
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَناتا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 39 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/06 تا 2026/08/20
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 39 پست مشاهدهشده و 2 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-16 تا 2026-08-22
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۲ (روز چهارشنبه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۲ (روز چهارشنبه)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۲ (روز چهارشنبه)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۲(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۲
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۲
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
پس بگفتندش که طاوسانِ جانجلوهها دارند اندر گُلْسِتان📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۴)تو چنان جلوه کنی؟ گفتا که نیبادیهٔ نارفته، چون کوبم مِنیٰ؟!📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۵)مِنیٰ: موضعی است در مکّه که حاجیان در آن محل قربانی میکنند.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مِنی که منظور همان مِنیٰ است.بانگِ طاوسان کنی؟ گفتا که لاپس نهیی طاوس، خواجه بوالعلا📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۶)بُوالعَلا یعنی عالیمرتبه. مِنیٰ: موضعی است در مکّه که حاجیان در آن محل قربانی میکنند. میدانید. پس بنابراین شغالان به او میگویند که طاووسانِ جان، آدمهایی مثل مولانا جلوه دارند در گلستان. یعنی وجودشان خیلی زیبا است، همینطور که طاووس خودش را باز میکند در گلستان، همهچیزش عالی است و تو هم آنطوری میتوانی جلوه کنی؟ واقعاً آدم سالمی هستی؟ فکرت سالم است؟ تنت سالم است؟ از حس امنیت و نمیدانم آرامش و خِرد و اینها برخوردار هستی؟ اینها را همه نشان میدهی یکجا؟ این زیباییها را میتوانی جلوهگر کنی مثل مولانا؟پس بگفتندش که طاوسانِ جانجلوهها دارند اندر گُلْسِتان📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۴)همهٔ طاووسانِ جان مثل مولانا در گلستانِ زندگی جلوه میکنند، باز میشوند و خیلی شگفتانگیز هستند. تو میتوانی آنطوری جلوه کنی؟ گفت نه. من از این بیابانها رد نشده تا به مکه برسم، چهجوری بگویم به مِنیٰ رفتم؟ من هنوز آن زحمت را نکشیدم. به او میگویند «بانگ طاووسان کنی؟» میتوانی مثل طاووس آواز بخوانی؟ مثل مولانا میتوانی شعر بگویی؟ «گفتا که لا» نه! «پس نهیی طاوس، خواجه بُوالعَلا». بُوالعَلا یعنی بلندمرتبه. پس تو طاووس نیستی، چرا میگویی طاووسم؟ درست است؟ آیا آن کسی که طاووس است میگوید من طاووسم، به ژاژ مشغول است؟ تشخیصش با شما است.پس این داستان چه میگوید؟ این داستان میگوید که ما خودمان اولاً نگوییم که طاووس هستم، خوششگون هستم، جواهرفروش هستم، نگوییم خودمان. دیگران هم گفتند که هستید، بگوییم نه. ولی میبینید که این شخص وا نمیایستد، اینقدر علاقه دارد برای مطرح کردن خودش. حالا درست است که مثال شکم و اینها بود در آن پوست و دُنبه و این هم که شغال هست، ولی دراصل مطرح کردن خود بهصورت معنوی است.برمیگردیم به آن مقصود اولیه که ما آیا در آن جهت میرویم؟ در جهت زنده شدن به بینهایت و ابدیت زندگی؟ اگر نمیرویم، باید متوجه باشیم که کدام سمت میرویم. آیا بیشتر بهسوی انقباض میرویم؟ انبساط میرویم؟ حالا اگر حواس ما به خودمان باشد، متوجه میشویم. لحظهبهلحظه حواسمان به خودمان است. آیا مواردی پیش میآید که ما خودمان را مطرح میکنیم؟ یا وقتی پیش میآید که خودمان را مطرح کنیم، مینشینیم و هیچ حرفی نمیزنیم خودمان را بیان نمیکنیم؟و همینطور مرتب گفته که امتحان خواهیم شد. آیا در این لحظه من دارم امتحان میشوم، میفهمم، میبینم در چه موردی دارم امتحان میشوم؟ اگر حواسم به خودم باشد، فضاگشا باشم، میبینم که «گر نبودی امتحانِ هر بدی»، اگر امتحان بدی نبود، هر کسی میگفت من رُستم هستم.خِلعتِ طاوس آید ز آسمانکِی رسی از رنگ و، دعویها بدآن؟📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۷)خلعتِ طاووس از طرف زندگی میآید، از طرف خداوند میآید. از همانیدگی با رنگها، با چیزهای مختلف و ادعاها بدآن نمیشود رسید. درست است؟ این لباسی که اسمش حضور است، بهوسیلهٔ زندگی برای ما دوخته میشود. در آنجا هم گفت کهچون کند دعویِّ خَیّاطی خَسیافکند در پیشِ او شَه، اطلسی📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۴)پس درس امروز مولانا میبینید که راجعبه صدق داشتن بود، از بین رفتن ریا بود، صداقت بود، امتحان بود و جدی بودن در این کار بود که حوادث ناگوار حواس ما را نمیتواند پرت بکند.خب اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. بهاندازهٔ کافی خواندیم امروز، احتمالاً شما هم خسته شدید و مثنویهای دیگر هست که من فکر میکنم خسته شدیم، دیگر بهتر است به همینجا بسنده کنیم.🔟6️⃣2️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣2️⃣
تیتر«دعویِ طاووسی کردنِ آن شغال که در خُمِ صِباغ افتاد.»📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۶)صِباغ: رنگ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖دعویِ طاووسی کردنِ آن شغال که در خُمِ صَبّاغ افتاده بود یا صِباغ، رنگ، در خُم رنگ افتاده بود اگر صِباغ بخوانیم. میدانید که دعوی طاووسی میکرد. حالا این ابیات ساده هستند دیگر.و آن شغالِ رنگرنگ آمد، نهفتبَر بناگوشِ ملامتگر بگفت📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۶)بنگر آخر در من و، در رنگِ منیک صَنَم چون من ندارد خود شَمَن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۷)شَمَن: بت، بتپرست➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖چون گلستان گشتهام صد رنگ و خَوشمر مرا سجده کن، از من سر مَکَش📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۸)شَمَن: بت، بتپرست. اگر یادتان باشد، شغال آمد رفت خُمِ رنگرزی، یک ساعت آنجا ایستاد، آمد رنگهای مختلفی گرفت. گفتیم این رنگها، رنگهای همانیدگی است که برجسته میشود و شخص میتواند بهخاطر چندتا چیز که با آن همانیده است و موردنظر است معروف بشود و ادعای بهاصطلاح دانشمندی بکند یا ادعای رهبری بکند.و آن شغالِ رنگرنگ آمد، نهفتبَر بناگوشِ ملامتگر بگفت📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۶)یکی که آمده بود ملامت میکرد، یواشکی به گوشش گفت که به من درست نگاه کن. «بنگر آخر در من و، در رنگِ من». هیچ بتپرستی مثل من بت ندارد، من خیلی زیبا شدهام.بنگر آخر در من و، در رنگِ منیک صَنَم چون من ندارد خود شَمَن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۷)شَمَن: بت، بتپرست➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖هیچ شَمَنی، هیچ بتپرستی یک چنین صنمی ندارد. من مانند گلستان شدهام صدرنگ و خوش، تو بیا به من سجده کن، از من سر نکش. دارد به آن شغال مدّعی میگوید. درست است؟کرّ و فرّ و آب و تاب و رنگ بینفخرِ دنیا خوان مرا و، رُکنِ دین📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۹)مظهرِ لطفِ خدایی گشتهاملوحِ شرح کبریایی گشتهام📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۰)ای شغالان، هین مخوانیدم شغالکی شُغالی را بُوَد چندین جمال؟📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۱)پس دارد میگوید که این جلال و شکوه و آب و تاب و رنگ من را ببین، یک لقبهایی به من بده، من «رُکنِ دین» هستم، مثل لقبهایی مثل رُکْنالدین و فَخْرالدین. میگوید من فخر دنیا و دین هستم «فخرِ دنیا خوان مرا و، رُکْنِ دین». یک چنین اسمی به من بده. تو نگاه کن من مظهر لطف خدا گشتهام بهطوریکه خداوند اسرار را در سینهٔ من مینویسد.مظهرِ لطفِ خدایی گشتهاملوحِ شرح کبریایی گشتهام📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۰)من صفحهای هستم که خداوند اسرار را در آن مینویسد، من هم میخوانم به شما میگویم. «ای شغالان، هین مخوانیدم شغال». درست است که شغالم ولی شغال نخوانید مرا. «کی شُغالی را بُوَد چندین جمال؟» شغال که چنین جمالی ندارد. پس میبینید خیلی هم ازخودراضی است و دارد میگوید من را رکنِ دین بخوانید و فخرِ دین. همین پس اصطلاحاتی مثل فخرالدین و رکنالدین و اینها بوده دیگر زمانِ مولانا.آن شغالان آمدند آنجا به جمعهمچو پروانه به گِرداگِرد شمع📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۲)پس چه خوانیمت؟ بگو، ای جوهریگفت طاوسِ نرِ چون مُشتری📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۳)جوهری: هر چیزِ جوهردار، صاحبِ جوهر، جواهرفروش، منظور در اینجا اصیل و بزرگوار و بزرگمنِش است.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖جوهری: هر چیزِ جوهردار، صاحبِ جوهر، جواهرفروش، منظور در اینجا اصیل و بزرگوار و بزرگمنِش است. پس جوهری همین جوهرفروش یا جواهرفروش، که من همهاش سینهام لوحی است که خداوند اسرار را مینویسد، پس من جوهرفروش هستم، جواهرفروشم. اینها جواهر است من میگویم.پس شغالان آمدند گِردش جمع شدند، گفتند ای جواهرفروش تو را چه بخوانیم؟ گفت مرا طاووسِ نرِ مانند مشتری، که مشتری سعد است. مشتری همان اختر بالا را میگوید مشتری، که من مثل مشتری سعدم و طاووسِ نر هستم و از اول هم گفته بود من طاووس بهشتیام و خوششگون هستم مانند مشتری.🔟6️⃣2️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣2️⃣
