
به دور از حیوان آزاری٫سیاست٫مسائل مالیمطالب جهت #فرهنگسازیادمین ارسال سوژه 👇🏻@msydeeکانال دوم ما(واگذاری، گمشده ،پیدا شده)Http://t.me/Hamdelibaheyvanat2
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 11 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/21 تا 2026/08/11
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 9 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-14 تا 2026-08-20
این آقا نوشته بود: «من راننده تریلی هستم و از وقتی این سگ را به سرپرستی گرفتم، همیشه کنارش بودم. اما این بار برای اولینبار مجبور شدم یک هفته کامل برای مأموریت از خانه دور باشم.وقتی برگشتم، انگار تمام دلتنگی این 1 هفته را با آغوشش نشان داد و از من گلایه کرد… انگار میگفت دیگه ازش جدا نشم 🥺😢🥺❤️❤️❤️❤️❤️
اولیسس و آرگوس (۱۸۷۱) اثر بریتون ریویِردر نگاه اول، به نظر میرسد یک گدای پیر خسته ایستاده و به سگی در حال مرگ نگاه میکند.هیچ چیز دراماتیکیوقهرمانانهای نیستفقط سکوت.اما این نقاشی یکی از دردناکترین لحظات اساطیر یونان را در خود پنهان کرده.آن گدای پیر در واقع اولیسس است پادشاه افسانهای که بعد از بیست سال جنگ، به خانه برگشتهبرای زنده ماندن از دشمنانی که داخل کاخش منتظرش بودند، خودش را به شکل یک پیرمرد درمانده درآوردههیچکس او را نمیشناسدنه خدمتکاراننه کسانی که زمانی عاشقش بودندحتی همسرشبه جز یک روح که روی زمین افتادهسگش، آرگوسدقیق به آرگوس نگاه کردبدن نحیف و کم جاندندهها از زیر پوستش پیداآنقدر ضعیف که حتی نمیتواند بایستداما همان لحظهای که اولیسس را میبیند، سرش را بلند میکندهمان حرکت کوچک، کل نقاشی را زیر و رو میکندچون آرگوس فوراً او را میشناسد.نه لباس را. نه صورت رانه مقام راخودش رابعد از بیست سال.و ناگهان این دیگر نقاشیِ یک سگ نیستتبدیل میشود به نقاشیای دربارهٔ وفاداریای که حتی از زمان هم بیشتر دوام آورده! بیست سال انتظار برای یک لحظه دیدارو بعد اخرین نفس...
باورش سخت است، اما این داستان کاملاً واقعی است... 🔥🐾سال ۱۹۹۶ در بروکلینِ نیویورک، گربهای خیابانب به نام «اسکارلت» بهتازگی پنج بچهگربه به دنیا آورده بود که ناگهان آتشسوزی گاراژی متروکه را فرا گرفت.در میان شعلههای آتش، اسکارلت بدون لحظهای تردید، پنج بار پیاپی وارد آتش شد و هر بار یکی از بچههایش را با دهانش به بیرون آورد. او در این تلاش جانفشایانه دچار سوختگی شدید در صورت، گوشها، چشمها و پنجههایش شد.شاهدان میگویند پس از نجات آخرین بچهگربه، اسکارلت با وجود آسیب شدید، بینیاش را بهآرامی به تکتک بچههایش زد؛ گویی میخواست مطمئن شود همه زنده و سالم هستند. سپس از شدت جراحات دیگر توان ایستادن نداشت و از پا افتاد. 💔اسکارلت و بچههایش توسط آتشنشانان و دامپزشکان نجات پیدا کردند و داستان شجاعت او بهسرعت در سراسر جهان منتشر شد. هزاران نفر برای سرپرستی اسکارلت و بچههایش درخواست دادند و او به نمادی از عشق و فداکاری مادرانه تبدیل شد. ❤️داستان اسکارلت یادآور این است که مهر مادری مرز، زبان و گونه نمیشناسد. ..باورش سخت است، اما این داستان کاملاً واقعی است... 🔥🐾سال ۱۹۹۶ در بروکلینِ نیویورک، گربهای خیابانب به نام «اسکارلت» بهتازگی پنج بچهگربه به دنیا آورده بود که ناگهان آتشسوزی گاراژی متروکه را فرا گرفت.در میان شعلههای آتش، اسکارلت بدون لحظهای تردید، پنج بار پیاپی وارد آتش شد و هر بار یکی از بچههایش را با دهانش به بیرون آورد. او در این تلاش جانفشایانه دچار سوختگی شدید در صورت، گوشها، چشمها و پنجههایش شد.شاهدان میگویند پس از نجات آخرین بچهگربه، اسکارلت با وجود آسیب شدید، بینیاش را بهآرامی به تکتک بچههایش زد؛ گویی میخواست مطمئن شود همه زنده و سالم هستند. سپس از شدت جراحات دیگر توان ایستادن نداشت و از پا افتاد. 💔اسکارلت و بچههایش توسط آتشنشانان و دامپزشکان نجات پیدا کردند و داستان شجاعت او بهسرعت در سراسر جهان منتشر شد. هزاران نفر برای سرپرستی اسکارلت و بچههایش درخواست دادند و او به نمادی از عشق و فداکاری مادرانه تبدیل شد. ❤️داستان اسکارلت یادآور این است که مهر مادری مرز، زبان و گونه نمیشناسد. ..
بچهها با سنگ و چوب به جان یک سگ بینوای مبتلا به جرب افتادهاند.حیوان از فرط گرسنگی و درد به تجسم رنج تبدیل شده است،استخوانهایش بیرون زده، نگاهش غمی دارد که میتواند سنگ را موم کندولی از قرار معلوم این دلها را نه!بیماری جرباش را میتوان با یک قرص — فقط یک قرص — درمان کرد.حال زارش را میتوان با دادن یک وعده غذا — فقط یک وعده غذا — در روز کاملاً تغییر داد. اما پدران و مادران این بچهها در بهر این چیزها نیستند. اگر هم کسی سعی کند به آنها تلنگری بزند، میگویند:«اینها که سگ درستحسابی نیستن!نژاد درستحسابی که ندارن!مریضی دارن، خطرناکن! پوستشو نگاه! گوششو نگاه! اینها چه ارزشی دارن؟»و همین آدمها صبح تا شب ناله و شکوه میکنند و میگویند:«همهچی برای ما از ما بهترونه! لعنت به این همه ظلم و بیعدالتی و نابرابری!»دنیای غریبی است! خیلی غریب!تالین ساهاکیانt.me/hoghooghe_heivanat