📍طرحوارهها عاشق چه کسانی میشوند؟(چرا بعضی آدمها همیشه جذب یک تیپ آدم مشابه میشوند؟)✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻ذهن، آشنا را انتخاب میکند، نه لزوماً سالم رابیشتر آدمها خیال میکنند جذب شدن، اتفاقی است؛ انگار ناگهان کسی را میبینند و دل میبازند. اما روانشناسی طرحوارهها روایت دیگری دارد. بر اساس نظریه جفری یانگ، هر انسان از کودکی مجموعهای از الگوهای هیجانی عمیق را در خود شکل میدهد که به آنها «طرحواره» گفته میشود. این طرحوارهها فقط احساسات ما را هدایت نمیکنند؛ بلکه در انتخاب شریک عاطفی نیز نقش دارند. مغز، بیش از آنکه به دنبال «بهترین» رابطه باشد، به دنبال «آشناترین» رابطه است؛ حتی اگر آن آشنایی دردناک باشد.▪️رهاشدگی، شیفته آدمهای ناپایدارکسی که طرحواره رهاشدگی دارد، معمولاً جذب افرادی میشود که از نظر عاطفی ناپایدارند؛ کسانی که گاهی بسیار نزدیک میشوند و گاهی ناگهان فاصله میگیرند. او ناخودآگاه امیدوار است این بار کسی که همیشه میرود، بماند. اما همین امید، بارها او را در همان چرخه قدیمی گرفتار میکند.▪️ایثار، مکمل خودمحوریافرادی که طرحواره ایثار دارند، اغلب جذب کسانی میشوند که طرحواره استحقاق یا خودمحوری دارند. یکی مدام میبخشد و دیگری مدام میخواهد. در ظاهر این دو نفر مکمل هم هستند، اما در واقع هر دو، طرحوارههای یکدیگر را تقویت میکنند و رابطه بهتدریج نابرابر میشود.▪️محرومیت هیجانی، به دنبال آدمهای سردکسی که احساس میکند هرگز به اندازه کافی محبت ندیده، معمولاً جذب آدمهای کمابراز، سرد یا دور از دسترس میشود. محبت بیقیدوشرط برای او غریب است، اما بیتوجهی، احساسی آشنا دارد. ذهن، اغلب آشنایی را با امنیت اشتباه میگیرد.▪️اطاعت، جذب شخصیتهای سلطهگرافراد دارای طرحواره اطاعت، معمولاً با کسانی وارد رابطه میشوند که کنترلگر و اقتدارطلب هستند. آنها از کودکی آموختهاند مخالفت کردن خطر دارد؛ بنابراین در بزرگسالی نیز ترجیح میدهند خواستههای خود را کنار بگذارند تا رابطه حفظ شود.▪️نقص و شرم، اسیر نگاه انتقادگرکسی که در عمق وجودش خود را ناکافی میداند، اغلب جذب افراد سختگیر و کمالطلب میشود. او تصور میکند اگر بتواند رضایت چنین فردی را جلب کند، بالاخره احساس ارزشمندی خواهد کرد؛ اما نتیجه معمولاً برعکس است و احساس شرم عمیقتر میشود.▪️اینها قانون نیستند، الگو هستندالبته هیچکس فقط یک طرحواره ندارد. شخصیت هر انسان از ترکیب چندین طرحواره، سبک دلبستگی و تجربههای زندگی ساخته میشود. بنابراین این الگوها حکم قطعی نیستند، بلکه گرایشهایی هستند که پژوهشهای روانشناسی آنها را بارها مشاهده کردهاند.▪️شناخت طرحواره، آغاز انتخابهای تازهخبر خوب این است که طرحوارهها سرنوشت نیستند. وقتی انسان الگوهای ناهشیار خود را میشناسد، کمکم یاد میگیرد میان «آشنا بودن» و «سالم بودن» تفاوت بگذارد. شاید بلوغ روانی از همان لحظهای آغاز شود که دیگر جذب همان آدمهایی نمیشویم که همیشه زخمیمان میکردند.#اتاق_درمان ۱۵❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
📍در ستایش خودشیفتگی(آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانهی بیماری است؟)✍️ #مصطفی_سلیمانی🔻 بعضی آدمها آنقدر از متهم شدن به خودشیفتگی میترسند که آرامآرام از خودشان حذف میشوند. تعریف را پس میزنند، خواستههایشان را پنهان میکنند، موفقیتشان را کوچک میشمارند و حتی وقتی زخمی شدهاند، نگراناند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز میشود که انسان خودش را از مرکز زندگیاش کنار بزند.■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگیهای خودشیفتهوار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصلهای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته میشود؛ اما دوست داشتن خود، بهخودیخود بیماری نیست.