چون شکم، خود را به حضرت درسپردگُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۸)از پسِ گربه دویدند، او گریختکودک از ترسِ عِتابش رنگ ریخت📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۹)عِتاب: بازخواست و سرزنش➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرْدآبرویِ مرد لافی را ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۰)عِتاب یعنی بازخواست، تندی و سرزنش. خب شکم، میگوید وقتی خودش را به بارگاهِ خداوند سپرد، یعنی شروع کرد به دعا کردن با صداقت، حالا شکم شما نماد همین روح شما است، همین اصل شما است. اگر از دست منذهنی خسته شدید، میتوانید با صداقت و با کمال نیازمندی فضا را باز کنید. «چون شکم، خود را به حضرت درسپرد»، درسپرد یعنی فضا را باز کرد، خودش را در اختیار فضای گشودهشده گذاشت. «گُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد»، گربه معمولاً نماد مرگ است، یعنی منذهنی شروع کرد به مردن. گربه آمد، مرگ آمد، پوست آن دُنبه را برداشت بُرد.در این داستان گربه آمد، یکدفعه پوست دُنبه را برداشت و رفت. «از پسِ گربه دویدند، او گریخت»، هرچه اهل خانواده، زن و بچه دویدند که الآن آقا میآید دعوا میکند میگوید پوست را چرا دادید گربه. و بنابراین کودکش از ترس تندی پدرش فرار کرد. کجا؟ رفت پیش پدرش که در انجمن بود، پیش مردم بود و بزرگان نشسته بود، ثروتمندان.آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرْدآبرویِ مرد لافی را ببُرد📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۰)چهجوری بُرد آبرویش را؟گفت: آن دُنبه که هر صبحی بِدآنچرب میکردی لبان و سِبْلَتان📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۱)گربه آمد، ناگهانش در رُبودبس دویدیم و نکرد آن جهد سود📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۲)خنده آمد حاضران را از شِگِفترحمهاشان باز جُنبیدن گرفت📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۳)کودک آمد در پیش همین ثروتمندان که این شخصِ لافی نشسته بود، گفت که آن دُنبه را، آن پوست دُنبه را که هر صبحی بهوسیلهٔ آن لبان و سبیلتان را چرب میکردید، گربه بُرد. یکدفعه آمد قاپید و رفت، خیلی دنبالش دویدیم ولی جهد ما سود نکرد، رفت. حاضران که نشسته بودند، خندهشان گرفت از تعجب که یک نفر شکمش گرسنه است ولی اینقدر علاقهمند به مطرح شدن و پُز دادن است. «رحمهاشان باز جُنبیدن گرفت»، رحمشان شروع کرد به جنبیدن، یعنی میل کردند که به او کمک کنند.دعوتش کردند و، سیرش داشتندتُخمِ رحمت در زمینش کاشتند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۴)او چو ذوقِ راستی دید از کِرامبی تکبّر راستی را شد غُلام📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۵)بنابراین این مرد گرسنه را دعوت کردند و برایش غذا خریدند و در زمین او تخمِ رحمت را کاشتند. پس اگر ما هم واقعاً اقرار کنیم که زندگیمان خوب نیست، روابطمان خوب نیست، بدنمان درست کار نمیکند، شبها خوابمان نمیبَرد، نمیدانم گرفتاری داریم، ادعا نداشته باشیم، ممکن است یک عدهای به ما کمک کنند، مولانا به ما کمک کند. همین صدق و نیازمندی و حضور و فضاگشایی به ما کمک میکند. وقتی میگوید او ذوقِ، مزهٔ راستی را چشید، دید که اگر راست باشد، مردم کمک میکنند، خداوند هم کمک میکند، دیگر تکبر را انداخت دور، بعد از این راستی را غلام شد.خب این قصه باید به ما این هم یاد داده باشد که حالا که این شخص اینقدر علاقه داشت به پُز دادن و مطرح شدن، و دید که راستی چقدر به نفعش تمام شد، بعد از آن راست شد، ما هم بعد از این راستین باشیم. پنهان نکنیم، دردهایمان را پنهان نکنیم و ادعا بکنیم که هیچچیزمان نیست. درست است؟اما اجازه بدهید بقیهٔ شغال را هم بخوانیم که یادتان است، هنوز داستان شغال تمام نشده. یک ملامتگری آمد به شغال گفت که راست میگویی واقعاً تو از خوشدلان شدی یا ما را داری فریب میدهی؟🔟6️⃣2️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣2️⃣
در غزل هم بود، میگفت صادقان. علامت جدی بودن گذشتن از خیلی چیزها است، گذشتن از تحریکات منذهنی است، تحریکات بیرون است و تحریکات پندار کمال ما و ناموس است. برخوردن به ما، این خیلی سخت است. مردم کارهایی میکنند که به ما برمیخورد و ما به خودمان برنمیگردیم. برای چه این فرمول را اول خواندم؟ که هر چیزی که ما را آشفته میکند، بلافاصله به خودمان برگردیم. و ما برنمیگردیم، تمرکز میکنیم روی آن و اعتراض میکنیم. درست است؟پس «مُستجاب آمد دعایِ آن شکم»، «سوزشِ حاجت» سوزشِ حاجت یعنی سوزش نیازمندی «بِزَد بیرون عَلَم». پس خداوند گفته اگر فاسقی و اهل صنم، اگر بتپرستی، اگر اخلاقت خراب بوده، خیلی کارهای بد کردی، اگر مرا بخوانی، اگر بتوانی بخوانی، یعنی مرکزت را عدم کنی، از جنس من کنی، من اجابت میکنم. برای همین میگوید «تو دعا را سخت گیر و میشُخول» یعنی ناله کن منتها این سه شرط باید باشد. «عاقبت برهاندت از دستِ غول»، یعنی از دست منذهنی تو را میرهاند. و شما حالا جایش نیست، یک جای دیگر مطرح میکنیم این دعا را دوباره که میگوید:نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِبکه دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۴)مُحْتَجِب: حجابدار، پنهان➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖میگوید ای کسی که در پرده هستی، خوب نگاه کن که خداوند دعا را بسته بر همان آیه، آیهای که تویَش «مرا بخوانید تا اجابت کنم». ولی اگر با منذهنی دعا کنید که میگوید:بس دعاها کآن زیان است و هلاکوز کَرَم مینَشنَود یزدانِ پاک📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰)یعنی با منذهنی دعا کنید، همهاش یا هلاکت است یا ضرر است و خوشبختانه میگوید خداوند آنها را نمیشنود. و این بیت که میخوانیموآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توستباید آن خو را ز طبعِ خویش شُست📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲)بیت بسیار مهمی است. بیت بسیار مهمی است که اگر یک عیبی در کسی میبینیم، باید آن عیب را برویم از طبع یعنی منذهنی خودمان بشوییم که مردم حواس ما را پرت نکنند، که برای خودمان دعا کنیم. «تو دعا را سخت گیر و میشُخول». حالا میگوییم اگر شما این سهتا شرط را ندارید، بهتر است دعا نکنید. چونبس دعاها کآن زیان است و هلاکوز کَرَم مینَشنَود یزدانِ پاک📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰)اینها را میتوانید بخوانید، چند بیت بیشتر نیست. و به آن آیه هم بهنظرم اگر اینجا باشد، بله اینجا است.«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ.»«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم. آنهایی كه از پرستش من سركشى مىكنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»🌴(قرآن کریم، سورهٔ مؤمن (غافر) (۴۰)، آیهٔ ۶۰)«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم» یعنی همین مرا بخوانید بهصورت عدم کردن و از جنس من کردن. او را بخوانید، باید مرکزتان را از جنس او بکنید، این را خواندنِ خداوند است. «پروردگارتان گفت بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم» یا اجابت کنم. دعا کنید درحالیکه مرکزتان از جنس من است، اجابت کنم. «آنهایی که از پرستش من سرکشی میکنند» یعنی مرکزشان را عدم نمیکنند، جسم را میپرستند. «زودا که در عین خواری به جهنم درآیند»، خیلی زود وارد فضای ذهن همانیده و ذهن پُر از درد خواهند شد که همان جهنم است. جالب است. نه؟ پس:گفت حق: گر فاسقی وَ اهلِ صَنَمچون مرا خوانی، اجابتها کُنم📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶)منظورش همان آیه بود. «تو دعا را سخت گیر و میشُخول» ناله کن، گریه کن، «عاقبت برهاندت از دستِ غول». اینجا باید صداقت باشد، همینطور که توی این صحبتها همهاش بوده، «امتحان بر امتحان» که ما صداقت داریم یا نه؟ یا نفاق داریم؟ نفاق مرکز ما از جنس جسم است، زبانمان میخواهد، زبانمان دعا میکند، مرکزمان جسم است. زبانمان دعا میکند، مرکزمان عدم است، این درست است.🔟6️⃣2️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣2️⃣
راستی پیش آر، یا خاموش کنوآنگهان رحمت ببین و، نوش کن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۲)آن موقع درِ رحمت باز میشود، اعضای بدن ما هم خصمِ ما نمیشوند. درست است؟آن شکم، خصمِ سبیلِ او شدهدست پنهان در دعا اندر زده📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۳)کای خدا، رسوا کُن این لاف لِئامتا بجُنبد سویِ ما، رحمِ کِرام📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۴)لِئام: جمعِ لئیم، پست و فرومایه➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مُستجاب آمد دعایِ آن شکمسوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۵)لئام: جمعِ لئیم، پست و فرومایه. دارد میگوید آن شکم دشمن سبیل او است. سبیل در اینجا علامت پُز دادن است، مطرح شدن است که میگوید من مُنعم هستم. پس هر چیزی که در بیرون نماد ادعای ما است، میگفت این سبیلها را ببینید چرب است. معنیاش چیست؟ رمز است دیگر، یعنی من خیلی خوردم، رفتم مهمانی سیر خوردم.آن شکم، خصمِ سبیلِ او شدهدست پنهان در دعا اندر زده📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۳)پنهانی دست در دعا زده. پس معلوم میشود اگر این هشیاری ما، ما بهعنوان امتداد خداوند واقعاً دعا کنیم، این دعا مستجاب میشود که من در دست این منذهنیام که میخواهد دائماً خودش را نشان بدهد، مطرح کند، میگوید حق با من است، همهچیز را میدانم، من ماندم در دست این، نمیدانم چهکار کنم. عاجز شدم از دست منذهنیام.بهعلاوه این منذهنی با شبکههای دیگر هم بهطور کلی با ما در تماس است، من چهکار کنم از دستش؟ خب این اگر واقعاً پایین میگوید که «سوزش حاجت»، یادتان است که در آنجا هم گفتیم، گفت که نیاز شما و حضور شما و صداقت شما شرط لازم و کافی برای اجابت دعا است. در اینجا میگوید «سوزشِ حاجت»، یعنی شکم این شخص دعا میکند از ته دلش که خدایا این را رسوا کن، مردم ببینند که این سبیل چرب بهخاطر خوردن نیست، بهخاطر ریای این شخص است. و رسوا میشویم ما. اگر برحسب رنگها ما بخواهیم خودمان را دانشمند نشان بدهیم، بالاخره یکی از رنگها ما را رسوا میکند.کای خدا، رسوا کُن این لاف لِئامتا بجُنبد سویِ ما، رحمِ کِرام📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۴)لِئام: جمعِ لئیم، پست و فرومایه➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖میگوید که این لافِ این آدم پست را رسوا کن تا رحم آدمهای دارا برای ما دلشان بسوزد و بجنبد کَرَمشان. پس بنابراین دعای آن شکم مستجاب شد. چرا؟ برای اینکه «سوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم». حالا سوزشِ نیاز شما، آیا این نیازمندی شما و میگویید که من هرجور شده نیاز دارم به خداوند زنده بشوم، واقعاً اینقدر آرزومندی شدید است که شما فضا را باز کنید؟ امروز گفت کسی که مستِ خدا است، در بیرون هر اتفاقی میافتد، آن مستی را نمیتواند بههم بریزد. اگر مستی شما بههم میخورد، برای اینکه دوغ خوردی.مُستجاب آمد دعایِ آن شکمسوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۵)درست است؟ و این دو بیت که دو بیت مهمی است.گفت حق: گر فاسقی وَ اهلِ صَنَمچون مرا خوانی، اجابتها کُنم📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶)تو دعا را سخت گیر و میشُخولعاقبت برهاندت از دستِ غول📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۷)شُخولیدن: نالیدن، فریاد زدن➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖درست است؟ پس میگوید خداوند گفته اگر فاسقی، شُخولیدن: نالیدن، اگر فاسقی و اهل بت، یعنی بتپرستی و هرجور هستی، اگر من را بخوانی، اجابت میکنم. من را خواندن یعنی مرکز را عدم کردن. مرا خواندن، یعنی مرکز را از جنس او کردن. خداوند را خواندن نه که به فارسی یا به عربی بگوییم اسم خدا را، خدایا این را بده! بلکه فضاگشایی و از جنس دل کردنِ مرکز است.پس همینطور بیتهای قبلی هم همین را:مُستجاب آمد دعایِ آن شکمسوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۵)شما میدانید این سهتا شرط را. عرض کردم یکیاش نیازمندی است که شما حقیقتاً حس نیازمندی میکنید نه به این دنیا، نه به همانیدگیها، بلکه با فضاگشایی به زندگی یا خداوند و حضور. یعنی اگر حس نیازمندی میکنید و فضا را باز میکنید، مرکزتان از جنس او میشود و در این کار هم استقامت و صداقت دارید، حتماً شما میتوانید دعا کنید و مستجاب بشود. یکی از اینها وجود ندارد اگر ما دعا میکنیم، مستجاب نمیشود. درست است؟ آن کدام است بیشتر؟ همین دروغین بودن ما، با منذهنی دعا کردن است، جدی نیستیم در این کار.🔟6️⃣2️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣2️⃣
