نشریه گیل رخ pinned a photo
انتشار: 2026/08/18 22:01 UTCدریافت: 2026/08/18 23:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 23:35 UTC
نشریه گیل رخ pinned a photo
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- نشریه گیل رخ · تطابق دقیق — ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۸:۳۱
- نشریه گیل رخ · تطابق دقیق — ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۳۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — نشریه گیل رخ
❇️چرا نرگس دستیار زیر فشار رفت؟ 🔺آموزشوپرورش گیلان؛ میدان اختلاف بر سر مدیریت یا منافع؟☑️کاهش نفوذ سیاسیون یا ضعف مدیریتی؟✔️راز حملات اخیر به مدیرکل آموزشوپرورش گیلان✍یادداشت اختصاصی گیل رخ 🔴مطالعه مشروح مطلب در لینک زیر gilrokh.ir/?p=23840%E2%AD%95%EF%B8%8F گیل رخ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنیدتلگرام👈t.me/gilrokh3%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%F0%… @gilrokh3
👈مجله مدرن دیپلماسی، با ارزیابی دادههای اطلاعاتی محرمانه مدعی شد:آمریکا و اسرائیل احتمالا دو هفته پیش از انتخابات سراسری اسرائیل در 5 آبان ماه، به ایران حمله میکنند.#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
#شعر جز من که نبضِ هر نفسم از برای توستیک شهر، مبتلای تو و خندههای توستمن آشنای گریه و باران و حسرتماما تو ناز کن که خدا آشنای توستاین وجه اشتراک برایم غنیمت استاین وجه مشترک که خدایم خدای توست"شاید جهان، جهنّمِ دنیای دیگریست"اما بهشت، قسمتی از شانههای توستشوقِ وصال و حسرت و بیتابی و فراقبا اختصار، گوشهای از ماجرای توستبا اینکه عشق، اوجِ خودآزاریِ من استاما دلم خوش است، جنونم به پای توستآری، تو آفتابی و من برکهای غریبتبخیر میشوم که وجودم برای توستسهراب عسگری #نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
سومین مرحله نبرد ، لزگی ها که از شکست خود مطمئن شده بودند جلسه ای ترتیب دادند و قرار گذاشتند یک گروه دویست نفره از بهترین سوار کاران لزگی که در یکه سواری و شمشیر زنی ، مثل و مانندی نداشتند و مردانی فدائی و از جان گذشته بودند به هر نحوی که شده خود را به نادر برسانند و او را از پای درآورند ، هر دویست نفر با یکدیگر پیمان خون بستند که در هر شرایطی ، میدان را تا کشتن نادر خالی نکنندفردای آن روز ، واپسین روز جنگ آغاز شد ، از این سو نادر که با خشم و نفرت سختی جنگ را با لزگیان آغاز کرده بود برای اینکه هر چه زودتر کار آنها را یکسره کند در پیشاپیش سپاه مانند پلنگی نیرومند به این سو و آن سو می تاخت و لزگیان را مانند برگ خزان از صدر زین اسبهایشان ، به زیر می افکند و راه را برای نیروهای پشت سرش می گشود ، فرمانده لزگیان منتظر موقعیت مناسبی بود تا نادر را در دامی که برای او آماده کرده بود بیندازد ، لذا در ظاهر به عده ای از افراد خود دستور عقب نشینی داد ، نادر بدون اینکه به عواقب تعقیب خود بیندیشد بی محابا به دنبال فراریان تاخت ، در این زمان دویست سرباز از جان گذشته و کینه توز لزگی ناگهان از کمینگاههای خود بیرون آمدند و با شمشیرهای برهنه ، بسوی نادر تاخته و اسب او را رَم دادند و با شلیک گلوله ای به شکم اسب وی، حیوان را به زمین غلطاندند نادر با چابکی شگفت آوری در یک لحظه خود را از اسب جدا و با اینکه دست چپش شست نداشت با هر دو دست با تبرزین و شمشیر دست به دفاع از خود زد ، او در آن لحظات نفس گیر تنها کاری که می کرد آن بود که با ضربات تبرزین و شمشیر ، پاهای اسبان لزگیان را قطع می کرد که نتیجه این کار ، آن بود که می توانست سوارانی را که موفق می شدند به وی نزدیک شوند را از اسب سرنگون و با ضربت تبرزین و شمشیر ، آنها را از پای در آوَرَد ، غلطیدن اسبها و سواران بر روی زمین و در نزدیکی نادر باعث می شد که سواران پشت سر نتوانند به او نزدیک شوند ، این محاصره سخت و مرگ آفرین چند دقیقه ای بطول انجامید تا اینکه همراهان نادر سر رسیدند و توانستند او را از یک مرگ حتمی و صد در صدی برهانند ، نادر در حالیکه با مرگ فاصله ای نداشت و چند جای بدنش دچار خونریزی شده بود توسط یکی از سرداران وفادارش از آن مهلکه ای عظیم نجات یافت و جان به در برد ، جنگ تا پایان روز ادامه یافت و تلفات سنگینی به لزگیان وارد شد و باقیمانده آنان به کوهها و بیغوله های اطراف پناهنده شده و گریختندنادر که از چند نقطه از بدنش دچار خونریزی شده بود به چادر فرماندهی رفت و تحت درمان قرار گرفت ، شب هنگام نیز بر اثر خونریزی و عفونتِ زخم های ریز و درشتی که بر او وارد شده بود تب شدیدی سراسر وجودش را فرا گرفت که موجب نگرانی اطرافیانش گردیددو روز گذشت تا نادر توانست مجددا بر روی پاهای خود راه برود و بدون اینکه ذره ای نشان از ببماری و یا ضعف در وجودش نمایان شود به سرکشی از اردو پرداخت ، در این اثناء به نادر خبر رسید فردی که در جنگل های مازندران به وی تیراندازی کرده در شهر هرات به چنگ جاسوسان افتاده ، نام ضارب ، آقا میرزا نیک قدم بود که در مدتی که رضاقلی میرزا بعنوان ولیعهد ایران در مشهد حکومت می کرد در دربار وی رفت و آمد داشته ، این خبر قلب نادر را در سینه اش به تپش در آورده ، روانش را آشفته و مُشَوَش کرده و تمرکزش را بهم زده بودبدستور نادر ، دویست نفر از سواران کارآمد مامور شدند که به هرات (شهری در افغانستان امروزی) رفته و ضارب را بدون اینکه اجازه دهند با کسی سخن بگوید به اردوی وی در قفقاز بیاورند *پایان قسمت پنجاه و ششم*#نشریه_گیل_رخ @gilrokh3
*نادر همانند بخت النصر (پادشاه خونخوار آشور وبابِل و ابر قدرت زمان ، که سلسله وی توسط کوروش ، پادشاه هخامنشی سرنگون شد) ، سرمست از پیروزیهائی است که در ازبکستان و ترکمنستان و قزاقستان بدست آورده ، او به من گفت ، من با یک پا هند را فتح کردم و تردید ندارم اگر با دو پا حرکت کنم ، دنیا را فتح خواهم کرد ، او با اینکه با امپراتوری عثمانی که دشمن ماست سرِ ناسازگاری دارد اما به کشور ما هم (روسیه) نظر خوبی ندارد و می گوید همه بیگانگان ، سر و ته ، یک کرباسند**هیچ اطمینانی به این کوه آتشفشان نیست ، چه بسا یک روز هم بر سرِ ما آتش ببارد ، ضمنا او بسیار تندخو و کم حوصله شده و اطرافیانش از رفتن به نزد او بشدت واهمه و ترس دارند و همگان می دانند در صورت نزدیک شدن به او ، جانشان در کف دستشان است*نادر پس از توقف کوتاهی در قفقاز (شامل کشورهای آذربایجان ، ارمنستان ، گرجستان کنونی که هزاران سال بخش جدائی ناپذیر ایران بوده) ، بسوی شمالی ترین بخش قفقاز یعنی داغستان لشگر کشید (داغستان در حاضر حاضر تحت سلطه روسهاست) ، آتش کینه نادر از مرگ برادر ، هنوز در دلش زبانه می کشید ، وی هنگامیکه به داغستان رسید از سرداران خود خواست او را به میدان جنگی که برادرش در آنجا کشته شده بود ببرند ، نادر پس از رسیدن به آنجا در اقدامی بی سابقه دستور داد شماری از لزگیان را که در جنگل های آن نواحی سکونت داشتند را دستگیر ، و همه را گردن بزنند ، سرداران نادر و حتی دشمنان نادر ، همگی در شگفت و بهت و حیرت فرو رفته بودند که چگونه می شود مردی که با جوانمردی و بزرگواری ، هر دشمنی را پس از شکست و تسلیم می بخشید اکنون با گروهی از لزگیان بیگناه ، که هیچ نقشی در کشتن برادرش نداشتند اینگونه رفتار می کندطبیب مخصوص نادر مردی هندی بنام علوی بود ، او با دیدن چنین وضعی به بهانه رفتن به حج ، از نادر اجازه خروج گرفت و دیگر به ایران بازنگشتدر این گیر و دار به نادر خبر دادند دسته ای از قبایل قراچه داغی در داغستان ، در بخش جنگلی آن منطقه به نیروهای دولتی ایران شبیخون زده و مقادیر زیادی از ساز و برگ سپاه ایران را به یغما و تاراج برده اند ، نادر که از لحاظ روحی در حال نزدیک شدن به مرز جنون بود دستور داد تمامی نگهبانان آن منطقه که به زَعم و تصور او در انجام وظیفه کوتاهی کرده بودند مجازات و اعدام شوند ، سپس در جلسه ای که با فرماندهان خود برگزار کرد سوگند خورد تا همه یاغیان و سرکشان داغستانی را سر به نیست نکند خاک قفقاز و داغستان را ترک نخواهد کرد ، سرداران نادر با افسوس تمام مشاهده می کردند وضعیت روحی فرمانده دلاورشان تحمل ناپذیر شده و به ببری زخمی و خطرناک و غیر قابل پیش بینی مبدل شده است ، هیچکس حتی جرات ارائه هیچ پیشنهاد و راهکاری به وی را نداشت روز بعد نادر در آن سرمای طاقت فرسا و جانسوز منطقه ، دستور پیشروی صادر کرد ، در این اثناء باران سیل آسا و پس از آن بوران برف ، پیشروی نیروهای ایران را مختل کرد طوریکه سپاه ایران حتی نتوانست یک کیلومتر هم پیشروی نماید ، نادر بناچار به دربند بازگشت و از روس ها که در دریای خزر دارای ناوگان کشتیرانی تجاری مجهزی بودند درخواست اجاره کشتی نمود تا از طریق دریا به داغستان بتازدنماینده روس ها بنام گالوشکین مجددا نزد نادر آمد و گفت ، *ملکه الیزابت پترونا* بهترین سلامها را فرستاده و انتظار دارد دو کشور در کنار هم با صلح و دوستی زندگی کنند ، نادر مجددا درخواست خود را با گالوشکین در میان نهاد ، گالوشگین در ظاهر زیرکانه اطاعت کرد و نامه ای به امپراتریس روس فرستاد و نوشت*تحویل کشتی به نادر اصلا به صلاح نیست ، زیرا چه بسا او ، آن ها را پس ندهد و با همین کشتی ها اقدام به سازمان دادن یک نیروی دریائی قوی در دریای مازندران نماید (در آن روزها قسمت اعظم دریاچه پهناور خزر از شرق و جنوب و غرب کاملا در اختیار ایران بود) ، به نظر من ، باید با این مرد قدرتمند که دارای اعتماد به نفسی بی مانند است با احتیاط کامل و هوشیاری رفتار نمائیم*توقف نادر در داغستان ، تا پایان زمستان به درازا انجامید ، تاخیر در گوشمالی قراچه داغی ها و ندادن کشتی از سوی روس ها و کمبود آذوقه سپاه و علوفه اسبان و از همه بدتر ، پیدا نشدن سرنخ توطئه قتل خودش و سوء ظن کشنده و نفس گیر به عزیزترین پسرش که در خلق و خو و ورزیدگی اندام و دلاوری ، دست کمی از خود او نداشت ، همه و همه دست بدست هم داده بود و روزگار سختی را برای او رقم زده بود و از لحاظ روحی در وضعیتی بحرانی قرار داشتفصل بهار فرا رسید ، نادر با تحمل دشواریهای فراوان و گذر از باتلاقها و رودهای خروشان و کوههای سر به فلک کشیده و دره های عمیق ، خود را به منطقه نبرد رسانید و در سه حمله پی در پی به شورشیان تاخت ، لزگی ها که از کشتار یکصد نفر از هموطنان خود بدست نادر خشمگین بودند با وجود تلفات سنگین باز هم دلیرانه مقاومت می کردند ، در
🛑 زندگی نامه نادرشاه افشار🔺️پسر شمشیر،سردار نا آرامقسمت پنجاه و ششم*نادر پس از سامان دادن کشورهای آسیای میانه ، پیروزمندانه به مشهد بازگشت ، در راه بازگشت به مشهد جاسوسان وی به اطلاع رسانیدند اموال بسیاری ازخزانه بسرقت رفته ، نادر برافروخته شد و پس از رسیدن به مشهد دستور داد مستوفیان (حسابداران) ، موشکافانه به حساب های خزانه ملی رسیدگی کنند که پس از بررسی دقیق متوجه شد پنج نفر از مسئولان رده بالای حکومتی با حساب سازی و تبانی با یکدیگر ، مقادیر زیادی از اموال دولتی را از بیت المال بسرقت برده اند ، بدستور نادر ، جارچیان مردم را دعوت کردند که در میدان جلوی حرم رضوی اجتماع نمایند ، جمع کثیری ازمردم در میدان حاضر شدند ، بدستور نادر ، کوره ای از آتش آماده کردند و سکه های طلا را در کوره ذوب کرده و طلاهای گداخته شده را در دهان و چشمان گنهکاران ریختند ، در