أحِبُّكِ جِدّاً... و أعرِفُ أنّكِ آخر لحظة شِعرو آخرُ قطرةَ حِبرو آخر زَنبَقة فوقَ سورِ الحدیقةو أشعرُ في لحظاتِ الحنانِ المُفاجئأنّكِ أمّي...«بسیار دوستت دارم... و میدانم که آخرین لحظهٔ یک شعریو آخرین قطرهٔ جوهرو آخرین سوسن روئیده میان نردهٔ باغو در لحظات ناگاهِ مهربانی، احساس میکنم کهمادرم هستی...» #نزار_قبانيمترجم: #حسن_بالدی@divar_neveshtha
@divar_neveshthaتسكنينني كالغيمةِ في عتمةِ السماء،أشعرُ بما يعتريكِ بصمتٍ تام،وأدركُ وجعكِ الخفيَّ قبل أن تبتسمي.«چون اَبری در تاریکیِ آسمان در من ساکنی،در سکوتی مطلق آنچه را بر تو میگذرد احساس میکنم،و پیش از آنکه لبخند بزنی، دردِ پنهانت را درک میکنم.» #نزار_قبانیترجمه: #زهراءسادات_موسوی@divar_neveshtha
أتذكرك فجأةً أثناء الإنشغال، مثل يدٍ دافئة تُوضع على كتف أحدهم... فيعرف بأنها يدُ شخصٍ عزيز دون أن يجفل. «مابین کارهام یکباره به یادت میافتم، مثل دستِ گرمی که رویِ شونهیِ کسی گذاشته میشه ولی پسش نمیزنه چون میدونه دستِ کدوم عزیزیه...» #عربیات@divar_neveshtha
لعله خيرا للكلام ان يختنق في صدركبدلا من قوله لمن لايعرف كيف يتلقاه منك...«شايد بهتر است حرفهايت در سينهات خفه شوند،به جاىِ اينكه براى كسى بازگويشان كنی كه توانايىِ درک تو را ندارد...» #عربیات@divar_neveshtha