حالا برمیگردیم به قصه، میگوید «او به دعوی میلِ دولت میکند» راجعبه مرد مُسْتَهان، خوار و ذلیلی حرف میزنیم که با پوست دُنبه سبیلش را چرب میکرده، میگفته که این چربی که میبینید از غذا چسبیده و من سیرخوردم.معدهاش گرسنه بود، مرتب نفرین میکرد، میگفت که انشاءالله این سبیل تو برکَنده بشود، لاف تو ما را در آتش نهاده، من دارم از گرسنگی میمیرم و تو داری پُز میدهی که من خیلی خوردم، و این منافق بودن است. من که در مرکز تو هستم دارم میمیرم از گرسنگی، از گرسنگی معنوی دارد میگوید درواقع، و الآن تو پُز میدهی.«او به دعوی میلِ دولت میکند»، یعنی با ادعا میل نیکبختی میکند، معدهاش هم که نفرین سبیلش را میکند.بعد میگوید ای خدا، هرچه را که این شخص پنهان میکند، آشکار بکن. «کآنچه پنهان میکند، پیداش کن»، «سوخت ما را»، این با مطرح کردن خودش و پُز دادنش ما را سوخته خدایا، رسوایش کن.این بیت هم مهم است، ما میفهمیم که بالاخره رسوا خواهیم شد اگر در این راه کژ بشویم، باید مواظب باشیم. پس «مَهین» بهمعنی خوار و زبون است. این با مِهین فرق دارد، مِهین یعنی مهم و بزرگ. و یک مَهینی هم داریم که منسوب به ماه است. ولی این از واژهٔ «هُون» است بهنظرم، هُون بهمعنی خوار و ذلیل است آن هم.جمله اجزای تَنَش، خصمِ ویاندکز بهاری لافد، ایشان در دیاند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۰)لاف، وادادِ کَرَمها میکندشاخِ رحمت را ز بُن برمیکَند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۱)وادادِ کَرَم کردن: پس دادن و رد کردن بخشش و عطا➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖راستی پیش آر، یا خاموش کنوآنگهان رحمت ببین و، نوش کن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۲)وادادِ کرم کردن یعنی پس دادن، رد کردن بخشش و عطا. پس «وادادِ کرم» همین مطلبی است که مرتب میگوییم، میگوییم خداوند میدهد، «رحمت اندر رحمت» است، ما پس میزنیم.و «جمله اجزای تَنش خصم ویاند» جالب است! بهجای اینکه اعضای تن ما در خدمت ما باشند، ما بهعنوان امتداد خداوند وارد این بدن شدیم، این بدن و اجزایش باید در خدمت ما باشند. دارد میگوید که تمام اجزای بدنش دشمنش هستند، چرا؟ ناراست است.خب، این بیت مهم است، برای اینکه ما میگوییم به کل نزدیک بشویم، این کل اجزای بدن ما را با خودش هماهنگ کند. «صلوات بر تو آرَم» آن بیت را دارم میگویم. حالا اینجا میگوید که با ناراستیِ ما، اجزای بدن ما دشمن ما هستند. یعنی دارند کژ کار میکنند و میخواهند خراب بشوند. خب معلوم است پس ناراستی ما، از جنس منذهنی ما بودن است، که ما را مریض میکند.جمله اجزای تَنَش، خصمِ ویاندکز بهاری لافد، ایشان در دیاند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۰)این شخص میگوید بهار است، وضع من خوب است، همهچیز خوب است، همهٔ اجزایش در دِی هستند یعنی در زمستان هستند. این به شما اطلاعات نمیدهد؟ آن موقع لافِش، لافِش براساس منذهنی است، لافِش کَرَمهای خداوند را پس میزند، این «رحمت اندر رحمت» را میگوید نمیخواهم. پس این لاف ما است، ادعای دروغ ما است که نمیگذارد منذهنی از بین برود، فضا گشوده نمیشود، ما دریافت نمیکنیم.حالا قبلاً هم گفت که نهتنها دریافت نمیکنیم، وقتی دریافت نمیکنیم، سبب خشکی ما میشود، بیچارگی ما میشود. یعنی اگر کَرَمهای خداوند را دریافت نکنیم، جملهٔ بیت بالا اتفاق میافتد؛ اجزای تن ما همه خراب میشوند.«شاخِ رحمت را ز بُن برمیکَنَد» یعنی اصلاً کمکهای زندگی را صفر میکند، شاخ رحمت خداوند را از ریشه میکَند، یعنی دیگر هیچچیز، هیچچیز به ما نمیرسد. حالا خودش توصیه میکند «راستی پیش آر». خب ما راستی پیش میآوریم واقعاً؟ برای راستی پیش آوردن باید حواسمان به خودمان باشد، چاره نداریم فضا را باز کنیم. منذهنی ما سببسازی میکند. نمیگذارند، مگر میگذارند من میگویند که راستی بکنم؟! آقا همه دروغ میگویند، همه در نفاقاند! خب همه هستند، من هم باید باشم؟! «راستی پیش آر، یا خاموش کن» یا فضا را باز کن مرکز را عدم کن یا حرف نزن. درست است؟ سکوت کن. سکوت که میتوانیم بکنیم.🔟6️⃣2️⃣ ۴۷ 🔟6️⃣2️⃣
خب همینطور که دیدید مولانا مرتب امروز به ما گوشزد میکند که باید «صدق» داشته باشید، باید «استقامت» داشته باشید در فضاگشایی و راستین بودن، از جنس زندگی بودن، و بدیها را یا همانیدگیها را در مرکزتان نگه ندارید، امتحان خواهید شد. و آخرین بیتی که در قسمت سوم خواندیم، همین بیت بود:امتحان بر امتحان است ای پدرهین، به کمتر امتحان، خود را مَخَر📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶)خود را مَخَر: خودپسندی مکن، خواهان خود مشو.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖پس اجازه بدهید ادامه بدهیم با قسمت بعدی که هست:«ایمن بودنِ بلعمِ باعور که امتحانها کرد حضرت، او را و از آنها رویسپید آمده بود.»📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۷)پس بلعمِ باعور یک شخصی بود زمان موسی که دعاهایش قبول میشد و از امتحانات قبول شده بود، ولی از امتحان نهایی رفوزه شد. و به موسی هم کمک میکرد، بعد با موسی اختلافش شد، بعد از بارگاه فرعون سردرآورد. میگوید که ممکن است رفوزه بشویم. اینهمه زحمت کشیدیم، در امتحان نهایی ممکن است رفوزه بشویم.بَلْعمِ باعور و ابلیسِ لَعینزِ امتحانِ آخرین گشته مَهین📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۷)بَلْعمِ باعُور: از پارسایان عهد حضرت موسی(ع)مَهین: خوار و زبون➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖او به دعوی میلِ دولت میکندمعدهاش نفرینِ سِبْلَت میکند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۸)کآنچه پنهان میکند، پیداش کنسوخت ما را، ای خدا رسواش کن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۹)پس بلْعَمِ باعور از پارسایانِ عهد حضرت موسی است. مَهین یعنی خوار و زبون. پس فقط این بیت را بهعنوان اشاره مولانا در اینجا میآورد برای بلعم و همینطور ابلیس.میدانید بلعم که آنطوری رفوزه شد، ولی از امتحانات زیادی گذشته بود که عرض کردم. اینقدر فضاگشا شده بود که دعاهایش مستجاب میشد، دعا میتوانست بکند. و ابلیس هم که شما همهتان میدانید که ابلیس به آدم سجده نکرده و به حرف خداوند گوش نکرده، برای اینکه با ذهنش فکر میکرد و نمیتوانست آن زندگی را در آدم ببیند. این نشان میدهد که ما هم ممکن است که با منذهنیمان بالاخره از این امتحان رفوزه بشویم.«امتحان بر امتحان» همینطور که دیدید، امتحان خداوند با اتفاق این لحظه صورت میگیرد و ما باید فضاگشایی کنیم، هیچ راه دیگری نداریم. پس اگر ابلیس هم فضاگشایی میکرد و با فضاگشایی خداوند را در مرکزش قرار میداد، متوجه میشد که آدم از جنس خداوند است، و به او زنده میخواهد بشود، یا زنده شده و سجده میکرد، همینطور که به خداوند سجده میکرد. ولی او چون هشیاری جسمی داشت، آدم را درست ندید، درنتیجه سجده نکرد.ما هم ممکن است عیبهایی داشته باشیم، همانیدگیهایی داشته باشیم، دردهایی داشته باشیم که مرتب خداوند میگوید این را بینداز، بینداز، بینداز، ما نمیاندازیم.آن چه هست که اگر شما را امتحان کند، نخواهید انداخت؟ شاید هم امتحان کرده بارها و شما نینداختید، و اگر میانداختید، راه باز میشد. یک رنجش است، یک حادثهای است که در آنجا شما اذیت شدید و با سببسازی به آن چسبیدید و آن حادثه را سبب گرفتاری خودتان در این زندگی یا در این لحظه میدانید.بههرحال مرتب این را بالا میآورد که شما بدانید که اگر چیزی در مرکزتان باشد، ناخالص باشید، به آن فضا نمیتوانید راه پیدا کنید. بنابراین شما نباید با منذهنی بسنجید که من باید این همانیدگی را از مرکزم بیرون کنم، اگر بیرون کنم با سببسازی ذهنم این شخص مثلاً پررو میشود یا سوار میشود یا تنبیه نمیشود یا اینهمه بدبختی را این سر من آورده.شما دنبال آزادی خودتان هستید. لزومی ندارد ما برویم جواب مردم را بدهیم یا قانون جبران را اجرا کنیم که شما این کار را کردید، من هم باید این کار را بکنم. نه، این راهش نیست. راهش این است که فضاگشایی بکنید در این لحظه، ببینید که چه را باید بیندازید.همین است که میگویم تمرکز روی خود سخت است. تمرکز ما روی خودمان برداشته میشود و فضاگشایی نمیکنیم، این دو عامل سبب رفوزه شدن ما است. همین دو عامل هم سبب رفوزه شدن همین دو نفر شده. بههرحال میگوید، همین بیت بود دیگر راجعبه بَلْعَم و ابلیس.🔟6️⃣2️⃣ ۴۶ 🔟6️⃣2️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۲ گنج حضورفایل صوتی - بخش چهارم (پخش زنده) t.me/GanjeHozourMessages
برنامه شماره ۱۰۶۲ گنج حضورفایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده) t.me/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠
امتحان بر امتحان است ای پدرهین، به کمتر امتحان، خود را مَخَر📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶)خود را مَخَر: خودپسندی مکن، خواهان خود مشو.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖پس امتحان چسبیده به امتحان است. این بیت نشان میدهد که بیت قبلی منظور هر لحظه است. پس هر لحظه است، خداوند امتحان میکند شما را، اگر رفوزه شدید در این لحظه، لحظۀ بعد. اگر رفوزه شدید، لحظۀ بعد. اگر رفوزه شدید، لحظۀ بعد. پس از لحظۀ تولد تا مرگ لحظهبهلحظه شما امتحان میشوید. اگر این لحظه رفوزه شدید، لحظۀ بعد قبول بشوید، یعنی فضا را باز کنید او را ببینید. هر لحظه امتحان میکند ببیند ما او را میبینیم؟ اگر نبینیم، آن بیت یادتان بیفتد که «طعنۀ لاتُبصِرون» میآید.درنگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)لاتُبْصِرُون: نمیبینید.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖«درنگر در شرحِ دل» برای دیدن آن خداوند یا زندگی با فضاگشایی که قبول بشویم. اگر قبول نشویم، رفوزه بشویم، این طرف میرویم بهسوی انقباض که آن تنبیه زندگی است. طعنهای است که من را ندیدید، حالا درد بکش. من را ندیدید، درد بکش. پس هر لحظه یا من را ببین درد تمام بشود یا من را ندیدی، درد بکش. اینها همگام هستند با همان وفا نکردن به عهد اَلَست که شما میگویید. بله. اگر شما در این لحظه وفا نکنید، تنبیه میشوید. بیتش را برایتان خواندم.🔟6️⃣2️⃣ ۴۵ 🔟6️⃣2️⃣