■ هاینتس کوهوت، روانکاو اتریشیـآمریکایی و بنیانگذار مکتب «روانشناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکلگیری یک «خود» منسجم تأکید میکرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمیشود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع میشود. کسی که تجربهای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند.■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه میکنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقعبینانه از خود. خودبزرگبینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویشاند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بیاهمیت آن.■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیدهایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان میرسد، مهربانی مشکوک میشود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بیمحبتی و افتخار به خویش را غرور مینامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرندهاش خود ما نباشیم.■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه میبیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بیآنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهرهاش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بیآنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». اینها لزوماً خودبزرگبینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آناند که آدم با خودش دشمن نیست.■ مسئله از جایی آغاز میشود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبهرو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت میگیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیبپذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد.■ انسانِ آشتیکرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. میتواند کسی را زیباتر، موفقتر یا محبوبتر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقهای نیست که فقط یک نفر برندهاش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمیکند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطهای را به آینهای برای اثبات خودش تبدیل کند.■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف میداند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروریای که به انسان اجازه میدهد خودش را دوستداشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهمتر از همه، نه بینیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آنقدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آنقدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود.گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند.#در_ستایش ۹❤️☘ https://t.me/filsofak
📍نوشتن؛ جستجوی نمادهایی برای بیکلامی«مهارت یا هنر نوشتن، تلاشی ناشیانه به منظور یافتن نمادهایی برای بیکلامی است. نویسنده، در تنهایی مطلق سعی میکند چیزهای غیر قابل توضیح را توضیح دهد. اگر بخت با او یار باشد، میتواند چکیدهای از آنچه قصد بیان آن را دارد، روی کاغذ بیاورد.»▪️جان اشتاین بک؛ برای امروز کافی است؛ ص ۱۷.☘❤️ https://t.me/anjoman_moozh
