🔺پیمان دفاعی مکه!سفر رهبران پاکستان و ترکیه به عربستان و امضای پیمان نظامی مشترک فراتر از یک رویداد دیپلماتیک گذرا، حلقهای از پازل بزرگتر دگرگونیهای امنیتی در خاورمیانه است. چه بسا میزبان این نشست بخواهد از این طریق در بحبوحه تنشهای منطقه پایههای اولیه شکل گیری «ناتوی اسلامی» را بنیان نهد. در دیداری سه جانبه یک پیمان دفاعی مشترک به امضا رسیده که در یک نامگذاری قابل تامل، "پیمان مکه" نام گرفته است. ریاست جمهوری ترکیه اعلام کرده است که بنا به این پیمان هر گونه حمله مسلحانه به هر کدام از سه کشور، حمله به همه آنها تلقی خواهد شد.اگرچه نگاههای تقلیلگرایانه، این تحرکات را صرفاً واکنشی انفعالی و ناشی از هراس ریاض میدانند، اما واقعیت کنونی بسیار پیچیدهتر از آن به نظر میرسد. اگرچه سایه گسترش جنگ، منطقه را تا حدودی به سمت نوعی «واقعگرایی دیپلماتیک» و حل و فصل جنگ از طریق مذاکره و دیپلماسی کشانده تا از خروج اوضاع از کنترل جلوگیری شود، اما این میل به تنشزدایی، نافی شکل گیری نگرانیهای عمیق از گسترش موقعیت و نفوذ منطقهای ایران پس از جنگ پس از شکسته شدن خیلی از تابوها و خطوط قرمز نیست. در واقع، پیشران عزیمت رهبران آنکارا و اسلامآباد به ریاض، نه صرفا تعارفات دیپلماتیک یا بهرهمندی از منابع مالی عربستان، بلکه اشتراک در دغدغههای امنیتی جدیدی است که از تبعات جنگ منطقهای اخیر است.این چرخش در حالی رخ میدهد که در سه سال اخیر و بهویژه پس از جنگهای غزه، سوریه و لبنان، تا حدودی یکهتازیهای اسرائیل به محور مشترک نگرانیهای امنیتی منطقه و حتی ریاض و همسایگان جنوبی به استثنای امارات تبدیل شده بود و همین خود دغدغه و نگرانی مشترک ایران و این کشورها بود. اما اکنون هر چند نگرانی از یکهتازیهای اسرائیل همچنان پابرجاست، ولی در کنار آن هم نگرانی از ایران رفته رفته عمیقتر از گذشته شده و میشود. در این زمینه هم میتوان به اطهارات تند چند وقت پیش وزیر خارجه ترکیه در تشبیه رفتار ایران به اسرائیل در منطقه اشاره کرد!همچنین قسمی تغییر رویکرد عمان که روابط تاریخی با تهران دارد، گواهی بر این مدعاست؛ تغییری که نباید آن را خروجیِ صرفِ فشارهای واشنگتن دانست، بلکه بازتابی از ادراک جدید مسقط نسبت به تحولات محیط پیرامونی است.در کل میتوان گفت که تلاش عربستان برای ایجاد این «همافزایی دفاعی» در مقابل ایران، سه هدف و دلالت راهبردی را با خود به همراه دارد:۱. بازدارندگی جمعی: ریاض معتقد است تنشهای منطقهای به این زودی فروکش نخواهد کرد و ممکن است به سطوح خطرناکی از درگیری کشیده شود. از این رو، عربستان میکوشد با ایجاد یک چتر دفاعی مشترک، هزینه واکنشهای تهران را بالا ببرد و در صورت بروز رویاروییهای گسترده، زیرساختهای حیاتی خود را از گزند حملات مصون نگه دارد.