ور نگویی عیبِ خود، باری خَمُشاز نمایش وز دَغَل خود را مَکُش📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۲)گر تو نقدی یافتی، مگشا دهانهست در ره، سنگهای امتحان📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۳)میگوید اگر عیب خودت را نمیگویی به مردم، خاموش باش، نه اینکه بگویی که من هیچ عیبی ندارم، هیچ اشکالی ندارم. و از نمایش دادن خود بهعنوان یک انسان بی عیب و دغلکاری، خودت را مکُش. که ما خودمان را میکُشیم. ما منذهنی پُرعیب داریم، داریم خودمان را میکُشیم میگوییم هیچچیزمان نیست.و اگر یک موقعی فضا گشوده شد، وصل شدی، «نقدی یافتی»، واقعاً دهانت را باز نکن، برای اینکه در راه سنگهای امتحان هست. و این بیت که «گر تو نقدی یافتی مگشا دهان» واقعاً در تمام جنبههای زندگی ما، حتی جنبۀ مادی هم صادق است. اگر تو چیز خوبی پیدا کردی با توجه به اینکه همه تقریباً که منذهنی دارند حسودند و ممکن است خرّوب باشند، دهانت را باز نکن. اگر تو چیز خوبی داری، اگر همسر خوبی داری، اگر خانوادهات گرم است، نمیدانم بچههای خوبی داری، خودت مثلاً میبینی داری وصل میشوی، واقعاً فضا باز میشود، دهانت را ببند و اولاً بدان که حسود زیاد است، ثانیاً در راه امتحانات زیادی هست در هر جنبهای از زندگی. حتی در بیزینس (کسبوکار :business) شما دارید پیشرفت میکنید معلوم نیست که چند وقت دیگر چه بشود. بنابراین حالا صبر کن، دهانت را باز نکن ببین چه میشود. امتحان خواهی شد. ممکن است یک چیزی پیش بیاید همه را از دست بدهی.سنگهایِ امتحان را نیز پیشامتحانها هست در اَحوالِ خویش📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۴)گفت یزدان: از ولادت تا به حَینیُفْتَنُونَ کُلَّ عامٍ مَرَّتَیْن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۵)حَین : مرگ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖پس حتی سنگهای امتحان هم مثل مولانا و اینها، اینها هم امتحان میشوند. همه امتحان میشوند، هیچکس نیست که امتحان نشود. میگوید خداوند گفته از روز تولد تا مرگ هر سال که سال را بهنظرم باید این لحظه بگیریم، ما دو بار امتحان میشویم.بنابراین «خداوند فرمود: انسان از هنگام تولد تا مرگش مورد امتحان قرار میگیرد. آدمیان هر سال، دو بار امتحان میشوند.» سال را بهنظرم نباید دوازده ماه بگیریم، اینها با پیغامهای زندگی کار نمیکند. همیشه پیغامهای زندگی، سال، ماه، روز، ساعت، لحظه، همهاش این لحظه است. این لحظه ببینید ما دو بار امتحان میشویم. همان صندوقها را نشان دادم، از آنجا میتوانید. اول خداوند خودش را به ما نشان میدهد بهصورت فضای گشودهشده. اگر امتحان رفوزه شدیم، در آن صورت آن یکی را نشان میدهد که درواقع بلند شدن برحسب منذهنی است و متأسفانه ما از دیدن خداوند رفوزه میشویم و فکر همانیده را میبینیم و برحسب آن بلند میشویم.پس بنابراین میبینید که مرتب امتحان میشویم، لحظهبهلحظه امتحان میشویم. مثلاً هر اتفاقی که اتفاق میافتد امتحان ما است. اگر فضاگشایی میکنید، خداوند را میبینید. اگر منقبض میشوید، دیو را میبینید. پس لحظهبهلحظه داریم امتحان میشویم.اما اگر شما فضا را باز کردید، رفتید بهسوی زندگی، دیگر راهِ مثلاً ذهن بسته شد، آن موقع یک بار امتحان میشویم. یعنی مرتب باید دیگر فضا باز کنیم مثلاً. هی مرتب، دیگر آن یکی امتحان لازم نیست دیگر. ما از آن، آن را گذراندیم.پس ممکن است آیۀ قرآن بگوید دوتا یا یک دفعه، حالا فعلاً فرض میکنیم که ما هم میل به اینور داریم، هم میل به آنور. امتحان ما این است که کدام را انتخاب میکنیم. بهسوی ذهن میرویم یا بهسوی زندگی میرویم؟ من امیدوارم که فضای بین دو فکر را انتخاب کنیم، بهسوی زندگی برویم. خب:«أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ.»«آيا نمىبينند كه در هر سال يک يا دو بار مورد آزمايش واقع مىشوند؟ ولى نه توبه مىكنند و نه پند مىگيرند.»🌴(قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۱۲۶)«آيا نمىبينند كه در هر سال يک يا دو بار مورد آزمايش واقع مىشوند؟» در هر لحظه باید باشد. «ولى نه توبه مىكنند و نه پند مىگيرند». این هم آیۀ قرآن است، مربوط به همین مطلب امتحان.🔟6️⃣2️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣2️⃣
«قَالَ اللَّهُ هَٰذَا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ ۚ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۚرَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ۚ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.»«خدا گفت: اين روزى است كه راستگويان را راستى گفتارشان سود دهد. از آنِ آنهاست بهشتهايى كه در آن نهرها جارى است. همواره در آن جاويدان خواهند بود. خدا از آنان خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند. و اين كاميابى بزرگى است.»🌴(قرآن کریم، سورهٔ مائده (۵)، آیهٔ ۱۱۹)«خدا گفت: اين روزى است كه راستگويان را راستى گفتارشان سود دهد». روزی است یعنی این لحظه است. باز هم این لحظه قیامت است. الآن راستگویی ما به ما سود میرساند. «از آنِ آنهاست بهشتهایی که در آن نهرها جاری است»، مال آنها است. اگر ما راستگو باشیم در این لحظه، فضا باز میشود و جریانی که از آن فضا رد میشود مال ما است. پس فضای گشودهشده بهشت ما است، نهری هم که آنجا جاری است، آبی که به ما میرسد با فضای گشودهشده. «همواره در آن جاویدان خواهند بود»، مرتب امروز جاویدان بودن را با خضر و اینها بیان کردیم. «خدا از آنان خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند». هرجا این خشنودیِ دوطرفه میآید، خدا از ما خشنود، ما از او، همین سوار هشیاری بر هشیاری است. «و این کامیابی بزرگی است»، واقعاً این دستاورد بزرگی است. یعنی بزرگترین دستاورد ما همینطور که در بیت آخر غزل هم بود این است که هشیاری روی هشیاری سوار بشود و اگر بشود، و ما یک ذره صبر کنیم، ما دیگر از این ذهن بیرون شدیم. بیرون شدن از منذهنی و زنده شدن به زندگی کامیابی بزرگی است.كهف اندر کژ مخُسپ ای مُحْتَلِمآنچه داری وانما و فَاسْتَقِم📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۱)«ای غافل، در میان غار، کج مخواب، و هرچه داری آشکارا نشان بده. بنابراین راست و مستقیم باش.»كهف: غارمُحْتَلِم: خواببیننده، خواب شهوانی بیننده، کسی که در خواب جُنُب میشود.فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش. ثابتقدم باش.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖این «فَاسْتَقِم» بهمعنی مستقیم بودن، راست بودن و استقامت کردن هردو است. میبینید اینها با هم خویشی دارند. راستین بودن سخت است، برای منهای ذهنی سخت است، باید استقامت کنیم. «کهف اندر» یعنی در ذهن. «کژ مخُسپ ای مُحْتَلِم»، مُحْتَلِم یعنی عشقبازی با چیز مجاز، با همانیدگیها که مولانا مثل احتلامِ بهاصطلاح پسرها است که خواب میبینند و بعد وقتی بیدار میشوند میبینند کسی نیست و خراب کردند رختخوابشان را. و ما هم همینطور هستیم، ما عشقبازی میکنیم با چیزها و زندگیمان تلف میشود و بعداً آن معشوقی که با آن عشقبازی کردیم میگریزد و زندگیمان حرام میشود.«كهف اندر کژ مخُسپ ای مُحْتَلِم»، دارد به ما میگوید بهصورت منذهنی که با آفلین عشقبازی میکنیم. «آنچه داری وانما و فَاسْتَقِم»، آنچه که ما داریم همین زندگی است، باید درست این را به خداوند نشان بدهیم با فضاگشایی. عشقبازی با همانیدگیها تمام بشود. کهف یعنی غار. مُحْتَلِم: خواببیننده، خواب شهوانیبیننده، کسی که در خواب جُنُب میشود. فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش، ثابتقدم باش، هر دو قدم.«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا ۚ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»«همراه با آنان كه با تو رو به خدا كردهاند، همچنان كه مأمور شدهاى ثابتقدم باش. و طغيان مكنيد كه او به هر كارى كه مىكنيد بينا است.»🌴(قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۱۱۲)پس در این لحظه استقامت کردن در فضای گشودهشده که تنها راه راستین بودن است، لازم است. استقامت لازم است. امروز هم صحبت گروه عاشقان بود. همراه گروه عاشقان ما در راست بودن استقامت کنیم و چه بخواهد به حضرت رسول بگوید، چه به ما بگوید، ما مأموریت داریم که به او زنده بشویم، باید ثابتقدم باشیم و طغیان نکنیم. همینکه میرویم ذهن یعنی طغیان میکنیم و طغیان ما را میبیند.🔟6️⃣2️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣2️⃣
فایلPDF متن کامل برنامه ۱۰۶۱ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی صوتی» در سایت گنج حضورWWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل PDF متن کامل برنامه ۱۰۶۱ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی تصویری» در سایت گنج حضورWWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۱ (روز سهشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۱ (روز سهشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۱ (روز سهشنبه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۱ (روز جمعه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۱ (روز جمعه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۱ (روز جمعه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۱ (روز چهارشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۱ (روز چهارشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۱ (روز چهارشنبه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۱(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۱
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۱