📍چرا بعضی آدمهای پرتلاش به خودشان ایمان ندارند؟(نگاهی به رابطهی پنهان کمالگرایی، هدفهای غیرواقعبینانه و اعتمادبهنفس)✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدمها از بیرون شبیه کسانی هستند که انگیزه، نظم و پشتکار زیادی دارند. ساعتهای طولانی کار میکنند، مسئولیتهایشان را جدی میگیرند و مدام برای بهتر شدن تلاش میکنند؛ اما در خلوت خودشان، احساس رضایت چندانی ندارند. آنها موفقیتهایشان را کماهمیت میبینند و ذهنشان بیشتر درگیر فاصلهای است که هنوز با تصویری ایدهآل از خودشان دارند. اینجا جایی است که کمالگرایی میتواند از یک نیروی محرک، به عاملی برای فرسودگی روانی تبدیل شود؛ چون فرد به جای تجربهی رشد، دائماً در حال قضاوت خودش است.□ کمالگرایی همیشه از میل به بهترین بودن نمیآید؛ گاهی از ترسِ کافی نبودن تغذیه میکند. فرد کمالگرا ممکن است در ظاهر به دنبال موفقیت باشد، اما در لایهی عمیقتر، تلاش کند ثابت کند که ارزشمند است. برای همین، رسیدن به یک هدف هم آرامش پایداری ایجاد نمیکند؛ چون ذهن بلافاصله هدف بعدی را میسازد. مثل کسی که تصور میکند اگر نمرهی عالی بگیرد، بالاخره احساس رضایت میکند، اما بعد از رسیدن به آن، نگرانی تازهای پیدا میکند.□ یکی از ویژگیهای مهم کمالگرایی این است که فرد، مرحلهی فعلی خودش را نمیپذیرد. او از خودش انتظار دارد بدون طی کردن مسیر، به نتیجهی نهایی برسد. شبیه کسی که برای اولین بار وارد باشگاه میشود، اما سنگینی را انتخاب میکند که یک ورزشکار حرفهای هم برای بلند کردنش نیاز به آمادگی دارد. وقتی موفق نمیشود، به جای بررسی انتخابش، توانایی خودش را زیر سؤال میبرد.□ در اتاق درمان، یکی از مسیرهای مهم گفتوگو، شناخت رابطهی فرد با معیارهایی است که برای سنجش خودش انتخاب کرده است. گاهی انسان با وجود تلاش فراوان، خودش را با استانداردهایی ارزیابی میکند که با شرایط فعلی زندگیاش هماهنگ نیستند. دانشآموزی را تصور کنید که چند ماه مطالعهی منظمی نداشته و ناگهان تصمیم میگیرد در چند هفته همهی عقبماندگیهایش را جبران کند. او برنامهای بسیار سنگین مینویسد، چند روز ادامه میدهد و بعد از نرسیدن به هدف، خودش را بیاراده میبیند؛ در حالی که فاصلهی میان نقطهی شروع و هدف، نیازمند یک مسیر تدریجی بوده است.□ ذهن انسان فقط از موفقیتها یاد نمیگیرد؛ از تفسیری که دربارهی تجربههایش دارد هم یاد میگیرد. دو نفر ممکن است در یک موقعیت مشابه با شکست روبهرو شوند، اما برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی میگوید: «این روش نیاز به تغییر دارد.» دیگری نتیجه میگیرد: «من توانایی ندارم.» در کمالگرایی ناسالم، اشتباهها از یک تجربهی قابل اصلاح به بخشی از تصویر فرد از خودش تبدیل میشوند.□ اعتمادبهنفس واقعی از تصور ذهنی دربارهی خود ساخته نمیشود؛ از رابطهای که فرد با تجربههای خودش ایجاد میکند شکل میگیرد. وقتی فرد هدفی متناسب با شرایطش انتخاب میکند، تلاش میکند، اشتباه میکند و دوباره ادامه میدهد، مغز او شواهد واقعی برای اعتماد کردن پیدا میکند. جملهی «من میتوانم» زمانی عمیق میشود که پشت آن تجربههای واقعی وجود داشته باشد.□ یکی از ویژگیهای کمالگرایی این است که موفقیتهای کوچک را کمرنگ میکند. فرد فقط زمانی به خودش اجازه میدهد احساس موفقیت کند که به نقطهی ایدهآل رسیده باشد. برای همین، یادگیری یک مهارت، پیشرفت تدریجی یا تلاش مداوم را کمتر میبیند. او مسیر رشد را از دست میدهد و بیشتر متوجه فاصلهای میشود که هنوز با مقصد دارد.□ شاید یکی از مهمترین پرسشها برای فرد کمالگرا این باشد: «آیا انتظاری که از خودم دارم، با مرحلهای که در آن قرار دارم هماهنگ است؟» رشد، فرآیندی تدریجی است و تواناییها در طول تجربه، تمرین و اصلاح شکل میگیرند. کسی که تازه شروع کرده، قرار نیست مانند فردی رفتار کند که سالها در آن مسیر بوده است.□ اعتمادبهنفس زمانی ساخته میشود که انسان بارها تجربه کند میتواند حرکت کند، اشتباه کند، یاد بگیرد و دوباره ادامه دهد. کمالگرایی زمانی فشار روانی ایجاد میکند که فرد را از تجربهی مسیر دور کند و فقط نتیجهی نهایی را معیار ارزشمندی قرار دهد. شاید اولین قدم برای باور کردن خود، انتخاب هدفی باشد که امکان رشد در آن وجود داشته باشد؛ چون انسان بیشتر از طریق «دیدن توانستنهای خودش» به خودش ایمان میآورد.#اتاق_درمان ۱۸پانویس:#نقاشی از جناب خودمان❤️☘ https://t.me/DarmanRoom