۲. نظم امنیتیِ درونمنطقهای: گویا عربستان به این نتیجه رسیده است که جمهوری اسلامی ایران از خطر سقوط در جنگ عبور کرده و در عین حال هم راهبرد «بازدارندگی» و «مهار» آمریکا در قبال آن کاراییِ خود را از دست داده است. بنابراین ضمن نومیدی از تکیه صرف بر اتحاد امنیتی با واشنگتن، در پی معماریِ نظم امنیتی «درونمنطقهای» است تا نفوذ و جایگاه ایران را در پساجنگ مهار کند.۳. مدیریت پرونده یمن: ظاهرا عربستان در صرافت شروع یک مواجهه چندمنظوره با انصار الله در یمن است و همین منظور هم میتواند یکی دیگر از انگیزههای یک پیمان منطقهای سریع و قدرتمند باشد تا بتواند از این طریق پس از کلید زدن این مواجهه، واکنشهای احتمالی تهران را مهار کرده و موازنه قدرت را در میدان یمن به نفع خود تغییر دهد.مخلص کلام این که همسایگان جنوبی ایران در نتیجه جنگ اخیر، بیش از گذشته به تنوعبخشی به شراکتهای امنیتی به ویژه با قدرتهای منطقه روی آوردهاند. در این میان، پیمان ابراهیم (عادیسازی با اسرائیل) نه تنها دیگر اولویت نیست، بلکه به حاشیه رانده شده است؛ چرا که نزدیکی به اسرائیل، از یک سو، تشکیل شراکت دفاعی با قدرتهای اسلامی (ترکیه و پاکستان) را عملا بسیار دشوار و سخت میکند و از دیگر سو با تضعیف وجهه عربستان در دنیای عرب و اسلام عملا میدان را به نفع روایت تهران خالی میکند.در کل، به نظر میرسد که منطقه در مسیر یک پوستاندازی امنیتی بزرگ است؛ ائتلافها در حال تغییرند و بلوکبندیهای نوینی در راه است.#صابر_گل_عنبری@Sgolanbari
🔘عجم اوغلو در «چه بر سر لیبرال دموکراسی آمد؟» چه گفته است؟جدیدترین کتاب دارون عجماوغلو، برنده نوبل اقتصاد، وارد بازار نشر شد. نقطه عزیمت وی اینست که دموکراسی چیزی جدا از لیبرالیسم نیست، بلکه بخشی از معنای آزادی است. از نظر او، آزادی فقط رهایی از مداخله دولت یا آزادی فعالیت در بازار نیست؛ فرد زمانی واقعاً آزاد است که در برابر قدرتهای مسلط، چه دولتی و چه خصوصی، از امکان مقاومت برخوردار باشد و بتواند در حکومت بر سرنوشت خود مشارکت کند.عجماوغلو برای توضیح برداشت خود از لیبرالیسم، میان سه سنت تمایز میگذارد. سنت نخست، گرایشهای مترقی است که در آن آزادی ممکن است در قالب تحمیل یک تصور مطلوب از جامعه و فرهنگ به دیگران درآید. سنت دوم، لیبرالیسم کلاسیک، بهویژه در قرائت هایک، است که آزادی را عمدتاً به معنای عدم مداخله دولت میداند. عجماوغلو خود را در سنت سومی قرار میدهد که اروپاییها بیشتر آن را سوسیالدموکراسی و آمریکاییها لیبرالیسم مینامند. مفهوم محوری این سنت عدم سلطه است: اگر فرد از امنیت اقتصادی نسبی برخوردار نباشد و در برابر کارفرمایان، شرکتها یا دیگر قدرتهای خصوصیِ مسلط و استثمارگر بیدفاع باشد، نمیتوان گفت واقعاً آزاد است.او سپس چهار پیشفرض برای لیبرالیسم مطرح میکند: نخست، خطاپذیری انسان؛ یعنی باید بپذیریم که ممکن است اشتباه کنیم. دوم، اینکه یادگیری و اصلاح خطاها در بستر جامعه و تعامل با دیگران شکل میگیرد. سوم، اینکه آزادی بحث، تجربه و آزمونوخطا بهطور تدریجی امکان بهبود دانش را فراهم میکند. و چهارم، اینکه دانش جمعی برای کارکرد جامعه ضروری است. بر اساس این پیشفرضها، چهار ستون لیبرالیسم عبارتاند از آزمایش و تجربه، عدم سلطه و خودحکمرانی، رشد اقتصادی، و نوعی جامعهگرایی نرم که میان حقوق فردی و تعلق فرد به اجتماعات خود تعادل برقرار میکند.