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیهاپر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)خاموش کن. ذهن را خاموش کن. برای اینکه شعر اگر زیاد بشود، درمانده میشود در ابراز معنا. مولانا میبینید که میگوید بهاندازهٔ کافی حرف زدیم، الآن باید عمل کنیم، فضاگشایی کنیم. الآن باید مرکزمان را از جنس نابی بکنیم، صفا بکنیم. خاموش کن، ذهن را خاموش کن، بهاندازهٔ کافی حرف زدیم. برای اینکه شعر عاجز است از ابراز معنا، شعر درمانده میشود، معنیها میپرند.اگر میبینید زیاد حرف بزنیم، حرف دیگر اثر نمیکند. اگر حرف را به قصد بزنیم، با مقصود بزنیم، کم حرف بزنیم، این اثر میکند. علت اینکه ذهن چیزی نمیفهمد، برای اینکه دائماً حرف میزند.خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیهاپر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)میگوید عالم روی معنی نایستاده. یعنی اگر من فضاگشایی میکردم، تو فضاگشایی میکردی، همهٔ بهاصطلاح مردمِ عالم فضاگشایی میکردند، عالم روی معنی میایستاد. ولی همه الآن روی تقریباً همه که مرض دق دارند، سیلیبارهاند، روی منذهنی ایستادهاند، روی معنا نایستادهاند. «پر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی». مولانا پیشنهاد میکند که حداقل ما فرداً زندگیمان را بر پایهٔ معنا بگذاریم. معنا فضای گشودهشده است، معنا از جنس زندگی است، نه از جنس مواد ذهنی. مواد ذهنی فرومیرود. درست مثل زمینی است که فرومیرود. اگر میخواهید جای سفت و سخت زندگیتان را بنا کنید، فضا را باز کنید، روی فضای گشودهشده که زندگی است بنا کنید.ما الآن جمعاً نمیتوانیم زندگیمان را روی معنا بهپا کنیم. فرداً که میتوانیم. پس فرداً شما به خودتان بگویید من الآن خاموش میکنم، فضا را باز میکنم، شروع میکنم به عمل. «خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیها». اگر شما بگویید من اگر زیاد حرف بزنم، معانی میپرند. دیگر زیاد حرف بزنم الآن، دارم از فکر همانیده میروم به فکر همانیده. معنا که آن وسط بوده، دیگر میپرد، چیزی نمیفهمم دیگر. پس بنابراین باید ساکت باشم.چقدر مهم است که ما یک مدتی ساکت باشیم بهطور کلی، بعضی موقعها هم سکوت کنیم، با کسی نباشیم، جریده، جدا تأمل کنیم. یک نگاهی به خودمان بکنیم ببینیم در چه سمتی میرویم؟ چهکار داریم میکنیم؟ الآن سمتی که میرویم، درست است؟ کاری که میکنیم، درست است؟ فکری که میکنیم، درست است؟ این فکر و عمل من را به کدام ور میبرد؟ میبرد بهسوی ذهن یا از ذهن آزاد میکند؟ آیا من زیاد حرف میزنم یا واقعاً به قصد و با منظور حرف میزنم و وقتی حرف میزنم بعدش عمل میکنم؟ ما بهاندازهای که عمل میکنیم، باید حرف بزنیم. نه اینکه حرف حرف حرف حرف، عمل هیچچیز. توجه میکنید؟ خب پس قرار شد خاموش کنیم تا معانی نپرند.اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. یک مثنوی دیگر هم بود که مربوط به غزل بود، متأسفانه نرسیدیم بخوانیم. حالا به یک عنوان دیگری همان مثنوی را بعداً برایتان خواهم خواند که مربوط است به «وفا به اَلَست» که قسمت مهمی است که انشاءالله ببینیم در جلسات آینده برایتان بخوانم.🔟6️⃣1️⃣ ۵۷ 🔟6️⃣1️⃣
بندگانِ حق، رحیم و بُردبارخویِ حق دارند در اصلاحِ کار📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۲)مهربان، بیرَشوتان، یاریگَراندر مقامِ سخت و، در روزِ گران📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۳)بیرَشوت: کنایه از بدون چشمداشت بودن➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖هین بجو این قوم را ای مبتلاهین غنیمت دارشان پیش از بلا📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۴)مبتلا: بیمار➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖بیرَشوت کنایه از بدون چشمداشت بودن، یعنی بدون منافع شخصی. مبتلا یعنی بیمار. خب خدمت را بندگان حق میکنند که اینها رحیماند و فضاگشا و صبور. و خوی خداوند دارند. کسی که خوی خداوند دارد، کسی است که زنده شده به او، فضا را باز کرده. «خوی حق دارند در اصلاح کار». اصلاً خودشان حرف نمیزنند.پس شما خاموش باشید اَنْصِتُواتا زبانْتان من شوم در گفتوگو📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)مهربان هستند، برای نفع شخصی کار نمیکنند؛ بیرشوت هستند. دائماً فکرشان یاری است. امکان ندارد یاری نکنند. در کِی؟ در وضعیتهای سخت و روزِ گران. حالا به ما میگوید دنبال این قوم باشید ای بیماران. مولانا از آن قوم است. من نمیگویم، توی شما هم یواشیواش این قوم پیدا شده که کارشان فقط خدمت است، چیزی نمیخواهند، طمع شخصی ندارند. «مِهربان، بیرَشْوَتان».قبل از اینکه بلا برسد، بیا از مولانا استفاده کن. واقعاً پیشنهاد میکنم من مخصوصاً به جوانها که از این دانش که الآن در اختیار شما قرار گرفته استفاده کنید. «هین بجو این قوم را ای مبتلا». در بالاترین سطح این مولانا نشسته.این مولانا را دریابید و درسهایش را یاد بگیرید و خودتان را آماده کنید. اگر میخواهید ازدواج کنید، قبلش به مولانا گوش بدهید و منذهنیتان را بشناسید، شناسایی کنید و خیلی ایرادها را در خودتان ببینید و آنها را درست کنید. یاد بگیرید ملامت نکنید. مسئولیت را بپذیرید. مسئولیتپذیری را یاد بگیرید. میتوانید یاد بگیرید که در این زمینهٔ خدمت وقتی آدم میآید بالا بهعنوان منذهنی، مینشیند معذرت میخواهد.اگر گناهی کرد، معذرت میخواهد و اگر کار بدی کرد، منکر نمیشود، اقرار میکند، معذرت میخواهد. و این معذرتخواهی انسان را بزرگ میکند، کوچک نمیکند. یواشیواش که ما طرز فکرمان عوض میشود، عذرخواهی را به رسمیت میشناسیم. جزوِ خویمان میکنیم.فرازِ آسمان صوفی همیرقصید و میگفت اینزمین کل آسمان گشتی، گَرَش چون من صفایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)پس معلوم است صوفی، در اینجا معنیِ خوب میدهد صوفی، صوفی که، کسی که این غزل را خواند و عمل کرد، فضا را باز کرد و از ذهن پرواز کرد، درنتیجه فراز آسمان، کسی که آزاد شد داراییهایش را در اختیار خودش گرفت، لولهها را بست، دیگر هیچچیز تلف نمیشود و این درونش لولهها بسته شد، یواشیواش دارد چه میشود؟ دارد وسیعتر میشود و پر از دانش دارد میشود؛ دانش خوب، نه دانش همانیدگی.«فرازِ آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این». چه میگفت؟ میگفت: «زمین کل آسمان گشتی» یعنی منهای ذهنی، تمام منهای ذهنی میتوانستند باز بشوند، آسمان بشوند. یعنی ذوب بشود منذهنی. «زمین کُل آسمان گشتی» یعنی منذهنی شما، منذهنی شما، منذهنی ایشان، همه بیایند آسمان بشوند، به بینهایت خداوند باز بشوند. «گرش چون من صفایستی». اگر او اندازهٔ من صفا داشت، نابی داشت، هر منذهنی میتوانست بپرد از منذهنی و در آسمان سیر کند. درست است؟فراز آسمان یعنی بالای آسمان، صوفی، کسی که به این حرفها گوش داد و داراییاش را جمع کرد و نگذاشت تلف بشود و به خداوند چیز خوبی الآن تعارف کرد، در مرکزش شادی بیسبب، آرامش بیسبب و فضاگشایی و صنع و شادی زندگی را تجربه میکند، همان هم زندگی دارد زیادتر میکند، پس بنابراین بهوسیلهٔ همان برکتها پرید بالا، از ذهن رفت. و هر کسی پریده، دارد میگوید شما نترسید. این زمینتان، این ذهنتان آسمان خواهد شد. فقط باید فضا را باز کنید، مرکزتان را از جنس صفا و نابی بکنید. یعنی هشیاری خالص بکنید یا عدم بکنید.پس ما از این حالت [شکل ۹(افسانه منذهنی)] میگذریم. هر همانیدگی شناخته میشود، هر دردی شناخته میشود، شناسایی مساوی آزادی است، و ما از آن رها میشویم، یک درجه آزاد میشویم و اگر این نابی زیاد بشود، ما میپریم بالا [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].🔟6️⃣1️⃣ ۵۶ 🔟6️⃣1️⃣
شما میگویید همهاش تقصیر خدا است من را جذب نمیکند. من که آدم خوبی هستم، من که عبادت میکنم، من که آدم دینداریام، من آدم اخلاقی هستم. چرا من را جذب نمیکنی؟ مگر من چِهام است؟! خب نگاه کن هیچ موقع نبوده که آن بیت را اجرا کنی که «کار، خدمت دارد و خُلق حَسَن». اول باید خُلق حَسَن باشد، اول باید فضا را باز کنی در این زمینه، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] در این زمینهٔ فضای بازشده که این زمینۀ خود زندگی است. این زمینه بشوی، بعد فکر و عمل کنی، بعد یک کاری انجام بدهی که بگویی خدمت شد.ولی اگر تو منذهنی داری، [شکل ۹(افسانه منذهنی)] در این زمینه با منذهنی داری کارهایی میکنی، فکر میکنی خدمت است، میگوید این خدمت نیست، بهاندازهٔ کاه هم خدمت نیست. خب این بیدارکننده نیست؟ شما به خودتان نگاه کنید بگویید من خدمت دارم میکنم؟ یا نه، ضرر میزنم، من مسئله میسازم. یا من غول اندیشه هستم، من خراب دارم میکنم، من در کار مردم دخالت میکنم با منذهنیام. شما یک ارزیابی از خدماتتان بکنید ببینید که اصلاً خدمت کردید؟ بچههایتان را بزرگ کردید، واقعاً با عشق بزرگ کردید؟ عشق دادید؟ در یک زمینهٔ عشقی شما کار کردید؟ یا بهصورت منذهنی و غول اندیشه بچه را بزرگ کردید؟ اگر بهصورت غول اندیشه بزرگ کردید، خدمتی نکردید، ضرر زدید.من نمیخواهم بگویم کار پدر و مادرها به حساب نمیآید. نه، اینطوری هم نیست که با عشق نباشد، من دارم سؤال میکنم فقط. مادر ذاتاً عشق دارد، لزومی ندارد که ذهناً عشق را بدانیم ما. ولی اگر مادر مجهز به دردهای مختلف است، اگر خشمگین میشود، اگر بچهاش را یک جسم میبیند، دوستش ندارد، ظلم به او میکند، این دیگر عشق نیست، شما میدانید. حالا ما به گذشته که کاری نداریم، میخواهیم آیندگان را بسازیم.یک زن و مرد و جوان میخواهند ازدواج کنند، اولین بچهشان را به دنیا بیاورند، اینها باید ببینند که آیا غول اندیشه هستند؟ منذهنی دارند؟ میخواهند دعوا بکنند؟ میخواهند با انرژیِ دعوا بچههایشان را بزرگ کنند؟ شما اگر میدانستید که این فضا مسموم است و بچهها را مسموم میکند، پیش بچهها با همدیگر دعوا میکردید یا همیشه با هم دعوا میکردید؟!ما چارهای نداشتیم که اگر منذهنی داریم، با هم ستیزه نکنیم و این تشعشع انرژی بد را نکنیم و فضای خانه را مسموم نکنیم. ما به حساب اینکه ما رفتیم کار کردیم، جان کندیم، پول درآوردیم دادیم به بچههایمان، خب به ایشان خدمت کردیم. بله بهلحاظ مادی بله، ولی بچهها بیشتر از مادیات به عشق احتیاج دارند. دائماً بچه میگوید چرا من را بهعنوان زندگی شناسایی نمیکنی تو. تو چرا من را بهصورت مجسمه میبینی؟ اعتراض دارد. تا بالاخره خودش هم مجسمه میشود.منِ پدر و مادر میگویم تو مجسمه هستی، چون من تو را مجسمه میبینم، چون خودم هم مجسمه هستم، یک جسم هستم. الآن ما میفهمیم ما حادث نیستیم، ما این فضای گشودهشده و امتداد خداوند هستیم. امتداد خداوند جسم نمیتواند باشد. یک انسانی است که در ده دوازدهسالگیاش باید شروع کند به او زنده شدن و پس از آن زندگیاش از انعکاس این مرکزِ عدمشده و بازشده گشوده میشود جلویش، نه بهوسیلهٔ منذهنیاش. پس شما یک ارزیابی از کارتان بکنید ببینید که تا حالا خدمت کردید؟ایشان میگوید اگر تویِ کدخدای تنبل را ارزیابی کنیم، هیچ خدمتی نکردی تا حالا. با منذهنی خدمت کردی، که با منذهنی خدمت خدمت حساب نمیشود. اگر یک برگ کاه هم کرده بودی، خداوند درنظر میگرفت. اگر او تو را جذب نکرده و این درونت گشوده نشده، بدان که تقصیر تو بوده. خدمت نکردی.درگذر از فضل و از جَلْدی و فنکارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠)جَلْدی: چابکی، چالاکیحَسَن: نیکو، خوب، زیبا➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖فضل این دانش و دانشمندی و زرنگی و فنهای ذهن را زدن، از اینها بگذر. کار اصلی این اخلاقِ زمینهٔ حضورِ فضای گشودهشده است و خدمت با آن زمینه. «کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن». با این بیت شما خدمت کردهاید؟ سؤال کنید.🔟6️⃣1️⃣ ۵۵ 🔟6️⃣1️⃣
