💠 عطر آشنایی ۴۳۴🔻پیشگامِ کرامت✅عبدالعزيز بن عمران می گوید: حسين بن على(عليه السلام) و عبد اللّه بن…
انتشار: 2026/08/02 01:26 UTCدریافت: 2026/08/07 15:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 15:15 UTC
💠 عطر آشنایی ۴۳۴🔻پیشگامِ کرامت✅عبدالعزيز بن عمران می گوید: حسين بن على(عليه السلام) و عبد اللّه بن جعفر و سعيد بن عاص براى حج يا عمره به مكّه رفتند. در بازگشت و به شوق مدينه، خود بر مَركب هايشان نشستند و بارهاى خود را به ديگران سپردند و حركت كردند. زمستان بود و هنگامى كه در نزديكى شب به منجنين رسيدند، باران گرفت و هوا به شدّت سرد شد و به جان پناهى براى خوابيدن، نيازمند شدند كه از يك سمت جاده، آتشى را ديدند و به سوى آن رفتند. آتش، از آنِ مردى از قبيله مُزَينه بود. از او جايى براى خوابيدن خواستند. او پذيرفت و مهمان نوازى هم كرد. آنان را به درون خيمه اش برد و پرده اى يا چيزى ميان آنان و زن و فرزندانش آويخت. سپس به سوى گوسفندى كه كنارش بود، رفت و آن را ذبح كرد و پوست كَنْد و براى ايشان آورد و آتش بزرگى براى آنان افروخت تا خوب بخوابند. سپس بر زنش در آمد و گمان مى كرد كه آنان به خواب رفته اند. زن به او گفت: واى بر تو! با فرزندانت چه كردى؟ گوسفند كوچكشان را از ايشان گرفتى! گوسفندى كه جز آن، گوسفند ديگرى نداشتند تا از شيرش بخورند، آن هم براى كسانى كه از كنار تو مى گذرند، و مانند ابرى كه آنچه دارد، مى ريزد و سپس مى رود، خيرى ندارند. مرد گفت: واى بر تو! به خدا سوگند، چهره هايى نورانى مى بينم كه جز به خير، راه نمى سپُرند. آنان، تا صبح نزد آن مرد بودند و هنگام حركت به او گفتند: اى برادر مُزَنى! آيا كاغذ و دوات دارى؟ گفت: نه به خدا ! اين، چيزى است كه هيچ گاه نداشته ام. آنان، نام هاى خود را با زغال در پارچه اى نوشتند و گفتند: آن را نگاه دار. آن مرد، آن را پنهان كرد و از خيرشان نااميد گشت و مدّتى گذشت.سپس گروهى از اهل مدينه، نزد او فرود آمدند و آن مرد، پارچه را نزد آنان برد و گفت: پدرم فدايتان! آيا اينها را مى شناسيد؟ گفتند: واى بر تو! اينها را با تو چه كار؟ مرد، ماجرا را گفت و آنان گفتند: با ما بيا. مرد مُزَنى با اهالى مدينه رفت تا به مدينه در آمد. بامدادان، به نزد سعيد رفت كه آن زمان، امير مدينه شده بود. سعيد، چون به او نگريست[او را شناخت و]خوشامد گفت و پرسيد: تو همان مرد مُزَنى هستى؟ گفت: آرى، پدر و مادرم فدايت باد! سعيد گفت: نزد هيچ يك از دو همراهم رفته اى؟ گفت: نه. سعيد گفت: اى كعب! برو و هزار گوسفند، با چوپان هاى آنها، به او عطا كن. چون با كعبْ بيرون آمد، كعب به او گفت: امير به چيزى كه شنيدى، فرمان داد. اگر بخواهى، آن را براى تو مى خريم، و اگر بخواهى، به بالاترين قيمت، پول آن را مى دهيم. مرد گفت: نه، همان پولش براى من، دوست داشتنى تر است. كعب هم بهاى آن را به او داد. وى سپس به سوى حسين(عليه السلام) رفت. حسين(عليه السلام) چون او را ديد، خوشامد گفت و سپس پرسيد: «آيا تو همان مرد مُزَنى هستى؟» گفت: آرى، پدر و مادرم فدايت باد! فرمود: «نزد هيچ يك از دو همراهم رفته اى؟» گفت: آرى. نزد سعيد رفته ام. فرمود: «برايت چه كرد؟». گفت: هزار گوسفند، با چوپان هاى آنها، به من عطا كرد.حسين(عليه السلام) به مباشرش فرمود: «اى فلان! برو و به او هزار گوسفند با چوپان هاى آنها، و نيز ده هزار درهم، افزون بر آن، بده». اين مباشر نيز به او گفت: اگر بخواهى، بهاى آنها را به تو مى دهيم و اگر بخواهى، آنها را براى تو مى خريم. او دوباره بهاى آنها را گرفت. سپس به سوى عبداللّه بن جعفر رفت. او هم خوشامد گفت و پرسيد: تو همان مُزَنى هستى؟ گفت: آرى؛ پدر و مادرم فدايت باد! گفت: آيا نزد هيچ يك از دو همراهم رفته اى؟ گفت: آرى؛ هر دو. پرسيد: چه كردند؟ گفت: سعيد، هزار گوسفند با چوپان هايشان به من عطا كرد و حسين(عليه السلام)، هزار گوسفند با چوپان هايشان و نيز ده هزار درهم عطا نمود. عبد اللّه گفت: اى بُدَيح! او را ببر و به او هزار گوسفند با چوپان هايشان عطا كن و فلان چشمه ی آبم را در يَنبُع به نام او كن. و آن، چشمه اى گران بها بود كه خيلى مى ارزيد. عبد العزيز بن يحيى مى گويد: آنان، همان قبيله مُزَينه هستند كه[از آن زمان،]در خليج [ ـِ يَنبُع]، ساكن هستند و تا به امروز، توانگرند.📚 ابن عساکر، تاريخ دمشق، ج۲۷، ص۲۷۹.🌔@drehsanpouresmaeill



