آدینه از جیب تقویم افتادو خیابان،مثل فکری که به نتیجه نرسیدهزیر پاهایم چین خورد.منبا قلبی که بیکار…
انتشار: 2026/08/07 06:52 UTCدریافت: 2026/08/09 13:19 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 13:19 UTC
آدینه از جیب تقویم افتادو خیابان،مثل فکری که به نتیجه نرسیدهزیر پاهایم چین خورد.منبا قلبی که بیکاری میکشدو زبانی که اضافهکاری سکوت استاز میان آدمها عبور کردم؛آدمهایی که هر کدامیک «اگر» نیمسوز در مشت داشتندو یک «اما» در گلویشان گیر کرده بود.عشقنه شبیه بوسه بودنه شبیه آغوش؛عشقمثل آژیر خاموش کارخانهای متروکدر سرم میچرخیدو هر بار که نامت را صدا میزدمدیوارهاکارگر میشدندو فرو میریختند.توبا موهایی که شب را مصادره کرده بودو چشمانی که قانون جاذبه رابه تمسخر گرفته بودندآمدیو جهان،برای لحظهایاز بودن خودش خجالت کشید.مادر کشوری زندگی میکنیمکه آیندهاشبه شکل صف فروخته میشودو امیدکالاییست که تاریخ انقضا ندارداما همیشه تمام است.من به تو فکر میکردموقتی اخباردهان حقیقت را با پنبه پر میکردو فلسفهمثل پیرمردی که حافظهاش را جا گذاشتهروی نیمکت هستیبه مرگ لبخند میزد.تو گفتی:«معناچیزیست شبیه عشق؛یا بیش از حد جدیاش میگیرییا از شدت شوخینابودش میکنی.»و من فهمیدمزندگینه سؤال استنه پاسخ؛بلکه خطخطی حاشیهٔ دفتریستکه خداوسط خستگی کشیده.آدینهدوباره ایستادسیگارش را روشن کردو به ما خیره شد؛گفت:«یا همدیگر را نجات دهیدیا لااقلزیباسقوط کنید.»و مادر آغوش هممثل دو استعارهٔ فراریاز متن رسمی جهانگریختیم.#شهرام_حسینی@GhaZalkhaniI