ایده اصلی عجماوغلو بر این پایهها، چیزی است که آن را لیبرالیسم طبقه کارگر مینامد. این الگو باید هم از آزادی بیان و تشکل و تجربه حمایت کند، هم نسبت به تمرکز بیش از حد قدرت حساس باشد؛ از بازتوزیع برای کاهش محرومیت استفاده کند؛ امکان مشارکت سیاسی و اقتصادی گروههای ضعیفتر را افزایش دهد؛ رشد اقتصادی را ارزشمند بداند؛ برای افراد با مهارتهای مختلف شغلهای خوب فراهم کند؛ و در کنار آزادی فردی، بر جامعه، اعتماد و اشتراک دانش نیز تأکید داشته باشد.از نظر عجماوغلو، لیبرالیسم در بخش بزرگی از قرن بیستم موفقیت تاریخی بزرگی بود. گسترش علم و دانش، دموکراسی، خدمات عمومی، رهایی اجتماعی و سیاسی و افزایش بیسابقه رفاه تا حد زیادی محصول همین نظم بود. اما این نظم به تدریج فرسوده شد. یکی از مشکلات درونی آن چیزی است که او «سه I» مینامد: شمول، نادانی و عدم تساهل. جوامع لیبرال باید گروههای سابقاً محروم، فقرا، زنان، اقلیتها و مهاجران، را وارد نظم سیاسی کنند، با باورهای نادرست و مخرب مقابله کنند و در عین حال مشخص کنند که یک جامعه لیبرال تا چه حد باید در برابر جریانهای غیرلیبرال و تحملناپذیر تساهل نشان دهد.اما از نظر عجماوغلو، بحران اصلی امروز بیشتر ریشه در تحولات اقتصادی و اجتماعی چند دهه اخیر دارد. نظم سیاسی پس از جنگ جهانی دوم بر چیزی استوار بود که او پیمان صنعتی مینامد: صنعتیشدن گسترده، رشد اقتصادی، اتحادیههای کارگری و افزایش دستمزدها. این نظم باعث شد طبقه کارگر احساس کند سهمی واقعی در رشد اقتصادی و نظم سیاسی دارد. اما با صنعتزدایی، تضعیف اتحادیهها و کاهش دستمزد نسبی کارگران کمتحصیل، این پیمان از بین رفت. همزمان دانشگاهها بهشدت گسترش یافتند و طبقه بزرگی از فارغالتحصیلان شکل گرفت که ارزشهای فرهنگی متفاوتی با طبقه کارگر سنتی داشتند و در بسیاری موارد نیز با اقتصادی مواجه بودند که نمیتوانست انتظارات آنان را برآورده کند.این تغییرات اقتصادی با تحول در سیاست فرهنگی و هویتی همراه شد. چپ سیاسی بیش از پیش بر مسائل فرهنگی و هویتی تمرکز کرد و در مقابل، راست نیز سیاست هویتی و فرهنگی خود را تقویت کرد. نتیجه، فروپاشی ائتلاف قدیمی میان فارغالتحصیلان لیبرال و طبقه کارگر محافظهکارتر از نظر اجتماعی بود؛ ائتلافی که بخش مهمی از سیاست لیبرال پس از جنگ را تشکیل میداد. همین شکاف اقتصادی، فرهنگی و هویتی به رشد پوپولیسم در هر دو سوی چپ و راست کمک کرد.عامل مهم دیگر، ظهور بخش فناوری است؛ بهویژه در آمریکا. عجماوغلو معتقد است فرهنگ نخبگانی و گاه ضددموکراتیک شرکتهای فناوری مشکلساز است، اما اثر واقعیتر فناوری از طریق الگوریتمهایی است که نحوه انتشار اطلاعات و شکلگیری افکار عمومی در شبکههای اجتماعی را تغییر دادهاند. اکنون هوش مصنوعی نیز این تحول را بسیار گستردهتر کرده و احتمالاً میتواند رابطه میان فناوری، بازار کار، قدرت و سیاست را بیش از پیش دگرگون کند.🆔 @mohammadreza_dadgostar