دیو آن دَم از عداوت بَیْن بَیْنبانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱)عداوت: دشمنیبَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بدکای: که اِی (که + اِی)عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاقعاقبت خواهد بُدَن این اتفاق📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۲)جَسْک: رنج و بلا و پریشانی➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖در وضعیتهای بد منذهنی، در چالشها، این دیو، شیطان «بَیْن بَیْن» یعنی هم دارد به ضرر ما، هم به نفع ما دارد کار میکند. «بَیْن بَیْن» یعنی اینهمه به زحمت افتادیم به علت انحراف ما بهوسیلهٔ شیطان، که این سختیها ما را بیدار کند. پس به این سختی افتادن هم به نفع ما بوده، هم به ضرر ما بوده. ما میتوانستیم اگر شیطان ما را گول نمیزد، با انتخاب، با تصمیم خودمان به او زنده بشویم، لحظهبهلحظه فضاگشایی کنیم. شیطان ما را مجبور کرده منقبض بشویم، منبسط نشویم، حکم خداوند را اجرا نکنیم.حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساطکه بگویید از طریقِ اِنبساط📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢۶٧٠)بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖درنگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)لاتُبْصِرُون: نمیبینید.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖فضا را باز کن تا طعنهٔ چرا من را نمیبینیدِ زندگی نیاید. شیطان به ما گفته منقبض بشو، واکنش نشان بده. خب چه بشود؟ بروم اینقدر به سختی بیفتم، سختی به من بگوید. نه! سختی، من را خراب کرده، بدن من را خراب کرده.پس به اینجور آدمها میگوید «سگپرست». تا حالا من را پرستیدید یا اجزای من را پرستیدید، هر کسی یک جسمی را در مرکزش گذاشته و میپرستد، شیطانپرست است. بعد بنابراین شیطان هر لحظه میگوید «مرگ و جَسْک». جسک هم یعنی درد، خاک بر سرت، برو بمیر که دنبال من افتادی، که تو «اهلِ انکار و نفاق» هستی.دیدید میگفت چه؟ «نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید» یعنی خداوند نیاید به زندگی من. تمام زندگی ما، حرکات ما، زندگی کردن ما، جان نشان دادن ما، این است که بهطرف خداوند نرویم، بهطرف شیطان برویم. آن هم میگوید مرگ و درد. تو که اهل انکار هستی و نفاق هستی، تو منافق هستی، تو مرکزت جسم است، بندهٔ من هستی، دنبال من هستی. اگر مرکزت عدم بود، بهسوی خدا میرفتی. تا زمانی که مرکزت جسم است، خداوند را بهصورت یک تصویر ذهنی جستوجو میکنی، خداوند را بهصورت یک جسم جستوجو میکنی. بالاخره با سختی هم شده، این منذهنی پاشیده خواهد شد. «عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق».عداوت: دشمنی. بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد، یا هم هم به ضرر من، هم به نفع من. کای. عِلّتَیْن: دو بیماری. دو بیماری یکی نفاق است، یکی هم انکار. میدانید که ما دچار این دوتا بیماری هستیم. شیطان هر لحظه با درد به ما میگوید این دوتا را ببین. شیطان هر لحظه به ما میگوید من تو را اینهمه سختی دادم که از راه سختی، از راه من که راه سختی است، دوتا مرض را در خودت ببینی. یکی انکار خداوند بوده که از اول کردی، هیچ موقع مرکزت عدم نبوده، یکی هم نفاق؛ تو با ذهن خداپرست بودی، پس بنابراین «مرگ و جَسک».وگر از خرمنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل رایکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)مَنبَل: کاهل، بیکار➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖میگوید تو کدخدای این دِهِ ذهنت، کدخدای این دِهِ ذهن هستی، اگر بهاندازهٔ یک کاه خدمت کرده بودی، خدمتِ درست، شما میدانید خدمت با منذهنی خدمت نیست، «وگر از خرمَنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل را» مَنبَل یعنی تنبل، مَنبَل بر وزن تنبل یعنی تنبل، «وگر از خرمنِ خدمت» تو کَدخدایِ تنبل را یک برگ کاه بود، دراینصورت گناه خداوند بود.میگوید آقا من کاه شدم، بهاندازهٔ کاه خدمت کردم، تو من را نکشیدی. مگر کهربا نبودی؟ من بهاندازهٔ یک کاه خدمت کردم، همان کاه را میکشیدی. میگوید تا حالا یک بار هم نشده تو در زمینهٔ فضای بازشده یک کاری بکنی که واقعاً خدمت است و این ضرر زدن به خودت و به جامعه نبوده. این بیت در شما چهجوری کار میکند؟وگر از خرمنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل رایکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)مَنبَل: کاهل، بیکار➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖🔟6️⃣1️⃣ ۵۴ 🔟6️⃣1️⃣
اینهمه درد میکشیم تا شکسته بشویم، منذهنی از بین برود، فضا باز بشود، ما وصل بشویم به خداوند، وحدتِ مجدد. درست است؟ این منذهنی موقت است، قرار بود تا ده دوازدهسالگی باشد. ما الآن هفتاد سالمان است، هنوز با آن درگیریم، هنوز نفهمیدیم که این باید از بین میرفت، اینهمه من به خودم فشار آوردم، ظلم کردم، اینهمه مسئله درست کردم، اینهمه بلا سر خودم آوردم که من بتوانم این منذهنی را حفظ کنم.آن کسی که باورهای پوسیدهاش را میاندازد دور، یک سری باور پوسیدهٔ دیگر جایش میگذارد، میخواهد منذهنی را حفظ کند. امر «لاٰتُلْقُوا» را گرفته به دستش، گفته این منذهنی نباید از بین برود. شما چه؟ شما ذوق شکسته شدن را میبینید؟ دنبال مرهم میگردید یا درد هشیارانه را تحمل میکنید؟ میگویید من باید این درد را بکشم، این چیز را از مرکزم ببرم بیرون، بعضی موقعها دردناک است، دنبال دوا نیستم.نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیبایدنمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)میگوید تنها نشانی که از جان داری، واکنشهای منذهنی است که آن چه میگوید؟ که میگوید آنی که میباید، نمیباید. میباید یعنی من باید به او زنده بشوم. منذهنی دائماً میگوید نه، نباید. «نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید».شما از خودتان بپرسید نشان جان من چیست؟ خواهید دید که، بعضی از شما، تمام حرکات و جنبش شما که فکر کردن شما و عملکرد شما این است که آنی که باید بیاید، یعنی وصل شدن به خداوند نشود. چون شما با منذهنی شما میآیید بالا فکر میکنید. اگر با منذهنی میآیید بالا، فکر میکنید و عمل میکنید، شما عملاً چه میگویید؟ میگویید منذهنی باید باشد، آن یکی نباید باشد. دیگر یکی از این دوتا است، یا منذهنی است یا خداوند.هر لحظه میگوید آنی که باید، نمیباید. نمیگذارد آن بیاید. و این را نشان جان میدانید و نشان زنده بودن میدانید؟ میگوید اگر تو میگفتی که او باید بیاید، یعنی زندگی باید بیاید، من باید به او زنده بشوم، همینطور که خواندیم از مولانا، دراینصورت «نمیباید» میشد «باید»، که میگفتی من براساس منذهنی بلند نمیشوم، عمل نمیکنم، فکر نمیکنم، دنبال دوا نمیگردم. خب شما دنبال دوای ژاژ باشید یعنی چه؟ حالا نمیگویم آدم ممکن است برای تسکین زیر نظر دکتر باشد یک مدتی مثلاً قرص بخورد، ولی میداند که این دوای ژاژ است دیگر. ولی مدتی زیر نظر دکتر اشکالی ندارد، ولی نه همیشه.شما این را میدانید یک تحولی باید در شما صورت بگیرد. آنی که میباید، این وفا به اَلَست، زنده شدن به خداوند، این دیگر برو برگرد ندارد، این باید انجام بشود، برای همین اینجا هستیم ما. اصلاً آمدیم اینجا، هفتاد سال، صد سال، هر چقدر که زندهایم، در این فاصله به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم. الآن که آمدیم اینجا، آنی که باید بشویم، که آمدیم بهخاطر آن منظور، الآن میگوییم نه ما برای آن نیامدیم، برای آن آمدیم که با منذهنی هی بلند شویم خودمان را به خودمان و به دیگران نشان بدهیم و این را نشان جان میدانیم. یعنی زنده نشدن به خداوند را نشان زندگی میدانیم. خب خوب نگاه کنید، ممکن است در شما صادق باشد.ببینید این حرکات من، فکرهای من چه میگویند؟ من اصلاً جنبشم در چه سمتی است؟ من دارم خودم را نشان میدهم؟ خودم را با دیگران مقایسه میکنم؟ این جنبش من یک واکنش است؟ یا نه، یک اصالتی دارد، یک فضاگشایی است، زندگی در آن دست دارد. جبّار یعنی آن شکستهبند دارد یک کارهایی میکند مثل اینکه. من کاری ندارم، من ادعا ندارم، مثل قبل نیستم که بگویم من آخر خودم را زنده کردم، بیایید شما را هم زنده کنم. نه، هنوز حواسم به خودم است، با دیگران کاری ندارم. شما باید تشخیص بدهید که نشان جانتان چیست. نشان جانتان فضاگشایی است، لحظهبهلحظه زنده شدن به او است یا نشان جانتان انکار او است؟ در خیلیها انکار او است [شکل ۹(افسانه منذهنی)].نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیبایدنمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)الآن فضا را باز میکنید میگویید او باید بیاید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].کورمرغانیم و بس ناساختیمکآن سلیمان را دَمی نشناختیم📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۶)ناساخت: غیرِآمادهکآن: که آن (که + آن)➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مرغان کوری هستیم، مرکزمان جسم است، بسیار ناپخته و بدون آمادگی هستیم. آن سلیمان یعنی خداوند را یک لحظه هم نشناختیم. و:🔟6️⃣1️⃣ ۵۳ 🔟6️⃣1️⃣
انسان با منذهنی هیچ، نه میتواند بشکند، بشکند هم نمیتواند ترمیم کند. بشکند از بین میبرد. درست است؟ دیگر متوجه شدید. پس شما بهعنوان منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] نه بشکنید، نه ببندید. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا را باز کنید، مرکز را عدم کنید، بگذارید او بشکند، ببندد، بشکند، ببندد، که دراینصورت شما از جبر و قدر و خوف و رجای منذهنی بیرون میآیید.پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّحُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)طِمّ: دریا و آب فراوانرِمّ: زمین و خاکطِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖قبلاً خواندهایم این را. اگر شما با منذهنی باشید و مرکزتان جسم باشد، نمیتوانید در آن واحد هم زندگی را ببینید، هم ذهنتان را ببینید، برای اینکه عشق اشیا انسان را کور و کر میکند. درست است؟«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»«عشقِ تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»(حدیث)«عشق تو به اشیا» یعنی همانیدگیها «تو را کور و کر میکند». این چقدر ساده است. عشق ما به تصویر ذهنی یک انسان دیگر که میآید آن مرکز ما، ما را کور و کر میکند. حالا همین را بفهمیم ما، دیگر مرکزمان را خالی میکنیم به این صورت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. میدانید که غزل با این موضوع شروع شده که اگر من به خداوند «غم و سودا» در این لحظه تعارف نمیکردم.دشمن خویشیم و یار آنکه ما را میکُشدغرق دریاییم و ما را موج دریا میکُشد🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۲۸)شما میتوانید دشمن منذهنیتان باشید و یار خداوند که شما را میکُشد؟ بله، داوطلبانه فضاگشایی کنید، حزم کنید. بگویید قبل از اینکه من واکنش نشان بدهم میخواهم تأمل کنم، صبر کنم، فوراً واکنش نشان نمیدهم. اگر میبینید خشمگین هستید، اصلاً حرف نزنید. اگر میبینید دارید خشمگین میشوید، پا شوید بروید بیرون، اصلاً صحبت نکنید.