اقامت ما در عراق بیش از یک ماه طول کشید؛ نخست کربلا، بعد نجف و آنگاه کاظمین و سامرا. حتی یک روز هم…
انتشار: 2026/08/04 06:33 UTCدریافت: 2026/08/04 12:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 12:27 UTC
اقامت ما در عراق بیش از یک ماه طول کشید؛ نخست کربلا، بعد نجف و آنگاه کاظمین و سامرا. حتی یک روز هم به بغداد رفتیم، از روی کنجکاوی، وگرنه بغداد نیز که پایتخت عباسیها بود، مانند تهران شهر مردود شناخته میشد. مردم عراق که با زبان دیگری حرف میزدند و لباسهای دیگری بر تن داشتند، به نظر من مهم میآمدند. هر چیز تازه و «غریبه» در نظرم اهمیت بیشتری میگرفت. مردهای شیک، کلاه فینه به سر داشتند، به رنگ قرمز، که منگلهای از پشت آن آویزان بود. آن زمان فیصل اول، شاه عراق بود و این کلاه را باب کرده بود. اما زنها که عباهای سیاه به سر میکشیدند، خوشنما نبودند. فقط مرموز جلوه میکردند. حتی آن هیولای سیاهشان کمی ترسآور بود. من به عمرم ماهی ندیده بودم (جز ماهیهای کوچک توی حوض)، و وقتی ماهیهای بزرگجثه را میدیدم که کنار بازارهای کربلا و نجف انداخته بودند، خیال میکردم که به سرزمین عجایب پا نهادهام. همینگونه بود دجله و فرات. تا آن روز جز به رودخانههای خشک منطقۀ شارسان و قم برنخورده بودم، آبی که هرگز بیشتر از یک جوی نبود. بنابراین با دیدن فرات با خود میگفتم: چطور ممکن است اینهمه آب در دنیا وجود داشته باشد! روزی روی دجله «بَلَم»سواری کردیم. آب آرام بود و بلمچیها پارو میزدند، و ما درحالیکه شناور بودیم میتوانستیم دست خود را توی آب بزنیم، هم ترسناک بود و هم کیفدهنده. همۀ لطفها در تازگیها بود، زیرا دیدار نخستین بود. یک روز در بازار نجف چشمم به دستفروشی افتاد که چند اسباببازی فرنگی جلوی خود نهاده بود. من نمیدانستم اسباببازی چیست. از جمله یک اتوموبیل کوکی بود که آن را برای نمایش کوک کرد و رها کرد که شروع کرد به دویدن. من پایم سست شد و ایستادم به تماشا. آرزو میکردم که این اتوموبیل مال من باشد، ولی خجالت میکشیدم که بگویم برایم بخرند. چنان آن را دور از دسترس و گرانبها میپنداشتم که تصور آنکه بتوانم آن را مالک گردم، نوعی گناه میشمردم. خانوادۀ من هم به خاطرشان خطور نمیکرد که چیزی را که به هیچ دردی نخورد و فقط برای سرگرمی باشد، بشود خرید. فراموش نمیکنم روزی را که در سامرا مرا با خود به سردابی که غیبتگاه امام دوازدهم بود بردند. چون تاریک بود و از پلهها پایین میرفت، من به خیال آنکه حمام است، ترسیدم و جیغ زدم و فرار کردم. آمدند وسط کوچه و مرا گرفتند، و عاقبت هم حریف نشدند که مرا به داخل سرداب بکشانند....📚کتاب روزها، جلد اول و دوم، نشر سرو سخنگو @dr_eslaminodoushan