#پیشنهاد_کتابانتشار ترجمهٔ فارسی این کتاب به ویژه از این جهت ارزشمند است که متاسفانه عمدهٔ مبلغان لیبرالیسم در فضای عمومی ایران به سنت سوم لیبرالیسم (سوسیالدموکراسی یا لیبرالیسم طبقه کارگر که به لیرالیسم برابریخواه رالزی هم بسیار نزدیک است) توجه کافی ندارند و لیبرالیسم را به هایکگرایی و حتی لیبرتارینیسم تقلیلی پرآسیب دادهاند.👇🏼
اینگفتگو با نویسندگانکتاب Israel's Lobby: America in the Grip of a Foreign Power متعلق به ۵ ماه پیش است ولی قابل توجه و در مورد کتاب و موضوع ان اطلاع دهنده است.youtu.be/8DgO0dqRNN8?si=pEad89zAPga3xsMv@…
مهره ما برای تهرانکارزار رسانهای آمریکا و اسرائیل برای چهرهسازی رضا پهلویآلکس شمس (نویسنده و مردم شناس و دارای مدرک دکترا از دانشگاه شیکاگو)مترجم: ح همنبع: بوستون ریویو (Boston Review)در این متن، رضا پهلوی بهعنوان چهرهای معرفی میشود که نه بر پایه پایگاه واقعی مردمی، بلکه با اتکا به نام خانوادگی، سرمایه رسانهای و حمایت خارجی برجسته شده است. نویسنده معتقد است که در جریان حملات اسرائیل و آمریکا به ایران، پهلوی و بخشی از حامیانش عملاً از تشدید حملات استقبال کردند و او خود را آماده بازگشت به قدرت پس از سقوط قریبالوقوع جمهوری اسلامی نشان داد؛ تصویری که متن آن را با توهم احمد چلبی در عراق مقایسه میکند.محور اصلی متن این است که «پروژه پهلوی» بیشتر یک برساخته رسانهای و دیجیتال است تا یک جنبش مردمی. به ادعای نویسنده، دولتهای آمریکا، اسرائیل و عربستان، همراه با رسانههای سلطنتطلب، اندیشکدهها و شبکهای از حسابهای مجازی و رباتی، تلاش کردهاند از رضا پهلوی چهرهای قابلقبول برای تغییر رژیم بسازند و همزمان مخالفان جنگ، تحریم و مداخله خارجی را تخریب کنند.در متن تأکید میشود که دموکراسیخواهان واقعی ایرانی، پهلوی را نماینده خود نمیدانند، بلکه او را یادآور استبداد سلطنتی میبینند. نویسنده میگوید نقش پهلوی این است که به قدرتهای خارجی یک «چهره ایرانی» بدهد تا حمله، فشار و تغییر رژیم را مشروع جلوه دهند؛ چهرهای که زیر عنوان دموکراسی سکولار، عملاً با بمباران و مداخله خارجی همراه شده است.بخش مهم دیگر متن به جنگ روانی در شبکههای اجتماعی میپردازد: ارتشهای رباتی با نمادهای تاج، شیر و خورشید، پرچم اسرائیل و ستایش از پهلوی، فضای فارسیزبان را اشباع کردهاند، صداهای مخالف جنگ را هدف گرفتهاند و حتی نهادهایی مثل NIAC را با اتهامزنی و حملات هماهنگ تحت فشار گذاشتهاند. نتیجهگیری متن این است که برجستهشدن رضا پهلوی نه نشانه محبوبیت مردمی، بلکه بخشی از پروژهای تبلیغاتی برای تحمیل یک آلترناتیو مطلوب قدرتهای خارجی بر ایران است.