رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بهجز گریز برایم نمانده بوداین عشقِ آتشینِ پُر از دردِ بیامی…
انتشار: 2026/08/03 12:02 UTCدریافت: 2026/08/14 09:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 09:06 UTC
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشتراهی بهجز گریز برایم نمانده بوداین عشقِ آتشینِ پُر از دردِ بیامیددر وادیِ گناه و جنونم کشانده بودرفتم، که داغِ بوسهی پُر حسرتِ تو رابا اشکهای دیده ز لب شستوشو دهمرفتم که ناتمام بمانم در این سرودرفتم که با نگفته به خود آبرو دهمرفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بودعشقِ من و نیازِ تو و سوز و سازِ مااز پردهی خموشی و ظلمت، چو نورِ صبحبیرون فتاده بود به یکباره رازِ مارفتم که گم شوم چو یکی قطره اشکِ گرمدر لابهلایِ دامنِ شبرنگِ زندگیرفتم، که در سیاهیِ یک گورِ بینشانفارغ شوم ز کشمکش و جنگِ زندگیمن از دو چشمِ روشن و گریان گریختماز خندههای وحشیِ توفان گریختماز بسترِ وصال به آغوشِ سردِ هجرآزرده از ملامتِ وجدان گریختمای سینه در حرارتِ سوزانِ خود بسوزدیگر سراغِ شعلهی آتش ز من مگیرمیخواستم که شعله شوم سرکشی کنممرغی شدم به کنجِ قفس بسته و اسیرروحی مشوّشم که شبی بی خبر ز خویشدر دامنِ سکوت به تلخی گریستمنالان ز کردهها و پشیمان ز گفتههادیدم که لایقِ تو و عشقِ تو نیستم-فروغ فرخزاد