❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۳» نگاهی به خونه کاهگلی روبروم انداختم و بعد حس می کردم بوی گوسفند اصلا…
انتشار: 2026/08/16 19:36 UTCدریافت: 2026/08/17 15:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 15:32 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۳» نگاهی به خونه کاهگلی روبروم انداختم و بعد حس می کردم بوی گوسفند اصلا همین الان توی دماغمه...... حالم بد شد. آره حتی از تصور دست زدن به دختری که چوپانی می کرد حالم بد میشد... فریدون منو کشید کنارو گفت: - چی داشت میگفت؟ خوبی؟ قهققه زدم..... رو به قابله که سرشو به نشانه تاسف برام تکون میداد گفتم - چشم... حتما یادم نگه میدارم... بعد دوباره زدم زیر خندهطاهر گفت: - میری تو یا نه؟ نگاهی جانبش انداختم. کنارش زدم و با مسخره بازی رفتم داخل و بالاخره عقد خونده شد. حتى سر عقد هم نتونستم دختره رو ببینم... بعدش حتى موقع غذا خوردن هم راضی نشد قیافه اشو ببینم..... @hamsardarry💕💕💕


