🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻 🌱🥀🌾🎍🌼🍃 🌸🍀🌼🌿 🌱🥀🌾 🎍 🌻 🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃 #دختر_شینا #فصل_دهم قسمت 6⃣4⃣ 👈…
انتشار: 2026/08/23 17:30 UTCدریافت: 2026/08/23 19:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 19:16 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻 🌱🥀🌾🎍🌼🍃 🌸🍀🌼🌿 🌱🥀🌾 🎍 🌻 🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃 #دختر_شینا #فصل_دهم قسمت 6⃣4⃣ 👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است . کسی در زد . میدانستم صمد است . خدیجه، زن داداشم، توی حیاط بود . در را برایش…دختر شینا قسمت 47👇👇👇👇
پستهای تلگرام — آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 7⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .به بهانه اینکه سردش شده بود آمد توی اتاق . زیر کرسی نشست . دستش را گذاشت زیر لحاف تا گرم شود . کمی بعد گرمِ تعریف شد . از کارش گفت، از دوستانش، از اتفاقاتی که توی هفته برایش افتاده بود . خدیجه را خوابانده بودم سمت راستم، و بچه هم طرف دیگرم بود . گاهی به این شیر میدادم و گاهی دستمال خیس روی پیشانی خدیجه میگذاشتم . یک دفعه ساکت شد و رفت توی فکر و گفت: خیلی اذیتت کردم . من را حلال کن . از وقتی با من ازدواج کردی، یک آب خوش از گلویت پایین نرفته . اگر مرا نبخشی، آن دنیا جواب خدا را چطور بدهم .اشک توی چشم هایم جمع شد . گفتم: چه حرف ها میزنی! گفت: اگر تو مرا نبخشی، فردای قیامت روسیاهِ روسیاهم .گفتم: چرا نبخشم؟!دستش را از زیر لحاف دراز کرد و دستم را گرفت . دست هایش هنوز سرد بود . گفت: تو الان به کمک من احتیاج داری . اما می بینی نمیتوانم پیشت باشم . انقلاب تازه پیروز شده . اوضاع مملکت درست و حسابی سر و سامان نگرفته . کلی کار هست که باید انجام بدهیم . اگر بمانم پیش تو، کسی نیست کارها را به سرانجام برساند . اگر هم بروم، دلم پیش تو میماند .گفتم: ناراحت من نباش . اینجا کلی دوست و آشنا، و خواهر و برادر دارم که کمکم کنند . خدا شیرین جان را از ما نگیرد . اگر او نبود، خیلی وقت پیش از پا درآمده بودم . تو آن طور که دوست داری به کارت برس و خدمت کن .دستم را فشار داد . سرش را که بالا گرفت، دیدم چشم هایش سرخ شده . هر وقت خیلی ناراحت میشد، چشم هایش این طور میشد . هر چند این حالتش را دوست داشتم، اما هیچ دلم نمیخواست ناراحتی اش را ببینم . من هم دستش را فشار دادم و گفتم: دیگر خوب نیست . بلند شو برو . الان همه فکر میکنند با هم دعوایمان شده .خواهرم پشت پنجره ایستاده بود . به شیشه اتاق زد . صمد هول شد . زود دستم را رها کرد . خجالت کشید . سرخ شد . خواهرم هم خجالت کشید، سرش را پایین انداخت و گفت: آقا صمد شیرین جان میخواهد برنج دم کند . می آیید سر دیگ را بگیریم؟بلند شد برود . جلوی در که رسید، برگشت و نگاهم کرد و گفت: حرف هایت از صمیم دل بود؟خندیدم و گفتم: آره، خیالت راحت .ظهر شده بود . اتاق کوچک مان پر از مهمان بود . یکی سفره می انداخت و آن یکی نان و ماست و ترشی وسط سفره میگذاشت .ادامه دارد...🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾
🌙💚 امام صادق ؏لیه السلام ؛هر کس این کلمات را ۳ مرتبهدر وقتے که شب داخل مے شودبگوید به بالے از بالهاے جبرئیلپوشیده مےشود تا اینکه داخلصبح شود ➹ ☞💚t.me/fazayeasmaney



