میگفت و میخندید ، با همه! سر به سر دوستانش میگذاشت و سعی در خوشحالی اطرافیانش داشت ، آنها را بغل…
انتشار: 2026/08/16 19:03 UTCدریافت: 2026/08/17 13:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 13:05 UTC
میگفت و میخندید ، با همه! سر به سر دوستانش میگذاشت و سعی در خوشحالی اطرافیانش داشت ، آنها را بغل میکرد و به همه عشق میورزید ، شب که شد و به خانه رسید ، به دیوار سردی تکیه داد و سیگاری بر گوشه لبش گذاشت و آهی از عمق درد کشید و تا خود صبح اشک ریخت ، آفتاب که طلوع کرد بغضش را قورت داد ، نفس عمیقی کشید و با همان لبخند همیشگی ظاهرش را حفظ کرد و بیرون رفت ، این داستان هر روز او بود…