«دشمن خویشیم»، یعنی دشمن منذهنیمان هستیم و یار خداوند که ما را میکُشد. غرق آن دریا هستیم با فضاگشایی و موجهای آن دریا میآید در این فضای گشودهشده ما را تبدیل میکند، منذهنی ما را میکُشد.در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستننه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)در اینکه شما فضا را باز میکنید، زندگی شما را میشکند، ساق و دست شما را میشکند، نه این ساق و دست را ها! این دست را نه! دستهای منذهنی را، امکانات منذهنی را، ضررهایی که به ما میزند، تواناییهای مسئلهسازی، دشمنسازی، مانعسازی، دردسازی را میشکند و اینکه عقایدش را، باورهایش را به ما تحمیل کرده، سَبک زندگیاش را به من تحمیل کرده. فکرهای مخرّب میکند، میگوید اینها سازندهاند. میخواهد دیگران را درست کند، خودش واقعاً از نظر روانی حالش خراب است.«در آن اشکستگی» وقتی زندگی ساق دست منذهنی را میشکند و ما را از گرهها بیرون میآورد، اگر این ذوق شکستن را ما میدیدیم، لذتش را میبردیم، دراینصورت میگفتیم من مرهم نمیخواهم، من دوا نمیخواهم، من درد هشیارانه میکشم، من نمیخواهم قرص بخورم، من نمیخواهم مشروب بخورم، من نمیخواهم بروم مواد بکشم، من نمیخواهم به حرفهای ژاژِ ژاژدرمانگرها گوش بدهم. اینها مرهم هستند، اینها مرهمهایی است که ذهن به ما پیشنهاد میکند. هِی به هر کسی دردهایم را بگویم، او هم یک چیزی بگوید، فکر کنم که مرهم است.یکی از مرهمها «جايگزينی» است. میگوید آقا، با این آدم همانیده شدی، با این خانم یا آقا همانیده شدی، خب یکی دیگر به جایش بگذار، با یکی دیگر همانیده بشو، یواشیواش برو با یکی دیگر دوست بشو، بعد از چند وقت میبینی که این بهجای او نشست. یک همانیدگی ها! یک همانیدگی را بردار، یکی دیگر مشابهاش را آنجا بگذار، حالا عشقت را از این بردار، بگذار روی این. نه نه نه، این باورهای مال این دین خراب است، این را ترک کنیم برویم باورهای این دین را بگذاریم بهجای این!این چه حرکتی است؟! تو ذوقِ شکستن را ببین، تو شکسته شدی، اینهمه زحمت کشیدی که این باورها را بیندازی دور، فضا را باز کنی وصل بشوی به خداوند، با عقل او کار کنی، با صُنع او کار کنی، تو میخواهی فکر جدید بهوجود بیاوری. تو خلاق هستی، نه که این باور پوسیده را برداری بیندازی دور، یک باور پوسیدهٔ دیگر جایش بگذاری. بعد یک عمر ستیزه کنی با باور قبلی. اوه اوه چقدر ما اشتباه کرده بودیم، ما آن باورها را، حالا این باورهای جدید چقدر خوب است! اینها مرهم است، «جایگزینی» مرهم است، دوا است، دواهای ژاژ است.🔟6️⃣1️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣1️⃣
وگر جبّار بربستی شکسته ساق و دستش رانه در جبر و قدر بودی، نه در خوف و رَجایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)جبّار: شکستهبند، مَجاز از چارهسازخوف: ترسرَجا: امید➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖جبّار: شکستهبند نماد خداوند است. اگر ما ساق و دست منذهنی را بشکنیم، یا اجازه بدهیم او بشکند و دوباره ببندد، دراینصورت دارد خودش را درست میکند در شما. یعنی دست و پای منذهنی را میشکند و هشیاری را میکِشد بیرون، دوباره شما را میسازد. کی؟ زندگی.و جبّار، شکستهبند، خداوند دست و پای شما را که شکسته دوباره دارد میبندد، دراینصورت از «جبر و قَدَر» میآیی بیرون. جبر و قَدَر یعنی شما فکر میکنید که یک سرنوشتی دارید که بهسوی آن میروید. مولانا میگوید نه، سرنوشتت را در این لحظه خودت تعیین میکنی با انتخاب خودت. شما در این لحظه فضاگشایی میکنید، میگذارید زندگی فکر کند از طریق شما.شما منقبض میشوید میروید به «ژاژ» در منذهنی. اگر میروید به ژاژ، میروید به جبر. منذهنی شما را مجبور میکند از طریق همانیدگیها فکر کنید و جهنم برای خودتان بیافرینید. اگر رفتید سرنوشتتان را دادید به منذهنی، بهجای اینکه در این لحظه دست خودتان بگیرید، چهجوری دست خودتان میگیرید؟ با فضاگشایی. نمیگذارید منذهنی انتخاب کند. فضای گشودهشده، هم شما هستید هم زندگی.زندگی از طریق شما فکرهای خلاق میکند، «ما کمان و تیراندازش خداست»، بله؟ بنابراین از جبر که منذهنی بهانه دارد که اوه اوه چون ژنِ پدرم اینطوری بوده، ژنِ مادرم هم اینطوری بوده، من باید اینطوری باشم، بدبخت باشم. نه، منذهنی تو را بدبخت کرده، ما باید فقیر باشیم، از نظر مادی فقیر باشیم، از نظر معنوی فقیر باشیم، باید درد بکشیم، اینها را خداوند تعیین کرده.نه، این جبری که تو به خودت تحمیل کردی، خودت انتخاب کردی. و اینکه فکر میکنید مقدّر این است که تو، همینطوری توی عذاب باشی، یعنی خداوند مقدّر کرده. هیچ همچون چیزی نیست.میگوید اگر میگذاشتی شکستهبند که خداوند است دست و پایت را بشکند، دوباره ببندد، نه این دست و پا را ها! دست و پای منذهنی را. دست و پایت را بشکند شما را آزاد میکند، شما را از جنس خودش میکند، شما میآیید بالا بهعنوان حضورِ ناظر، زنده شدن به خداوند، دراینصورت میفهمی که اِ تو ارادهٔ آزاد داشتی، تو خلاق بودی، هر لحظه میتوانستی یک فکری بیافرینی، زندگی جدید برای خودت درست کنی، تو توانایی تغییر دادن خودت را داری. اگر وضعت بد است میتوانی تغییر بدی خودت را، وضعیت را تغییر بدی. فکرهایت را عوض کنی، زندگیات عوض میشود. بنابراین این مشیّت الهی نبوده که تو بدبخت بشوی، بیچاره بشوی.یا در ذهن، ما در خوف و رجا هستیم. در خوف و رجا یعنی، خوف یعنی ترس، رجا یعنی امید. شما این فکر را میکنید، امیدوار میشوید، ها! با این شخص ازدواج میکنم؟ این خانه را میخرم؟ این پست گیر من میآید؟ واقعاً این معامله را میتوانم بکنم؟ یکدفعه یک علائمی میآید فکرهایی میکنی، میگویی که آره مقدور است. این امید است. یکدفعه یک فکرهایی میکنی میترسی، نه از دستم رفت. یک لحظه خوف، یک لحظه رجا، یک لحظه. این خوف و رجای ذهنی ما را نابود میکند.یک خوف و رجای دیگری هست، آن در حالتی است که ما فضا را باز میکنیم. خوفش این است که میترسی فضا بسته بشود، مواظبی. رجایش رجای باغبان است، امید. یک باغبان درخت را میکارد مطمئن است که رشد خواهد کرد و سیب خواهد داد. شما آن امید را پیدا میکنید، امید ما بهعنوان فضاگشایی و زندگی، امید باغبان است. ترس ما هم یک حالت احتیاط دارد، ترس نیست، حالت پرهیز و صبر دارد، حزم دارد، مواظبت دارد که من اگر این فضا را ببندم، آه! افتادم به منذهنی، افتادم به جبر و قَدَر.پس قَدَر معنیاش این است که این فکری که تو میکنی، این تقدیر الهی است که بدبخت باشی، این غلط است، این انتخاب خودت بوده. خداوند هیچ موقع این انتخاب را، این تقدیر را برای کسی ننوشته که برود بدبخت بشود، درد بکشد، همچون چیزی نیست، انتخاب خودش است. مولانا میگوید انتخاب خودت است، برای اینکه نگذاشتی شکستهبندِ اصلی، ساق و دستِ منذهنی را بشکند و دوباره ببندد.و در جای دیگر گفته آن کسی باید بشکند که بلد است بستن را، این فقط خود زندگی است. یعنی منذهنی بشکند، بلد نیست ببندد. بنابراین آدمها را نباید زیر فشار قرار داد. منهای ذهنی را نباید زیر فشار منذهنی قرار داد بشکند، این را دیگر نمیشود ترمیم کرد و ما این کار را میکنیم. به زور آدمها را میخواهیم عوض کنیم. به زور باید این کار را بکنی، به زور حق با من است. ما نمیتوانیم ترمیم کنیم. فقط زندگی است که میتواند بشکند و میتواند ببندد، والسّلام.🔟6️⃣1️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣1️⃣
وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودیخرد در کارِ عشقِ ما چرا بیدست و پایستی؟🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)نپرسید چهجوری، با ذهن نمیشود جواب داد. فقط همینطوری فرمول را قبول کنید که من اصلاً نمیترسم که این منذهنی شکسته بشود و جانم از این منذهنی بیرون بیاید. چون جان من شنا کردن را در آن دریای یکتایی بلد است. نهتنها جان اصلی من، جان اصلی همهٔ انسانها که از جنس او است، شنا کردن را بلد است.این منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] هِی میپرسد چگونه؟ چطوری؟ فکر میکند که با اندیشههای همانیده میتواند این موضوع را کشف کند. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] هرچه شما فضا را بیشتر باز میکنید، بیشتر متوجه میشوید که بدون منذهنی راحتتر میشود زندگی کرد. و اگر آثاری از این منذهنی نماند، جان من در آن دریا شنا کردن را بلد است.پس سؤالات بیاساس، چگونه، که بخواهید شما با منذهنی جوابش را پیدا کنید، شما را از کار باز میدارد. اصلاً شما سؤال نباید بکنید. شما سؤال میکنید با اندیشههای همانیده تا بتوانید جواب بدهید. هر سؤالی یعنی منذهنی. اگر منذهنی دارید، سؤال میکنید که منذهنی را از بین ببرید، منذهنی دارد قویتر میشود.شما باید فضا را باز کنید، باز کنید، باز کنید، یواشیواش شناساییتان بهصورت ناظر بالا خواهد رفت. اگر سؤال هم پیش بیاید، آن فضا میتواند جوابش را بدهد. چگونه را، آن فضا نشان میدهد به شما، چگونه را باید در عمل، اگر شما هرچه منذهنی ضعیفتر میشود، میبینید شما زندگیتان دارد بهتر میشود، دیگر چرا سؤال میکنید؟خلاقیتتان بالا میرود، شما مسئله کمتر ایجاد میکنید، مانع کمتر ایجاد میکنید، دشمن کمتر ایجاد میکنید، درد کمتر ایجاد میکنید. هرچه جلوتر میروید اینها همه کمتر میشود. عوضش خلاقیت شما، ساختارهای شاد میسازد، برکت میآورد به این جهان.شما متوجه میشوید که خداوند میخواهد عقلش را، سلامتیاش را، خلاقیتش را در شما به درجهٔ اعلا به معرض نمایش بگذارد، عمل کند در شما، امیدوار میشوید، قوی میشوید.این کارها را باید جریده بکنید. هر کسی تنها حواسش به خودش، فضاگشایی و تأمل، اولش با حزم شروع میشود. خواندن این ابیات و تکرارشان، یک نوع حزم است. فکرهای شما را از فکرهای منذهنی تبدیل میکند به فکرهای خلاق. حداقل شما فکرهای خرابکننده را میشناسید و دیگر آنها را فکر نمیکنید.ستایش میکند شاعر مَلِک را و اگر او راز خویشِ خود خبر بودی، مَلِک شاعر ستایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)در اینجا میگوید شاعر، ولی همهٔ ما یک جوری، یک کسی را ستایش میکنیم. معنی بیت این است، میگوید شاعر پادشاه را دارد ستایش میکند. هِی دارد از او مدح میکند که چه پادشاه عادلی، قصیده میگوید، بَه بَه بَه، چه شاهی! چه؟ یک چیزی بگیرد. پس منذهنی دارد.میگوید اگر خود اصلیاش خبر داشت، اگر میدانست امتداد خدا است، میتواند خلاق باشد، میتواند حالا که استعداد شعر دارد، گفتار خداوند را به شعر دربیاورد مثل مولانا، دراینصورت پادشاه میآمد شاعرسِتا میشد. پادشاه یا آن کسی که ممدوح شما است، میآمد شما را مدح میکرد، میگفت بهبه!حالا، شما اگر منذهنی دارید، خواهید دید که یک چیزی یا کسی را مدح میکنید. شما واقعاً از خویش اصلیتان خبر دارید؟ بیایید فضاگشایی کنید، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] از خود اصلیتان که از جنس خداوند است، خبر داشته باشید. و ببینید که هرچه خبردارتر میشوید از خود اصلیتان، هرچه از جنس خودتان که آن هم زندگی است، خداوند است بیشتر میشوید، ساکنتر میشوید، واکنش نشان نمیدهید برحسب منذهنی، فکرهای منذهنی را نمیکنید، دراینصورت میبینید که مردم دارند شما را ستایش میکنند الآن. دارید کمک میکنید.هر کسی را که مدح میکردید، آن برگشته شما را مدح میکند. چرا؟ شما فهمیدید کی هستید، ولی او هنوز نفهمیده. آیا میشود که شما بهعنوان انسان، یک منذهنی را ستایش کنید؟ سؤال کنید از خودتان، جواب بدهید. بله؟خب برگردانیم به زندگی، لحظهبهلحظه فضاگشایی کنید حواستان به خودتان باشد. پس کسی را ستایش نکنید، هیچچیز را ستایش نکنید. بدانید کی هستید. آن کِی بهدست میآید؟ وقتی فضاگشایی میکنید، مرکزتان را عدم میکنید.میبینید که ما مرتب جلو میرویم، مولانا میگوید که شما مرکزتان را که از جنس درد است و از جنس سودا است، فکرهای همانیده است، به خداوند تعارف نمیکنید. و یعنی یواشیواش داریم خودمان را درست میکنیم در طول غزل، هرچه جلوتر میرویم.🔟6️⃣1️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣1️⃣