اعلامیه ای که پس از مجازات دزدان بیت المال ، توسط جارچیان خوانده شد آمده بود بدستور حضرت ظل اللهی ، نادر شاه افشار ، چشمان طمع تبهکارانی که به خزانه مردم خیانت کنند اینچنین با زر و سیم (طلا و نقره) ، برای همیشه بسته خواهد شد *احتمالا واژه و ضرب المثل نقره داغ ، از اینگونه مجازات ها سرچشمه گرفته باشد*نادر پس از مدت کوتاهی به انتقام خون برادرش (هنگامیکه نادر در هندوستان بود ابراهیم خان در جنگ ، بدست لزگی ها کشته شده بود) و به قصد سرکوبی مجدد لزگی ها که اینک با تحریک روس ها دست به شورش زده بودند بهمراه پسرش رضاقلی میرزا و علیقلی خان ، پسر برادرش بسوی قفقاز حرکت کرد ، در مسیر راه ، در کنار دژی بنام اولاد در مازندران ، جنگلی انبوه وجود داشت که نادر و سپاهیانش می باید از آن عبور کنند ، نادر هنوز چند صد متری بداخل جنگل نرفته بود که ناگهان صدای شلیک گلوله ای برخاست ، گلوله از میان بازو و بدن نادر گذشت و با ایجاد جراحت در بازوی راست ، شست دست چپ نادر را که افسار اسب را بدست داشت را قطع کرد و با اصابت به جمجمه اسب ، مغز حیوان را متلاشی کرد ، نادر بسرعت خود را از اسب به زیر انداخت و پناه گرفت تا آماج شلیک های احتمالی بعدی نشودمحافظان نادر بیدرنگ نادر را در میان گرفتند و گارد شاهی نیز برای دستگیری ضارب ، در جنگل پراکنده شد ولی هر چه گشتند اثری از تیرانداز نیافتند ، پس از یک درهم ریختگی چند ساعته و بستن زخم های نادر ، سپاهیان مجددا آرایش خود را بازیافته ، بسوی قفقاز حرکت کردند ، در طول مسیر ، اندیشه های گوناگونی نادر را بشدت آزرده خاطر می کرد و نسبت به همه ، حتی پسرش رضاقلی میرزا مشکوک شده بوداین بدگمانی هنگامی به اوج خود رسید که شب هنگام ، نادر در داخل چادر خود نامه ای یافت که با دست چپ نوشته شده و در آن یاد آور شده بود ، *پسرت رضاقلی میرزا ، ترتیب دهنده این سوء قصد بوده است* ، نادر همه نگهبانان را شخصا بازجوئی کرد تا آورنده نامه را پیدا کند ولی موفقیتی حاصل نشد (بعدها پس از نادر ، هنگامیکه علیقلی میرزا به سلطنت رسید به نزدیکان خود گفته بود آن نامه را من نوشتم تا نادر را به رضاقلی بدبین و روزگارش را تلخ کنم)زخم های نادر کم کم رو به بهبود می رفت ولی سوءظن و بدگمانی وی نسبت به اطرافیانش ، زخمی بود که روز به روز بزرگتر و چرکین تر و عمیق تر می شد ، نادر در افکار خود ، به سرگذشت پادشاهان قبل از خود می اندیشید ، شاه تهماسب اول چند پسر خود را کشت ، شاه سلیمان صفوی (پدر شاه سلطان حسین) نیز پسر بزرگ خود را کشت ، شاه عباس بزرگ ، چهار تن از پسران خود را ، یا کشت یا کور کرداطرافیان نادر با تعجب می دیدند چهره فرمانده دلاورشان روز به روز درهم تر و ابروانش گره خورده تر و رفتارش تندتر و خشم آگین تر شده ، کمتر کسی جرات می کرد با نادر روبرو شود ، همگان سعی می کردند تا می توانند از وی دور باشند و به بهانه های مختلف از رفتن به نزد او خودداری می کردند ، زندگی برای نادر تلخ شده بود و به سایه خودش هم بدگمان بود ، شب ها خوابش نمی برد و به باده (مشروبات الکلی) پناه برده بودسپاه ایران بهمراه نادر به ری (تهران) رسید و از آنجا به قزوین و در نهایت به قفقاز رسید ، سردار عبدالغنی خان و سردار فتحعلی خان و گالوشکین ، نماینده به پیشواز نادر آمدند و گزارش سرکوبی شورشیان قفقاز را به نادر دادند ، با شنیدن پیروزی های سپاه ایران تا دو سه روز از عکس العمل های تند نادر کاست ولی پس از چند روز دوباره دیو سوء ظن و بدگمانی در وجودش رخنه کرد و همان نادر چند روز پیش گردیدگالوشکین که در برخوردهای چند سال پیش با نادر شیفته اخلاق نادر بود این بار با مردی روبرو شده بود که دارای تندخوئی تحمل ناپذیری بود ، وی در نامه ای که برای ملکه روسیه فرستاد اینگونه نوشت
