قسمت سی و ششم .داشت میرفت که صداش کردم:- وایستا...شهروزخان کی اومد؟- همین امروز صبح خانوم.- حمیرا خ…
انتشار: 2026/07/02 09:04 UTCدریافت: 2026/08/15 04:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:56 UTC
قسمت سی و ششم .داشت میرفت که صداش کردم:- وایستا...شهروزخان کی اومد؟- همین امروز صبح خانوم.- حمیرا خانوم هنوز نیومده؟- نه خانوم.- باشه برو. - خانوم سینی رو بزارم بعدا بخورید؟- نه ببرش.زیر دلم درد میکرد، حدس زدم وقت ماه*یانهام باشه.خوشحال شدم که حام*له نشدم.آخرین چیزی که میخواستم حام*له شدن بود.نمیخواستم به این زودی باردار بشم.هنوز نمیدونستم چی به چیه، نمیخواستم یه بچه بیگناه بیاد تو زندگیم.مهمتر از اون نمیخواستم شیرزاد بره.این اولین دردم تو این عمارت بود و نمیدونستم چیکار باید بگم.صبر کردم تا رباب برای ناهار بیاد ازش بپرسم.وقتی اومد بهش گفتم احساس کردم یکه خورد.پرسیدم چرا انقدر تعجب کردی!؟با تردید گفت:- هیچی خانوم فکر میکردم شما حام*له میشید و حرف و حدیثهای پشت سر شهروزخان تموم میشه.اخمی کردم و با تندی گفتم:- بزارید یه ماه بشه اومدنم بعد حرف و حدیث شروع کنید!هول زده خودش رو جمع و جور کردم و رفت.کلافه و عصبی بودم، از طرفی اتفاقات صبح و ندیدن شیرزاد حالا هم درد و.حشتناک عصبی و زود رنجم کرده بود طوری که میخواستم گریه کنم.ناهار رو هم رد کردم و گفتم برام یه چایی نبات بیاره.رفت و یکم بعد دوباره برگشت ولی باز سینی ناهار رو آورده بود.خواستم بهش بتوپم که گفت:- شهروزخان گفتن ناهارتون رو بخورید.پرخاشگر شده بودم با داد گفتم:- گفتم که نمیخورم چند بار بگم چایی نبات چیشد؟ یه مسکن میتونی برام پیدا کنی.بدون حرف چایی نبات رو داد دستم و رفت بیرون.چایی رو خوردم و رو به شکم جمع شدم روی تخت.خیلی درد داشتم همیشه دردناک بود ولی اینبار بدتر شده بود دنبال بهونه بودم گریه کنم ک اتفاقات صبح کافی بود برام و بیصدا از چشمهام اشک میریخت که در باز شد. فکر کردم رباب مسکن آورده گفتم:- بزارش رو میز برو میخورم.صدایی نیومد با تعجب چشم چرخوندم که دیدم شهروزخان مثل شمر بالا سرم ایستاده.سریع نیم خیز شدم نشستم که یه قدم اومد سمتم و آروم ولی محکم گفت:- چه مرگته!؟- هیچی آقا...- صبحونه ناهار آوردن چرا رد کردی؟ هوا برتون داشته.منی که همینجوری دنبال بهونه بودم برای گریه و زاری با لحن تندش بغضم بزرگتر شد.- با توام... مادر نباشی صبحی اینجوری افتادی زمین بچه چیزیش بشه!؟با خجالت سر تکون دادم که عصبی نزدیک تر شد:- سر تکون نده برای من چه مرگته میگم اگه نمیتونی بچهدار بشی بندازمت بیرون یکی با عرضه تر از تو بیارم که بجز تیتیش مامانی بودنکار دیگهای هم بلد باشه....ادامه دارد.....╭❤️╰─► @hamsarane_beheshti