جمع یعنی بقیهٔ مردم دسترسی به متاع هستی حقیقی ندارند. آنها هم همین دردها و همانیدگیها را سرمایه میدانند. شما الآن یاد بگیرید از مولانا که اینها سرمایه نیستند، بگذار اینها را زندگی با فضاگشایی آرد کند.و اگر فضا را باز کنی با انتخاب، با میل، با اشتیاقِ شما که من میخواهم اینها خُرد بشوند، آرد بشوند، و نگذاری غولانِ اندیشه روی شما اثر بگذارند، اگر کسی آمد گفت نه، اینها را نگه دار، اینها سرمایه است، در مثلاً بخشیدن رنجشها، با کسی مشورت نکن.اگر رنجیدی از کسی مثلاً همسرت، فوراً ببخش. دلیل نیاور با خودت، نگذار کسی شما را پشیمان کند. سببسازی نکن به این دلیل، به این دلیل، این سرمایه است، من باید نگه دارم. هر کدام از اینها یک عقرب است، نیش میزند به شما. تا به متاع هستیِ حقیقی برسی و از این آسیاب بروی بیرون.آسیاب یعنی دائماً داریم خُرد میشویم ما. خب بگذار همانیدگیهایت خُرد بشود. چهجوری؟ فضا را باز کن در فضای گشودهشده [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] همین است، بگذار زندگی برایت خُرد کند و برو بیرون از این آسیاب [شکل ۹(افسانه منذهنی)].تا زمانی که این همانیدگیها در مرکز شما هستند و شما در ذهن زندگی میکنید، یعنی توی آسیاب هستید، زیر فشار هستید. تا درد شما را مجبور کند، بگذارید آرد بشود. درست است؟چون نباشد قوّتی، پرهیز بِهْدر فرارِ لا یُطاق آسان بِجِهْ📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٩۶)لا یُطاق: که تاب نتوان آوردنآسان بِجِهْ: به آسانی فرار کن.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖شما میدانید انسان قوّت گذاشتن چیزها را در مرکزش ندارد، برای همین میگوید «فرارِ لا یُطاق». فرارِ لا یُطاق یعنی یک وضعیتی که شما تحملش را نمیتوانید بکنید، تاب نمیتوانید بیاورید. دردهایی که از گذاشتن چیزها در مرکز و همانیدن با آنها به ما چیره میشود، ما را خُرد میکند، مریض میکند، از بین میبرد، اسمش را گذاشته فرارِ لا یُطاق.شما که نمیتوانی تحمل کنی، آسان بلند شو. تا میبینی با یک چیزی همانیده شدی، بلند شو، بگو من نمیتوانم، من توانش را ندارم. مولانا گفته من مریض میشوم، از بین میروم. اگر قوّت نباشد، پرهیز بهتر است.اگر شما با یک انسان همانیده شدید، جدا شدنش اینقدر سخت بوده، دیگر با انسان دیگر همانیده نشو. بله؟ دیگر چیز جدید به مرکزت نیاور. اگر دیدی یک چیزی، یک انسانی دارد توجهت را میدزدد، دارد میآید مرکز شما، بگو نه نه نه نه، من بَسَم است دیگر، من میخواهم به زندگی زنده بشوم.چون آب باش و بیگره، از زخمِ دندانها بجِهْمن تا گره دارم، یقین میکوبی و میساییام🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۸۷)مانند آب باش بیگِره، از پهلوی چیزها رد شو. اگر گِره همانیدگی داشته باشی در مرکزت، دراینصورت خداوند شما را خواهد کوبید و خواهد سایید. «چون آب باش و بیگره، از زخمِ دندانها بِجِهْ»، شما آب میخورید دندانهایتان چیزی را خُرد نمیکند، ولی یخ بخورید، یخ را خُرد میکند دندانها. شما هم آب باشید. من تا گِره داشته باشم، تو حتماً من را میکوبی و میسایی. گِره در مرکز ما برای زندگی قابل تحمل نیست.وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتیِ تن رادر این دریا همه جانها چو ماهی آشنایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)خِضر نماد جاودانگی است. اگر شما کَشتی تن را بشکنید، یعنی هیچچیز از منذهنی شما باقی نماند، شما جاودانه شدهاید و نماد خِضر هستید. درست است؟ اگر خِضری، یعنی یک خِضر، یعنی شما. حالا، یک موقع است شما منذهنیتان را میشکنید، یک موقع است یک خضر قوی میآید که مولانا یکیاش است، میتواند همهٔ کَشتیهای تن را بشکند.اگر ما همت داشته باشیم و این آموزش مولانا را در جهان پخش کنیم، این مولانا میتواند تَنها را بشکند، منهای ذهنی را بشکند. این دانشی که شما یاد میگیرید از مولانا، این سطحش خیلی بالا است، بسیار نیرومند است. اگر تکرار کنید، منذهنی شما را میشکند، خُرد میکند، شما راحت میشوید.پس یک خِضری هست، میترسد که اگر من این منذهنی را بشکنم، منذهنی نباشد، چهجوری زندگی میکنم؟ میگوید نه نترس، اگر بشکند، این منذهنی هیچچیز نماند، جان شما، همان جان اصلی شما در دریای خداوند، در دریای یکتایی شنا کردن را بلد است، چون قبلاً آنجا بوده دیگر.و اگر یک خِضر قوی بیاید، تمام منهای ذهنی را بزند بشکند، همهٔ جانها نباید یا حسادت کنند یا مقاومت کنند، آقا ما میترسیم. نه، همهٔ جانها بلدند آنجا، چون همهٔ جانها از جنس او هستند، بروند شنا کنند. یعنی بدون منذهنی همهٔ آدمها میتوانند زندگیشان را بهطور عالی ادامه بدهند، با خِرد زندگی خودشان را اداره کنند.بعد آن موقع شما ممکن است با منذهنی و با دید ذهنی میپرسید، چگونه؟! خب منذهنی بلد بود، که اگر جواب شما را یکی میتوانست با اندیشه بدهد که میداد دیگر. برای چه گفت:🔟6️⃣1️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣1️⃣
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهانددر دو صورت خویش را بنْمودهاند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)مگر نخواندیم؟ پس این منذهنی همینطور که در صفحه هست، روی صفحه هست [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، به عهد اَلَست وفا نمیکند، اصلاً وجودش به وفا نکردن است. در این حالت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که ما حواسمان روی خودمان است و فضاگشایی میکنیم، فضاگشایی میکنیم، بهاندازهٔ فضاگشایی داریم از جنس او میشویم و انعکاسش در بیرون ساختارهای عالی است و سازنده است.اگر شما مرکزتان عدم باشد و مرتب فضا را باز کنید، شما درد ایجاد نمیکنید. همینکه فضا را باز کنید مرکزتان عدم بشود، دیگر به خداوند خودش را ارائه میکنید. این درست است. بگذارید او برایتان دعا کند، او برایتان فکر درست کند، او برایتان راهحل بدهد. راهحلهایتان را از منذهنی نیاورید، کار نمیکند.بله، پس متوجه شدیم. شما میخواهید به عهد اَلَست وفا کنید، میدانید که زیر پا گذاشتید، چون منذهنی دارید. متوجه هستید که سالها در کار ژاژ بودید، شاید هم ژاژدرمانگر بودید، یعنی مردم را نصیحت کردید، هدایت کردید، گفتید بیایید با من مشورت کنید، الآن میبینید ضرورت ندارد، این کار غلط بوده، مردم را از راه راست منحرف کردید، ضرر زدید. چقدر ما با دخالت در کار مردم زندگی آنها را بههم میزنیم.همین زن و شوهرهای جوان یک دعوای مختصر میکنند، پدر و مادرها جمع میشوند سبب جداییشان میشوند، نصیحت میکنند، مشورت میدهند. آقا، خانم، به شما چه ربطی دارد؟ بگذار خودشان حل کنند، خودشان خلاق باشند. تو بهعنوان غول اندیشه چرا بههم میریزی اوضاع را؟ اصلاً چه کسی گفته شما در زندگی مردم دخالت کنید؟ شما بروید وفا به عهد اَلَست بکنید، حواستان به درست کردن خودتان باشد. بیایید بگویید خدایا زندگی من را درست کن، من پر از عیب هستم، من هر لحظه درد به تو ارائه میکنم، من فهمیدم دخالت من در زندگی دیگران یک وسیلهای برای ایجاد درد بوده که به شما تقدیم کنم، ببخشید، عذر میخواهم.وگر این گندمِ هستی سبکتر آرد میگشتیمتاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)سبکتر: آسانتر، زودتر➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖میگوید اگر این گندم همانیدگیها که سفت هستند، مردم گرفتهاند و نمیگذارند آرد بشود، یعنی همانیدگیها لِه بشوند و زندگی را به شما بدهند، بعضی موقعها میگوید مثل انگور شیرهاش را بگیریم، شیرهاش زندگی شما است. «وگر این گندمِ» حس وجود انسانها آسانتر آرد میشد، دراینصورت، متاعِ هستیِ اصلی خلقان همین دارایی است که خداوند میدهد، همان حضورشان است، «متاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی».پس معلوم میشود این ذهن و تشکیلاتی که دارد در این جهان میگردد و به ما درد میدهد، برای آسیا کردن و خرد کردن گندمهای ما است. آیا به صلاحتان نیست که بگذارید گندمهایتان را داوطلبانه، شناسایی مساوی آزادی است، آرد کند زندگی؟اولاً این بیت نشان میدهد که همانیدگیهای مردم که مثل گندم درشت هستند که باید آرد بشوند، بهراحتی آرد نمیشوند. چرا؟ برای اینکه اولاً مردم به همانیدگیهایشان چسبیدهاند، به دردهایشان چسبیدهاند، اینها را برکت میدانند، اینها را دارایی میدانند. آیا دردهای شما و همانیدگیهای شما دارایی شما هستند؟ نه، داراییِ تقلبی شما هستند. دارایی شما آن دارایی اصلی است که زندگی به شما داده که اسمش را گذاشته اینجا «متاعِ هستیِ خلقان».شما میتوانید شناسایی کنید که متاعِ هستی شما چیست؟ متاعِ هستی شما این گندمهای همانیده نیست، این دردها نیستند. متاعِ اصلی را رها کردی، اینها را چسبیدی؟ خب اینها را رها کن، اینها را، وقتی فضا را باز میکنید، در این فضای بازشده، در این خلأ، خداوند اینها را آرد میکند و شما الآن شناسایی کنید که اینها به درد نمیخورند.امروز خواندیم که هر کدام از اینها یک کژدم هستند، نیش میزنند شما را، مگر نمیبینید؟ شما با یک آدم همانیده میشوید، چقدر درد میکشید؟ حتی بعد از جدا شدن فکرش چقدر به شما درد میدهد؟ چرا اینطوری است؟ برای اینکه غیرت خداوند ایجاب نمیکند که یک نفر بیاید به مرکز شما بهصورت تصویر ذهنی بهجای خداوند بنشیند. این قانون غیرت است، امروز خواندیم.از این بیت ما متوجه میشویم که این گندم هستی، گندم حس وجود انسانها، به دلایلی آسان خرد نمیشود. یک: گفتیم شما چسبیدید، اینها را سرمایه میدانید. اینها سرمایه نیستند. دوم: دیگران نمیگذارند. ما از دیگران تقلید میکنیم، بهعنوان غولِ اندیشه پشیمان میکنند ما را، ما به آنها نگاه میکنیم.🔟6️⃣1️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣1️⃣