار زیبا حتما تا آخرش بخونید! ✅مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بودو هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفرپوشم چون میخواهم به مسافرت بروم.و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید.در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند. لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد. تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟ چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت.در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند.و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند . هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد. این معنی روزی حلال است الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار دهدوستان این قصه ها برای آموختن و درس گرفتن است ساده از کنار آن عبور نکنیم !@hassanvillage
instagram.cohttps//www.instagram.com/hass… اینستا گرام قلعه حسن👆👆
"صبح" است و هوا هواے لطف است و صفا،صبح است و نوا🌸🍃نواے مهر است و "وفا"..صبح است و دلا هر آنچهمے خواهے هست،🌸🍃بر سفرۀ گستردۀ "الطافِ خدا".. صبحتووون بشادے و لطف خدا☕️♥️
خـــدایا...در این شـب زیباایـمان غبار گرفته ما رادر باران رحمت خویـش پاک کنشبتون خوش🪴@hassanvillage
#داستان_شبپیرزنی هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، به بانک ملی میرفت.نه حسابی داشت، نه پولی برای برداشت. او روی یکی از صندلیهای سالن انتظار مینشست، ساعتها به در ورودی خیره میشد و عصر آرام به خانه برمیگشت.کارمندان بانک سالها او را میدیدند، اما کسی علت آمدنش را نمیدانست.تا اینکه یک روز، کارمند جوانی کنارش نشست و با مهربانی پرسید:«مادرجان، اگر کاری دارید، بفرمایید تا انجام دهیم.»پیرزن لبخند زد و گفت:«من کاری با بانک ندارم.»کارمند با تعجب پرسید:«پس هر روز برای چه اینجا میآیید؟»پیرزن آهی کشید و گفت:«سی سال پیش، شوهرم کارگر سادهای بود. یک روز حقوقش را از همین بانک گرفت و به خانه برنگشت.»کارمند نگران شد.- «یعنی چه شد؟»پیرزن آرام گفت:«در راه خانه، تصادف کرد و همان روز از دنیا رفت.»چشمانش پر از اشک شد._ «آخرین جایی که او را سالم دیدم، همین درِ بانک بود. از آن روز، هر وقت دلم خیلی برایش تنگ میشود، به اینجا میآیم. انگار هنوز صدایش را میشنوم که میگوید: “منتظرم باش، زود برمیگردم.”»کارمند چیزی برای گفتن نداشت.فقط سکوت کرد.چند روز بعد، وقتی پیرزن دوباره آمد، یکی از کارمندان برایش چای آورد.دیگری صندلی راحتتری گذاشت.کمکم همه کارکنان بانک او را مثل مادر خودشان دوست داشتند.اگر یک روز نمیآمد، نگرانش میشدند.تا اینکه یک صبح، نیامد.روز دوم هم نیامد.روز سوم، کارمند جوان نشانی خانهاش را پیدا کرد و به دیدنش رفت.در خانه نیمهباز بود.همسایه گفت:«دیشب، آرام از دنیا رفت.»کارمند بغضش را فرو خورد.همسایه پاکتی را به او داد و گفت:«قبل از رفتنش گفت اگر بچههای بانک سراغم را گرفتند، این نامه را به آنها بده.»کارمند نامه را باز کرد.روی کاغذ، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:«فرزندان عزیزمشاید فکر میکردید من برای گذشته زندگی میکنم.اما حقیقت این است که شما، آخرین سالهای تنهایی مرا به زیباترین روزهای عمرم تبدیل کردید.هر سلام شما، برایم مثل سلام پسر و دخترهایی بود که هرگز نداشتم.اگر روزی پیرمرد یا پیرزنی را دیدید که بیدلیل جایی مینشیند، او را قضاوت نکنید.شاید او منتظر کسی نباشد. شاید فقط آمده تا خاطراتش را دوباره نفس بکشد.خاطره، آخرین خانهای است که هیچکس نمیتواند آن را از انسان بگیرد.»تمام کارمندان بانک اشک میریختند.روز بعد، همان صندلی را خالی گذاشتند. روی آن، یک شاخه گل سفید قرار دادند و تابلویی کوچک نصب کردند که رویش نوشته بود:«این صندلی، یادآور زنی است که به ما آموخت گاهی انسانها برای انجام کاری به جایی نمیآیند؛بلکه برای زنده نگه داشتن عشقشان میآیند.»سالها بعد، هر کارمند تازهای که وارد آن بانک میشد، داستان پیرزن را میشنید.و از آن روز به بعد، هیچ سالمندی در آن بانک، احساس غریبه بودن نکرد.گاهی بزرگترین هدیهای که میتوانیم به یک انسان بدهیم، نه پول است و نه کمک…فقط چند دقیقه گوش دادن، یک لبخند و این احساس که هنوز برای کسی مهم است..#شب_خوش✨@hassanvillage

